شوقم خيس خورده...روي بند رخت اويزانش كردم...
گيرمكه پس از بيرحمي و ناملايمات دنيا بهشتي هم باشد به چه كارم ميايد؟!!!
گيرمكه جاي دو دست دو بال بدهند براي پريدن!!!
وقتيكه پرندگان صبح تا شب بي منت مناجات ميپرند ديگر بال خيالي ان دنيا به علاج كدام درد من خواهد امد....گيرمكه من از اهل بهشت بودم....امدم براي ديدن جهنم دنيا...وقتيكه چنين جهنمي يقين و باورم را نابود كرده است بازگشت به بهشت به چه كارم ميايد!!! گيرمكه پرنده بودم...اينهمه دام...اينهمه صيد...ديگر شوق پرنده بودن را هم از من ربوده است....گيرم كه باران بودم...ميباريدم بر اين زمين تهي....چه سود كه از تابش خورشيد تبخير ميشدم....گيرم كه خود خورشيد بودم!!! يك دنيا بار در كهكشانم ميچرخيدم و راه طي ميكردم كه ان پائين از تابش من شعر بسرايند اما خودم ميليونها سال در خويش بسوزم...بسوزم...اتش بگيرم كه عده اي زنده باشند و گياهان سبز بمانند...
گيرم كه ماه بودم...بر شب عشاق رويا ميافريدم...و در هر انعكاس مهتابي خود دفتر شعر شاعران را به سروده اي به شهرت ميرساندم....چه سود كه هميشه در تاريكي بودم...چه حاصل كه قطره ابي روي كره خود نداشتم براي حشره اي حتي!!!
گيرم كه ستاره بودم...بر شب سياه ميدرخشيدم...و دستان كوچك دختركي در روياي خيالي اندوهبارش منرا هر شب ميچيد....چه سود وقتي حتي يكنفر نميدانست چقدر در كهكشان تنها هستم و نامم در زمين در زبانزد مردمان باقيست...
گيرم كه شعري ميشدم بر دفتر تنهائي هاي تو...شبانه ميخواندي...صدايم ميزدي و قطرات اشكي همراهت ميشد...چه سود وقتي از تكراري ان شعر روزي همراه دفترت منرا به اشغالها ميسپردي....گيرم كه عشقي داشتم براي شب سياهم...چشم در چشم نگاه ميكرديم...ميخنديديم...ميخوابيديم...و تكثير ميشديم....چه سود وقتيكه پيري ميامد و مجالي براي دست در دست گذاشتن نميداد و شوقي براي خنديدن نمانده بود...و حسرتي كه: اه گذشت...همه چيز ميگذرد...
ميوه هاي رسيده بالاي درختان را يا كلاغ نوك ميزند و يا از رسيدن ميفتند ان زير مورچگان سوراخشان ميكنند...حاصلي از گذشت زمان بر من پديدار نشد جز اندوه...غميكه اين روزها با لبخندي تلخ انرا مرور ميكنم...از بس گفتيم و نشد در طلسم ساده ترين خواستن جادو شديم...مگر چه داشت دست دوستي؟!!! مگر چه بود يك شب همخوابگي!!! مگر ادم كيست!!! چيست!!!
جز نياز...حسرت...گناه...نگاه...
در سه حرف ابتدائي عشق سالهاست در گل مانده ام...عين را ميابم شين پيدا نميشود...هر دو را پيدا ميكنم قاف قافيه نميشود...هيچ چيز جفت و جور نيست...لنگه كفش من نا پيداست...يك پا در كفش لجاجت و يك پا روي زمين سخت...پاي برهنه هرچه گفتم بيهوده بود...از پيله جوانيم پروانه مرده اي بيرون افتاد...نامش را جستم نام خودم بود...براي درك يك ادم مگر خدا بايد پائين ميامد؟!!! چه بودم كه در گنگي روز و شب پلاسيده ماندم...نحسي كدام چشم روزگارم را چشم زد...در كدام خواب ابلهانه ماندم و بيداري نيامد!!! چه بود كه همه جستند و من هنوز....مقابل چشمانم جفت جفت ادم راه ميروند...بچه هائيكه ونگ ميزنند...اما من هنوز در اشپزخانه همبرگر سرخ ميكنم و هنوز فكر ميكنم جوانم!!! خوش بين باش پسرك ان عينك سياه را بردار همه چيز قشنگ و ملوس ميشود مثل فيلمهاي بي سر و ته!!! در گفتمانهاي شبانه اي كه با خودم دارم هر شب يا درونم منرا متقاعد ميكند و يا من بر سر او داد ميزنم كه خوشخيالي بس است...چه كرمي دارد اين زندگي كه هنوز دنبالش ميكنم؟!!! سهراب گفت: تا شقايق هست زندگي بايد كرد...
من گفتم: تا سيگار هست بايد كشيد...وقتيكه حرفم را خودم هم نميفهمم بيچاره انكسي كه براي تيمار يك ديوانه بخواهد با من بماند...حميد

![]()