راستش را بخواهي اينروزها نه خوابم مشخص است و نه بيداريم...نه نهارم معلوم است و نه شامم...گاهي جاي صبحانه و نهار به همان يك وعده غذا ساعت سه نيمه شب اكتفا ميكنم...حوصله غذا درست كردن در اشپزخانه مجردي را هم ندارم...گاهي روغن و چند همبرگر اماده كه رفع گرسنگي ميكند...رفت و امدهايم به حداقلش رسيده است و ديگر درهاي رابطه را چفت زده ام...سالهاي گذشته مرتب به شمال ميرفتيم...اگرچه بيحوصلگي بود اما هنوز يك قطره شوق در من زندگي ميكرد...حتي جواب تلفن پسر عمويم را هم نميدهم...هميشه با او به شمال ميرفتيم...دو رفيق صميمي كه زياد هذيان ميگويند اما هميشه هستند و لنگ كفشي در بيابان تنهائي من شده اند...يكبار هم زير ابي نرفته اند و شايد براي همين باشد كه رابطه را با انها حفظ كرده ام...شكست يك زندگي دل اشوبه خانوادگي و چندين ميليون تومان بدهكار شدن چيزي بود كه بر ارثيه پدر بيفتيم و هراج اين لا مصبهايش بكنيم...تا شايد قرضم را به يك بي عابرو ادا كنم و منزلي مجزا خريداري كرده و با ياس و پيچك و درختان اين خانه قديمي بدرود بگويم...برادرهائيكه چشم ديدن ندارند...منتظر سوتي دادنهاي من هستند تا زر و زر بگويند و تحقير كنند...اما تو دهني من اماده است برايشان هرچند خيلي از من بزرگترند!!! ساده بگويم گذشته خاطره شد...امروزم تهيست...و فردا بدهكاري و همين لحظه هاي تنهائي و فرسودگيست برايم...هنوز سي و يكي دو سال از عمرم نگذشته بيشتر از سنم بدبختي متحمل شده ام...روياهايم را خاك كردم...قشنگترين موجودي كه عاشقانه دوستش داشتم را به تقدير سپردم و او معلوم نيست امروز چه ميكند...خودم دچار اشتباه زندگي پس از او سالها باختم...خسارت معنوي و مادي دادم تا خلاص شدم...منكه عاشق طبيعت و زندگي بودم به جائي رسيدم كه همه درها را بستم...رفقائيكه از قبل منرا ميشناسند و از ابتداي شروع دستنوشته هاي منرا ميخواندند ميدانند كه انروزها نور اميد و رئاليسم در متنهاي من بيشتر از امرزوم بود...اگرچه در ميان فشار اندوه مينوشتم و از يك نگراني ممتد در زندگيم رنج ميبردم اما هنوز روشنتر از امروزم ميگفتم...اگرچه حتي امروز هم با تمام سياهيم در القاي طبيعت و ارامش در تصاوير زير متنهايم ميكوشم...هدف از نوشتن برايم پيدا كردن ادمهائي بود كه هم عقيده باشيم...ميدانستم كه با مراجعه به انديشه هاي يك ادم بهتر ميشود اورا شناخت...افسوس كه گاهي عده اي خودشان با نوشته هايشان تفاوت دارند...فريب حرفهايشان را ميخوريم اما انها انچيزي كه وانمود ميكنند نيستند...بيشتر شايد تظاهر ميكنند...از انجائيكه ادم بسيار دقيق و حساسي هستم روي هر حركت دوستانم ذره بين ميشوم...هركسي صاف و ساده باشد تا اخرش ميمانم اما كسيكه زير ابي ميرود برايم قابل تحمل نيست...در زندگي شخصي هم هركسي برايم زير ابي رفت طردش كردم حتي به قيمت تنهاتر شدنم...بيشتر از سنم بهاي زندگي را داده ام...پدريكه نوازشگر نبود و فقط سركوفتم ميزد...وقتيكه صبح بيدار شدم و در همين اتاق مجاور اتاقم ديدم خشك شده است كنارش خوابيدم...موهاي سفيدش را بوسيدم...كاش من جاي او مرده بودم...كاش...

جا دارد همينجا از رفقائيكه ميايند يادگاري برايم مينويسند تشكري كنم...رفقا لطفا احوال پرسي را كنار بگذاريد اگر هدفتان خواندن است جاي خواندن نظر خواهي من متن منرا بخوانيد...شماكه وقت كافي براي خواندن نظرخواهي منرا داريد و سر زدن به لينكهائيكه با من در تماس هستند و وقت نداريد انلاين متنم را بخوانيد اما ميتوانيد همه جا سركشي كنيد اينرا بگويم كه اگر قصد احوال پرسي داريد حال من خيلي خرابتر از گفتنش شده است...خدا ميداند تحمل اينروزها جز مرده وار زيستن برايم مقدور نيست...ماتم برده كنار پنجره...همه ميگويند ديوانه است...خانه نشين و بيمار است...اما:

تنها غروره عصاي دستم...

