هوا گرم و ازار دهنده است...چندتا مگس ريز و درشت در مغازه اغذيه فروشي ول ميچرخند...يك ساندويچ مغز لطفا!!!

مغز پخته شده لاي نان....حالم را بهم ميزند...مغزم را خورديد!!! له كرديد...زندگي معادله ميان سگ و گربه شده است...پرسه هاي بيخودي....نگاههاي بي منظور و با منظور....موش ازمايشگاهي فقط بدرد يك كار ميخورد!!!

زن موجود قشنگ و ارامبخشيست...چرا زنده ام؟!!! همه مردها به يك زن فكر ميكنند براي چند روز بيشتر ماندن!!!

پوچي زندگي را زن و چند فرزند پر ميكند!!! فكر كتاب و قلم و مدرسه انها اجازه تنهائي و به درون رفتن را نميدهد...خواه نا خواه انسان به خودش بازميگردد....هر كسي زندگي را اندازش نگاهش ميبيند...نگاهم خشك شد...هنوز دچار انبساط نشده منقبض ماندم...شاخه اميد من گلي نداد...شاخه اي نداشتم!!! عكس يك شاخه بود روي خوش باوري....من تجسم يك ظرف بلوري خالي هستم....خالي....گاهي تا نيمه اش اب بود...گاهي يك ماهي قرمز چند روزي...شنا كرد...شنا كرد...در بوسه سرد ماهي ها به شيشه بلوريم ياد عيدها ميفتم...جاي يك بوسه بر ظرف بلورين خيس باقي ماند....

i love you....touch me now....feel me now

ماهي قرمز تنگ ميل به بيرون پريدن دارد!!! تنگ قفس شده است...دريا خطرناكتر است!!! انتخاب....انتخاب!!! كدامش را بايد پذيرفت!!! تن من قفس هيچكسي نبود...درهاي رابطه را تاق باز گذاشتم....ماهي قرمز تنگ را قفس ميبيند...به من وابسته نميماند....او منرا و من دنيا را قفس ميبينم...اتاق تنگ اب خوبيست براي ابششهاي بيهودگي من...ان بيرون احساسم را ميدزدند...انها نميدانند كه چشمهايشان چه برقي ميزند...نميدانند پشت سكوت من نياز سوزاننده اي زير خاكستر است...با يك نسيم...با يك نگاه شعله ميگيرد....

من معني تنهائي را وقتي گربه اي ميخواست ماهي قرمزم را از تنگ وجودم در اورد فهميدم...وقتيكه براي گرفتن ماهي ميخواست منرا بيندازد...بشكند!!! او ماهي منرا براي لقمه اي دوست داشت و من براي انكه هر روز نگاهش كنم...كداممان عاشقتر بوديم؟!!!

هيچ گربه دزدي ماهي قرمزي را به دريا نميرساند...هيچ ماهي قرمزي در دريا زنده نميماند...دريا دروغيست براي تنهاتر كردن يك تنگ شيشه اي!!! دروغي كه ياد ماهيها دادند....اين زمين سفت به ريشه هاي من ابي نميرساند...من هرز روئيده ام...با يك بارش سبز شدم...گلها همنشين هرزه علفهائي مثل من نميشوند...گلها در جلوه خويش مغرور ميمانند...گلها را ميچينند و تقديم ميكنند....گلها وسط رستوران گران قيمتي بزم يك معشوقه را زيبا ميكنند!!! هيچ كس هرزه علفي را جدي نميگيرد....اما دنياي پوچ علف هرزي چون من جلوه هاي عجيبي دارد!!! علف را شهوت باران بوجود اورد...هيچ علفي نميخواست نا خود اگاه برويد!!! جرم هرزگيم را تقصير باران بينداز من نميخواستم!!! اگر به من بود منهم راضي به كمتر از گل نميشدم...جرمم بر گردن باران است وگرنه علفها از بي محلي ادمها بر ساقه گلها ميپيچند تا خودشان را نشان همه بدهند...بكنيد...از اين باغ بيرونم بيندازيد من ريشه اي ندارم!!! گناه افرينش بر گردن من نيست...علف جلوه اي جز هرزگي ندارد!!! چه غم انگيز بود وقتي علفي عاشق زيباترين گل باغ شد!!!

زندگي ميان گلها تنهاترم كرد...گلهائيكه پر جاذبه بودند...بوته زير پايشان را نميديدند...هيچكس نديد!!! باغبان با بيلش چندين بار منرا كند و انطرف انداخت...من فحشش دادم...او نشنيد!!! او گلها را دوست داشت...وجود منرا ازار گلهايش ميدانست...

منرا در اغوشت بگير...ببوس... پوچي دقايق حرام من ريشه هاي ترا درك كرده ام....من ترابا تمام وجودم حس ميكنم...دنبال كسي نميگردم منرا درك كن...نميدانم منو تو تا چند روز ديگر ميتوانيم همنشين همديگر و دنيا بمانيم!!! سختست در كنار تو زندگي را انطور كه همه ميبينند ديد!!! تو معني هرچيزي را از من گرفته اي...تو اگاهانه منرا هوشيار كردي...تو نهيب همه صداهاي وامانده اي!!! تو تلمبار ارزوهاي مني...تو نشدن همه خواستنهاي مني...

تنگ ماهي...ماهي تنگ...شناي مكرر...خستگي...دريا...

گاهي عشق ميايد....عشق غم انگيز ميان يك تنگ و ماهي...

هواي اتاق تب كرده است....خواب يك بوسه در من شكفت...در بيداري پلاسيدم!!! من محكوم به نابوديم...صدايم به كسي نميرسد...لال دقايق خويشم...همراه خود....هم صحبت خود...بي باورم...نخواه بپذيرم...من همه ان نوريكه ميگوئي را ديده ام...اما براي درختان ميتابيد نه علفها!!! روي فراموشي پرهايم را باز كردم...پريدم ميان هيچ و پوچها...پرواز من بلند است...نشستني ندارد...نيازم را..شوقم را...در اجبار نشدنها به پوچي ميسپارم....نگاه من جاذبه اي ندارد...در مردمك انها عكس ساختمانهائيست كه پشت بر پشت جلوي افتاب را سد كرده اند...حميد