جاده پوسيدن...
چشمهايت را ببند و دستانت را به من بده ميخواهم ترا به شهر افكارم ببرم...جائيكه ديوارهايش باقيست و خودش از درون فرو ريخته است...جائيكه صداي فحش و پس گردنيهاي كودكي هنوز بر تخيلاتش باقي مانده است...شهريكه تضاد و بي قراري و بزور زندگي كردن را بيشتر از هر چيزي ميشناسد...شهريكه يك بركه و ابگير رويائي دارد كه دور تا دورش را حصار شنا كردن ممنوع كشيده اند!!! شهريكه ماهيگيري در ان قدغن است...بركه من پشت قدغن ها هنوز با نرمش پاي لاك پشتهاي خواب الوده كه دنبال ماهي هاي كوچكش ميكنند بيدار ميشود...بركه من همه صميميتش را به اجبار و دور از دستان من در دل خويش پنهان كرده است...چشمهايت را ببند ميخواهم كه زواياي تاريك فكرم را برايت روشن كنم...افكاري كه از كودكي منرا ازار ميدهند...نگاه كن كه پرواز يك گنجشك زير بالهاي عقاب مفهومي جز مرگ نميدهد...نگاه كن وقتيكه اين پيشاني نوشتها هيچگاه سفيد نميشوند...نگاه كن وقتيكه همه به ساحلهاي خيالي و واقعي ميرسند اما من ميان موجها هنوز با وحشت زندگي ميكنم...نگاه كن وقتيكه به زانو در ميايم و هيچ مفري برايم نمانده است...حتي گرمي الكل فقط چند ساعتي نجاتم ميدهد...نگاه كن من از تو هيچ نميخواهم...حتي يك فاتحه...ميدانم كه حوصله ات سر رفته است...ميدانم كه هم جنس من نميشوي و نيستي...همه را ميدانم...ميخواهم با تو از افكاري بگويم كه مثل خوره منرا فرسوده ميكند....از تو درك اين چيزها را نميخواهم....فقط به نوازشي ارام خوشنود ميشوم...ميدانم كه دستانت حتي نوازشگري را هم نميدانند اما ميتواني با ان چشمهاي خيره ات نگاهم كني و منرا يك احمق تمام عيار و بيمار لقب بدهي...همين برايم كافيست كه نفرتم را از زندگي بيشتر كند!!! ميدانم كه تو با وحشتهاي من اشنا نيستي...ميدانم كه هيچوقت سالها سال را يك گوشه از همه ادمها دل نبريده اي و هنوز براي خود درهائي را باز گذاشته اي...اما من سالها سال است تمامي درها را غفل كرده ام...ان پنجره ارتباط را كه هيچ نداشت جز رو كردن دستهايم را نيز بستم...اينجا دنيائي خارج از دنياي توست...دنيائيكه من هستم با افكار مزاحم و ازار دهنده و صبح تا شب متهم به تحمل انها...قصه كودكانه درك و فهميدن را نيز به اشغالداني سپرده ام....سعي ميكنم اينروزها چيزي بيشتر از دانسته هايم ندانم...سعي ميكنم يادم برود همه انهائيكه برايشان حرف زدم و حتي يكمرتبه جوابي ندادند...همه تلاشم بر انست كه خودم را فراموش كنم...ميدانم كه حتي اين حيله هم بي تاثير است اما وقتيكه همه چيز ساز مخالف كوك ميكند راهي جز فرار نميماند....من از همه باورها به بي باوري ميگريزم...سعي ميكنم هيچ چيز را قبول نكنم...حتي اگر معجزه اي اتفاق بيفتد انرا به حساب اشتباه و يك خواب ميگذارم...سعي ميكنم به جاي درد و دل انهم روي كاغذها بيشتر سكوت كنم درست مثل وقتي كه صبح تا شب دهانم را ميبندم و فكر ميكنم...اينها همه دنياي تاريك منست...مني كه عاشق زيبائيها بودم...هستم...اما نميتوانم حقايق زندگيم را ناديده بگيرم....نسخه و مرهمهاي كلامي علاج درد من نميشود....هيچ كس نميتواند لحظه اي منرا از خودم بيرون بياورد...انكسي كه فقط اندكي قادر به اين كار بود پشتش را كرد...خودش نميخواست اما بزور پس گردني راهش را جدا كردند...هر كجا كم مياوريد پس گردني بزنيد...خدا هم تا امروز زياد بر پس كله ام كوبيده است اما من همچنان اطاعت نميكنم...حوصله خودم را ندارم...دنبال يك هواي تازه ام كه اين حوالي يافت نميشود...بايد پاسپورت خاك خورده را بردارم...ساكم را ببندم...اگر مجالي بماند بروم...جائيكه هيچ چيز اشنائي نباشد...در و ديوارهاي غريب...ادمهاي نا اشنا...من ريشه اي ندارم...من خاك گرفته ام...ميان اين روزهاي شبيه هم گرد و غبار غليظي بروي افكارم نشسته است...ديگر اميدواريهاي كودكانه فريبم نميدهد...من همه انچه را در شصت سالگي بايد ميدانستم در سي سالگي دانستم...من ميان تاريكي محض بدنبال زندگي ميگردم...دنبال هم خوابگي...شهوت نمناك يك اغوش كه موجب بيخبري من ميشود...بايد كه كسي اغوشش را باز نگاه داشته باشد...بايد كه لطافت عجيبي براي يك ساعت هم كه شده منرا از خودم بيرون بكشاند...بايد كه هنوز بتوانم مثل يك مرغ دريائي بي خانه و مكان عشق بازي كنم...هنوز بوسيدن را به خاطر دارم...تنها چيزي كه از ياد نميبرم...هنوز شهوت يك اغوش منرا زنده نگه ميدارد...شايد تنها چيزي كه موجب ماندنم شده باشد همين باشد...من مرد عبادت نبودم اما معاشقه را خوب ميدانم...در اين پوچي بي منظره منتظر ميمانم...هركه رسيد و همراه شد غنيمت است...من چيزي براي باختن ندارم...دشت و جنگل و منظره را كنار اغوش معشوقه اي دوست دارم وگرنه هيچ جاي اين دخمه لذتي براي تكرارش ندارد...چگونه ميشود دلتنگيها را نوشت و از شرشان خلاص شد!!! چشمهايت را باز كن...حالا برو...ميخواهم تنها باشم...همه زمانيكه با تو حرف ميزدم انگار بيهوده سخن ميگفتم...حوصله ات را سر برده ام...برو و باكسيكه اميدوارانه به دنيا نگاه ميكند باش...اين شهر از درون ريخته هيچ جاذبه اي ندارد...ميخواهم تنها باشم...سيگار دود كنم...فحش بدهم...به ماهيها غذا بدهم...و ديگر هيچ نگويم....حميد