تا امروز يك لحظه از عقيده ام دست بر نداشته ام حتي به قيمت تنهائي...منكه روزي ميميرم چرا برنگ همه بشوم!!! از شادي مهربان كه روزانه متنهاي منرا ميخواند و يادگاري ميگذارد همينجا سپاسگذاري ميكنم...كسيكه بدون هياهو انچنان زيبا نظر ميدهد كه نه سرزنش است و نه نصيحت و نه حرفهاي زائد...واقعا از تو ممنونم كه اينقدر اگاه و روشن ميبيني و ميگوئي...يكنفر ديگر هم هست كه منرا بهتر ميشناسد...پاي نامردي يك نارفيق پايش از اينجا قطع شد اما ميدانم كه هر روز ميخواند و برايم ارزوي خوبي ميكند...فرشته خانم فكر نكن نميدانم...خوب ميدانم...حرفهايت را در وبلاگ رهسپار لحظه ها خواندم...اگرچه كمي بي مروتي كردي اما هنوز در ياد من مانده اي...اميدوارمكه سياهی  نفسهايت روشنتر بشود...ميدانم كه بابات نفس كشيدنت بها ميدهي...ميدانم...اما فقط همين را ميگويم: يادش بخير...

الهام عزيزم كه معلوم نيست كجاي دنيا هستي و ديگر خبري از كامنت و حضورت نيست...دلم تنگ است...هر شب براي سلامتيت دعا كرده ام... هنوز صداي ان گيتار اگرچه مبتديانه مينواختي در گوشم مانده است...اگر دوباره بدنيا امدي خبرم كن كه عجيب بيمارم...

مرضيه خانم كه خيلي با معرفتي هنوز وبلاگت را ميخوانم...گلايه هايت را...يادت باشد رسم رفاقت اين نبود...انهم پس از همراهي متنهايت و همچنين همراهي تو با متنهايم...اميدوارمكه به عشقت برسي...

گيس گلابتون گرامي كه روزگاري ميامدي و با نظرات افتابيت منرا روشن ميكردي...در اخرين صحبت فهميدم كه بيماري خطرناكي داري...رفتي براي مداوا...نميدانم المان هستي يا همينجا...هر شب براي يك معجزه كه بيماريت را درمان كند دعا كرده ام...فقط دلم ميخواهد زنده و سلامت باشي...

ليلي گرامي كه متونت را قبول دارم و استحکام ادبي دارد و گهگاهي قدم رنجه ميكني و ستاره ميگذاري از تو نيز سپاسگذارم...

و دوستان ديگري كه به خاطره پيوستند....اما روزگاري همراهم بودند...يادشان روشن...رفقا دلتنگ زندگي و اين عادتهاي بيهوده هستم...سعي كنيد به متنهاي يك ادم منصفانه نگاه كنيد...احوال پرسي جايش پشت خط تلفن است...اگر اهل خواندن هستيد خوب بخوانيد و بعد حرفي بزنيد...لطفا از نوشتن يا علي مدد و يا حق زير كامنتها يم صرف نظر كنيد...از نوشتن علائم مذهبي زيراكه من يك ادم ازاد هستم و بيشتر دنبال انديشه ميگردم تا سنت... روزي همين شادي خانم كامنتي اينجا گذاشتند كه از نظر من فوق العاده بود:

 

کاش میشد کسی را یافت که تنها گوش شنوا باشد...نه نظری روی افکارت بدهد نه بخواهد جهت زندگی ات را با کلامش تغییر دهد

بيائيم منصف باشيم با دوستانمان...مينويسيم كه دركمان بالا برود و نه اينكه فقط مشتري زياد كنيم...من معتقدم جاي صدنفر خواننده چند نفر دستچين شده بخوانند بهتر است چون لا اقل با پارازيت حال ادم را نميگيرند...سعي كنيد هيچوقت حال خراب كسيرا با موعظه و نصيحت در كامنتش نگيريد...همه ان موعظه هاي شمارا بلدند...پس بدانيد كه وقتي يك ادم به بدبختي رسيده است يا بايد همزباني را دانست و همدل شد و يا چيزي نگفت...توئيكه زهر جدا شدن و پاچيدن زندگي خانوادگي را نچشيده اي چطور ميائي اميدوارم ميكني كه با ياد خدا همه چيز بهتر ميشود!!! اين قصه ها را بهتر از تو ميدانم...كافيست برايم...سعي كنيم اگر از درك كسي عاجز ميمانيم خودمان را يكبار جاي او بگذاريم...شكست...بدهكاري...مرگ پدر...پاشيدن زندگي خانوادگي...چيزي نيست كه با يا حق و اميدوارمكه خوب باشي حل بشود...ديدمان را بالا ببريم...حيف است در زمانهاي دور متوقف بمانيم...اين رودخانه غمگين است...هرچه ميگويم دلم باز نميشود...كجا بروم كه حتي نوشتن دردهايم علاجشان نبود...دردي بجز درد رفاقت نيست...به خدا نيست...به پيغمبر نيست....باور كنيد ما از درك كوچكترين بدبختي عاجزيم و گاهي لاف را بهتر از واقعيت ميدانيم....خسته ام...دردي بالاتر از رفاقت نيست...حميد

به تو عادت كردم به تو عادت كردم

به تو و بودنت عادت كردم