لبهاي خيالاتي پوچي...
هواي بي بهانه تنهائي، نفسگيرست...قرارم را بردند...اينها نفس كشيدن نيست، نفس سوزاندنست! اينجا سايه خيالاتي من، روي پنجره با انگشت، طرحي به شكل يك بوسه ميكشد! حجمِ ساكتِ اين اتاقك را، سرزنش و اندوه پركرده است!خاطرات گوي سبقت را براي نابوديم، از همديگر برده اند! من با زجر حقيقت، و با مردِ خيالاتي درونم، زيست ميكنم...اين بركه ماهي ندارد...اين منظره، همه رنگ و روغنست...طبيعتي در ان نميبينم...تاريك است...تاريكست...ديگر به هذيان گوئي رسيده ام...اين سروده تنهائيم را به دقايق گنديده ام نثار ميكنم...
لبهاي خيالاتي پوچي
باران ميبارد
تلخ و غمناك
گاهي اوقات
روياها شكسته ميشوند!
بعضي وقتها
خنده شكست ميخورد!
گاهي در تصورات
همه چيز گنگ ميشود
گاهي بايد،
در فكر همخوابه بود!
گاهي بايد،
خيالاتي بوسيد!
و از اندام شهوت آور يك سايه،
سيراب شد!
گاهي بايد،
به چهره زني در خيال،
خيره ماند!
موهاي خرمائيش را بوسيد!
نرميش را تجسم كرد!
سر بروي پاهايش
خوابيد!
هم صدا با او،
تا انتها دويد!
چشم در چشم!
قلب در قلب!
آغوش در آغوش
لبهاي خيالاتي پوچي را
حس كرد!
رطوبتِ شهوت آور هيچ را،
بوئيد!
در اين احساساتِ بيخودانه،
زنده ماند!
سگ دو زد!
مثلِ چهارپايان،
جان كند!
از علفهاي سبزِ اين مرتع
سير شد!
دراز كشيد!
رو به آسمان خيره ماند!
سيگار دود كرد
مست بود
گاهي بايد،
خيالاتي نفس كشيد!
و بر اين ياسِ ممتد،
خنديد!
تلخ...تلخ....تلخ
گاهي بايد،
قاطرِ سرنوشت را
هي كرد!
از پشتش پياده شد!
و لنگ لنگان،
به واحه هاي خشكِ آرزو رسيد!
آب خورد
از هيچ سيراب شد!
در هيچ حمام كرد!
در پوچ دراز كشيد!
آفتاب گرفت!
در خيالات
سُر خورد!
به راههاي بي بازگشت
رسيد!
پاي برگشتن ندارم!
نفسها عذاب آور شده اند
اندوهم را
يك آغوش نمانده است!
همه دنيا را،
با يك بوسه عوض ميكنم!
گاهي بايد،
خيالاتي زنده ماند!
و در واقعيت مُرد!
منرا از اينجا ببر
منرا ببر...
بطرفِ آزادي رهايم كن!
من دنيا را
بدون حصار ميخواهم!
من دنيا را
با بوسيدن دوست دارم!
من همه دارائيم را
با يك بغل فراموشي،
عوض ميكنم!
منرا از اينجا ببر...
اين ابركِ بي باران،
نفسگير شده است!
اين دلمردگيها،
قلبم را تاريك ميكنند!
من حسرتِ زندگي كردن دارم!
حتي يك روز،
يكساعت،
يكدقيقه!
حتي يك نفس!
منرا
در فراموشي يك آغوش
بميران...
حميد


