دوباره راه...دوباره جاده و سفر...انگار كه دلم دوباره همچون گذشته ها اضطراب رسيدن را دارد...انگار كه گوشه غريب آژانسهاي مسافرتي با آن ازدحام رفت و آمدش،چشمهايم را بروي اينهمه آدم خشك ميكند و پُكهاي مشوش سيگار...و مقصد در پشتِ شب به انتظار نشسته است...جاده را براي انتظارِ چشمها،بايد رفت...
اگر بازگشتي نبود به هر كسيكه درشتي كردم منرا با بديها ياد نكند و ديگر هيچ...

جاده به...

شب شد!
تاريكي، ممتد!
من بيتاب!
يا به يك بوسه خرابم كن!
يا براي عبورت
منرا اتش بزن!
التفاتي به زمين،
در اين ابركِ بي باران
نيست!
خشكست مسيرِ نگاهها!
يقيني از خدا،
چاره ساز نبود!
اين خيمه شب بازيها
منرا سرگرم نميكند!
از گريه ها لبريزم
پايِ برگشتن نيست!
در پشتِ روز،
بن بستِ شبانه بود!
منرا افسانه خوبيها،
به خواب نميبرد!
بيداري چشمهايم،
از دردِ ممتدِ روزست!
ديگر اعتمادي
به سخاوتِ زمين نيست!
آسمان هم بي دليلتر
بيزارم از چنين زيستني!
به اندازه صد سال،
حسِ نيستي
در عين بودن را
احساس كرده ام!
شراب هم
دردي داشت
به قدِ همه گريه هايم!
ديگر از انديشه
دليل،آدم،اجتماع
ديگر از اين بازجوئي زمانه
بتنگ امده ام!
تهِ كفشم
از فرسايش تنهائي
چاك خورده است!
نفيرِ نفرتهايم
شب شكن نشدند!
ديگر از اين عجوزه رنگارنگ
دنياي هزار داماد،
جلوهِ خوبي در چشمانم نيست!
خوبي را تا حدِ مرگ
شكنجه دادند!
خوبي ترسيد از آدمها
رفت از روزگارشان!
مرا به فراموشي دچار كن!
دلتنگم...
دوباره همه مسير را
متفكرانه قدم زدم!
خودم را ديدم!
از پشتِ بن بستهاي روز
تا امتدادِ دلتنگيهاي شب
فقط خودم را ديدم!
كه بر ايوانِ هيچ
ايستاده بود!
كنارِ حسرتيكه
هميشه با من بود!
من بودم!
بدون ذره اي ترحم!
خدا...
حس غم انگيزِ بي جوابيهايم شد!
از صداي من،
جز بغضي گلوگير
بيرون نميزند!
تنگناهايم،
عذابِ لحظه هاست!
اميدي به اين افقِ دلگير
نمانده است!
شب آماده شكارِ قناريهاست!
منظره را بايد
در روياها ديد
گريست!
با حسرت چشمها را بست!
زيرِ لب زمزمه كنان!
پس كجاست معجزه روز!
در شبزدگي جان سپردن
هراسناكست!
اين دردها بي درمانند!
منرا به جادوي آغوشت ببر!
به خوابِ فراموشيها!
كه مخدري كارسازتر از
يك بوسه نيست!
مسافرِ خسته
از عمقِ شب ميرسد
نگاهت را
به جاده بينداز...

حميد

ستاره ها را صدا بزن دلم گرفته

من از شب دلتنگي آمده ام