مثل تو...
بابا من به ان مرد علاقه مندم...اومنرا بهتر از هركسي درك ميكند...
تو گه ميخوري...تو روي من ميايستي چشم در امده...ما عمري جلوي بابايمان پاهم دراز نكرديم...خود من ان وقتي كه داماد شدم هنوز دست چپ و راستم را نميشناختم...مثل ادم بوديم...حرف بالاي حرف بزرگترمان گه خوردن بود!!!
بابا من بزرگ شده ام...تحصيلات دارم...به دانشگاه ميروم...ارزو دارم...حق دارم مرديراكه انتخابش ميكنم با ديد و نگاه من به دنيا هماهنگي داشته باشد...
چه گه خوردنهاي زيادي...من پول دادم درس بخواني...من بزرگت كردم...بدبختي كشيدم تا اينقدي شدي...حالا براي من اداي درس خوانده ها را در مياوري...تو گه خوردي احساس داري...احساست به تو راست نميگويد و ان مرتيكه ترا تنها براي هوسش ميخواهد و شيرينيت كه از دهانش رفت مثل گه پرتت ميكند بيرون...انوقت مثل خر برميگردي اينجا نه راه پيش داري و نه پس و انموقع ميفهمي كه چه غلطي در سر داشتي و به حرف عالم و ادم گوش نميدادي!!!
بابا چطور اتفاقي نيفتاده تو اينهمه ميتواني اينده را اينطور خودخواهانه پيشگوئي كني!!! مگر ان مردي كه خواستگاري من ميايد نميتواند بد باشد...و يا حتما خواستگاري كردن ضامن بقاي زندگي اينده من است!!!
زر نزن دختر...ميزنم توي دهنت دندانهايت بريزه وسط اتاق...خانم بيا من حوصله اين گوساله را ندارم...زيادي محبت كردي دم در اورده است...واق واق بيخودي ميكند...تو بيجا كرده اي كه بدون توجه موقعيت خانواده ات كسي را دوست داري...فاميل چه ميگويند؟!!! ابرويمان ميرود...از فردا حرف دهن همه اشناها ميشويم...دختر فلاني كه رنگ افتاب مهتاب نديده بود حالا رفته با يك مرد انهم چند شهر دورتر از خودش رابطه برقرار كرده...عشق و عاشقي راه انداخته است!!!
بابا مگر من براي حرف فاميل زندگي ميكنم!!! اگر من خوشبخت بشوم مگر همان فاميل برايشان فرقي هم ميكند!!! مگر چند وقت پيش نبود زن دائي فلان بدگوئي دختر فلاني را ميكرد...انها نه چشم ديدن خوشبختي ديگران را دارند و نه دلشان براي بدبختي كسي ميسوزد...بيچارگي ديگران فقط سوژه اي براي نشستن و غيبت كردنهاي هميشگي انهاست...منتظرتند كسي زمين بخورد تا انقدر بدگوئي كنند تا روزشان شب بشود!!!
بسه...بر پدر پدر سگت لعنت...نميخواهم صدايت را بشنوم...گورت را گم كن توي همان اتاق پشتي انقدر بنشين برايش گريه زاري كن تا كور بشوي...من تا زنده ام نميگذارم كه پاي اين مرتيكه به اينجا برسد...
بابا ان مرديكه تو اينهمه فحشش ميدهي يكبار به تو بد نگفته است...حتي پشت سرت هم چيز بدي از او نشنيده ام...هميشه ميگفت: پدرت حق دارد اگر مخالفتي بكند...اما بابا مخالفت با زورگوئي فرق ميكند...
بابا...من ادم هستم...برده تو نيستم...حق دارم...زندگي اينده من براي منست...حق دارم تصميم بگيرم...و با گريه مرتب تكرار ميكرد: من حق دارم...حق دارم...
قديمها كه من بچه بودم و چيزي را درك نميكردم يك سينما راديو سيتي بود مقابل خيابان پهلوي تهران...فيلمهاي ايتاليائي نشان ميدادند...دختر و پسرها ساده و عاشقانه براي ديدن فيلمهايش جفت جفت و چندتائي ميرفتند و ساعتهائي را با همديگر ميگذراندند...اينروزها هر قرار ملاقاتي به پستوي خانه ها ميرسد...قرص و حشيش و سكس هاي دزدكي و از هركدامشان كه بپرسي ميگويند دنيا دوروز است و بايد خوشي كرد...ميگويند در لحظه بايد زندگي كرد و نه در غصه و نگاه به اينده...ميان اينهمه بي تفاوت و بيخودي خوش حالا كسي ميايد و ميخواهد عاشقانه زندگي كند...انقدر تمسخر و سركوفت و كلفت بارش ميكنند كه اگر راه ان بيخيالان عالم را نرود و به پستو كشيده نشود يك قلب گنديده و مريض روي دستش ميماند كه هميشه در ترس اينده خواهد بود...به كجا ميرويم مشخص نيست...نفس تنگتر ميايد...حوصله سر ميبرد ديدن اين هميشگيها...همينها هستند كه اين عمر كوتاه را تباه ميكنند...همينها كه نميگذارند دو ادم عاقل خودشان براي بودنشان تصميم بگيرند...حتما بايد هزار نفر تائيد كنند تا ادم در نظر همه خوب بيايد وگرنه فحش و تهمت و نارواست كه نثار ميشود...هيچكس از نق و ناله خوشش نميايد اما درد خيليها اصلا براي بعضيها ملموس نبوده است كه بخواهند خودشان را لحظه اي در شرايط مختلف قرار بدهند...اين شبهاي نق و ناله و گلايه را چه كسي ميسازد جز رفتار اين ادمها...تو اگر فاقد احساسات هستي و همه زندگيت پول و بدبختيهايت شده است ديگران كه برده تو نيستند...اگر دختر تو دلش جاي ديگري باشد و اورا بزور جاي ديگر بدهي خيال ميكني ان زندگي بدردش ميخورد!!! اسم خدا را صبح تا شب ميبري و راز و نياز هم ميكني اما به حق بنده خدا كه رسيد توي سرش ميزني!!! انقدر بر اين نادانيهايت پافشاري كن كه روزگار پس گردنت بزند كه ميدانم ميزند...شب گنديده ديگري در حال گذشتن است...هيچ ندارد مگر افكار پريشان و بيهوده كه طاقتم را برده اند...و تو نميداني گنديدن چيست وقتيكه يك ادم از فشار درونش خرد ميشود و هيچكس حتي مرهمي در زبان هم برايش ندارد...و تو نميداني تا امروز چقدر دنيا را زير فحش و ناسزا گرفته ام از بس گوشش سنگين است و همه چيز را وارونه ميشنود...اينگونه ميشود كه درهاي رابطه را ميبنديم وگرنه هيچكسي بدور خودش ديوار نميسازد مگر انكه از دست همه خسته شده باشد...وسط افكار درهم ريخته راديو اين همدم هميشگي من باز بود و مرتب اهنگهاي بند تنباني پخش ميكرد و عجب مضحكه اي شده بود حال خراب و موزيك راديو كه ميگفت:
گفتم و ميگم صد دفه اينجا
ميپرستمت بيشتر از اينها
من دوست دارم قد يه دنيا
اره قد يه دنيا
واقعا بشكن و دست زدن دارد و يك رقص باباكرمي خركي انهم وقتي ادم در حال عق زدن است...حميد
جاده ای به ماسوله
![]()
در مسیر جاده رشت
![]()
تنکابن
