ترانه اي بخوان...دلم تنگست...
صداي وز وز افكار مزاحم...مثل حشرات موذي دور سرم ميچرخند...روز بروز دريغ ديروزش را دارد...يك مداد رنگي بياور نقاشي بكشم...نميدانم هنوز ميتوانم يك كلبه را در ميان يك راه پيچ در پيچ كنار يك رودخانه نقاشي كنم!!!
گاهي از مضحكه ادمها خنده ام ميگيرد...اما بيشتر حالم را خراب ميكند...كاش ميتوانستم هميشه همه چيز را مضحك ببينم...كاش!!!
اما همه چيزها اگر مضحك باشند نيازم را نميتوانم ناديده بگيرم...شوخي بردار هم نيست...مثل پتك بر دقايق تنهائي ميكوبد...نياز چه چيز قشنگ و دردناكيست!!!
روابط ادمها گاهي خفه كننده ميشود...اما مگر ما كي هستيم؟!!! چه كسي بوديم؟!!! پستانك را از حلقمان در اوردند بزرگتر كه شديم قلم خودكار دست گرفتيم...حالا همان بچه شير خوره هاي ديروز امروز خدا را بنده نميشوند....كوتاه بيائيد...چند تا كيف و دفتر و دانستن شما را عوض نميكند...هنوز در رد پاهاي امروزتان جاي ونگ و ونگ كودكي باقيست...ارامتر اين دنيا انقدرها هم جدي نيست!!!
امروز حرف همديگر را نميفهميم زيرا خيال ميكنيم چيزهائي تغيير كرده است...روزگاري حرف همه ما چند تيله رنگي بود كه براي بردنشان دعوا ميكرديم و فحش ميداديم...بعدالظهر تا شب با يك جفت كتاني سوراخ دنبال يك توپ ميدويم تا جانمان بيرون بزند...شلوار زانو انداخته...زانو خون الود...راه ميرفتيم از پشت جفت پا ميزدند كه با كله زمين بخوريم كه بخندند...ما همان ادمها هستيم...فقط فرم لباس پوشيدنمان و تركيب چهره كمي تغيير كرده است...با چنين گذشته اي اينهمه ناز و ادا اصول نميخواهد كه!!! اشراف زاده كه نبوديم با كالسكه شش اسب دور باغ بگرداننمان!!! ادمها اگر درك ميكردند كه بالاتر از هر نيايشي انسان دوستيست و اينكه همگي از يك خلقتيم اينهمه دوري نميكردند...در فهميدن يك واژه ساده درجا زده ايم...صداقت و راستي انقدرها هم سخت نبود...چون به دروغ عادت كرديم يادمان رفت زندگي تنها در راستي ميسر است نه فريب...
ببينم شازده مگر فرقي ميكند اينها كه ميگوئي با نگفتنشان؟!!!
نه تفاوت نميكند اما گفتنش سبكترم ميكند اگرچه گوش شنوائي نيست!!!
ببينم بيكاري اينقدر مينويسي؟!!!
تو بيكارتري كه اينقدر ميپرسي!!!
بگذريم عمو جان...تو اب حوضت را بكش منهم كار خودم را ميكنم...ما حرف همديگر را نميفهميم!!! اينهمه سال نفهميديم باقيش هم پيشكش عمرمان...قهوه ترك پيشكش اسودگان يك چاي اب زيپوئي بياور حالي بكنيم...پشت بندش فرط و فرط سيگار دود كنيم ببينيم دنيا دست كيست!!!
راستي دنيا دست كيست؟!!!
تو انگار مرض داري مرتب سوال ميكني!!! به تو چه ربطي دارد دنيا دست كيست...دست منو تو فعلا يك استكان چاي است...اندازه بيشترش هم نيستيم...يك خيال اسوده ميخواستيم كه نگذاشتند...چشم دنيا در امد يك روز اسودگي بما ببيند...خدا را شكر مقام و منصبي نداريم وگرنه چشممان ميزدند در جا سنگ ميشديم!!! پنج ريال دل خوش طلب كرديم انقدر نشد و نيامد پيش كشيده شد كه توبه كارمان كرد...به ما چه دنيا دست كيست...دنيائي به اين وارونگي دل شير ميخواهد تحملش...ما كه گنجشك روزي داريم دلمان قد يك استكان كمر باريك است زمين بخورد تق ميشكند...عمو جان بردار پلاس انديشه ات را جمع كن كاسه كوزه دانائي را بگذار با موسيقي حالي بكنيم...نميخواهم بيش از اينكه ميدانم بدانم....تحمل دانستنها سنگين است...زير اندازي روي سبزه ها پهن كن دراز بكشيم...تاق باز اسمان را نگاه كنيم...شراب داري وسط بگذار نداري يك پارچ اب يخ براي سرد كردن سوزشها چيز بدي نيست!!! دلتنگي پدر صاحب ادم را در مياورد بگذار بيخبر باشيم...اهاي اسمان چند قطره باران حواله ما كن خشكيم!!! از همه مال دنيا يك مونس كافيست...دستهاي نرم عشق را بگير و فشار بده دنيا ماندني نيست...دنيا ان لحظه بوسيدن معشوق است ما بقيش گذشتنيست...
پرنده بالا ميپريد...با بالهاي باز...بالهاي باز...سبك تاب ميخورد روي ابرها...ابرهاي خيال انگيز....بالهاي باز....بالا ميپريد....
انساني نگاهش ميكرد با دستهاي باز....دستهاي باز...سبك خودش را به فراموشي سپرده بود در بيرحمي اطراف....دستهاي باز...انسان پرنده....روي زمين گرم...زمين نكبت زده...پر تنهائي...با دستهاي باز شعري ميخواند: مه پائين كشيده است....چيزي مشخص نيست....صداي كسي ميايد....چيزي پيدا نيست....خاطره خيس است....صداي پا ميايد...مه پائينتر امده است....خودم را نميبينم....خودم را گم كرده ام...زير پايم چيست!!! معلقم....با دستهاي باز همراه شعري پرواز ميكنم به ابرهاي دلتنگي....به مه پائين كشيده....صورت من پيدا نيست!!!
انسان پرنده با دستهاي باز در شعري مرطوب گم شد....خودش را به فراموشيها سپرد...به نشئه رويائي هيچ....در مه پائين كشيده فرو رفت....اينجا كجاست!!! دستهايم باز است....اسمان كو؟!!!! افتاب دروغ است بگذاريد در مه غليظ پائين كشيده بمانم...من اين گنگي را دوست دارم...من انسان پرنده ام....دستهاي باز...مه پائين كشيده...چيزي مشخص نيست...اينجا لحظه اشنائي انسان با پرنده است...حميد

