درونياتم جملگي روياهاي نوستالژيك و عاشقانه ايست كه سبكِ عادي زندگي را از من دور ميكند! و ذهنِ روزمره ام،انعكاسي از درك دلتنگيهاست...درد سرزمينم...دردهاي بي درمان خود...آنچه كه سالهاست ديده ام و تكرار ميشوند و حوصله اي براي ادامه شان در من نمانده است...بيشتر از حوصله، قرارم رفته است...
هر بار پايم را در جاده ميگذارم چيزهائي را ميبينم كه گوئي از همه تنهائيهاي من، غم انگيزترند! غربتِ مسافران...كوچه و خيابانهاي گمنام و بي نشان كه زيرِ نور چراغ برق، منظره محوي از بودن را ترسيم ميكنند! دوره گردهائي كه در وسط راه، به داخل اتوبوسها  ميايند و براي فروش تخمه و لواشك و موز و هر زهرِ مارِ ديگري، ساعتها در بين جاده ها معطل ميمانند! آدمهائيكه خودشان را در نقطه 
مبهمِ زندگي جا گذاشته اند! و تقديرهاي متفاوتي كه اختلافِ سطح زيستن، ميانِ دو انسان را گاهي از زمين تا آسمان فاصله مياندازند!
من زندگي را نفي نميكنم...كلامِ من تنها، سياهي جلوه اي از زندگانيست...حرفِ من فاصله دورِ آدمهاست...درد من، درد توست...جدا از اين نبوده ام...اين دو سروده ام را با اين پيش در آمد تقديم ميكنم...يكي عوالم روياگونه دروني منست و آن ديگري نفرتِ نگاهم كه كاري جز تحمل ندارد...

افسانه ها براي من، شبيه داستانهاي كودكي گنگند...پيكر پوسيده ام را به هر كجا كشيده ام... به تمام بي پايانها كه آغازشان با ترديد و اما بودند...و من بهت روزگارم را در چمدانهاي مسافرتي، پنهان كردم...چند پُكِ تلخ سيگار، آدمهائيكه هستند، بوده اند، ميبينمشان و گم ميشوند...و صندليهاي  انتظار ترمينالهاي مسافربري، كه به اندازه تمامي سفرها، خاكِ كهنگي بر تن دارند...

زندگي شبيه اسبها

در پهنه اي عجيب!
دو اسب زندگي ميكردند
يكي سياه
ديگري سفيد!
اسب سفيد را بر پشتش
دو بالِ باز بود!
اسبِ سياه اما
به سرعتِ قدمهايش مينازيد!
روزيكه از آسمان
اسبِ سفيدِ بالدار
به زمين نشست،
اسبِ سياه،
در مرتعي سبز
چرا ميكرد!
در لحظه اي عجيب،
انعكاسي از عشق
در تمناي چشمهاي اسبِ سياه
نشست!
غافل از اينكه او
بالي نداشت!
هر دو،
با نگاهي از جنسِ يكديگر،
اما با تفاوت آسمان و زمين،
به همديگر خيره ماندند!
اسبِ سفيد از آسمان سرود!
اسبِ سياه از زمين گلايه كرد!
اسب سفيد نزديكتر آمد!
اسب سياه آه كشيد!
اسبِ سفيد بالهايش را
بر شانه اسبِ سياه
پهن كرد!
اسبِ سياه بازدمش را
شبيه يك بوسه،
به اسبِ سفيد سپرد!
در لحظه اي كه تبلورِ دلدادگي شد،
هر دو با يكديگر دويدند!
در فضائي عجيب،
زيرِ سمهايشان،
زندگي چرخيد!
تنهائي شكست خورد!
اما...
به رسمِ عادت،
اسب سفيد در ميانِ دويدن،
بالهايش را گشود!
و ناگهان
به هوا بلند شد!
و اسبِ سياه مبهوت ماند!
خاطره اي از عشق،
از چشمش چكيد!
اسبِ سفيد به زمين نشست!
اسبِ سياه گريست!
اسبِ سفيد با بالهايش ميدويد!
پاهايِ زمينيش،
قدرتي براي همواره دويدن
نداشتند!
اسبِ سياه با پاهايش ميدويد!
بالهاي آسمانيش،
باز نميشدند!
حادثه اي از عشق...
حسرتِ پرواز كردن،
اشكهاي نتوانستن!
در آخرين وداع،
اسبِ سفيد پَري از بالش را
به اسبِ سياه سپرد!
و اسبِ سياه موئي از يالش را
به او داد!
در نگاهِ اخرين،
اسبِ سفيد بالش را گشود
پَر كشيد
و اسبِ سياه تا آخرين نفس
چراگاه را دويد!
در انتهاي زمين!
بالاي پرتگاهِ كهكشان،
پَر سفيد را بر يالهايش
گذاشت!
چشمهايش را بست،
بجز عاشقي به چيزي نينديشيد!
پريد...
صداي ملكوتي فرشته اي،
بر بالاي جنازه اش!
نويدِ آوردنِ
دو بالِ گسترده برايش داشت!
بالها به وسعتِ جاودانگي،
باز بودند...


___________________


بغضِ من

مردي را ديدم،
بروي مچ دستش
با خالكوبي سياه
عشق را نوشته بود!
و چشمانش از شدت تزريق
گُر گرفته بود!
آه عشق...
و مسترابِ وسطِ راه!
روي كاشيهاي ديوارش،
يادگاري از يك ادم،
مورخه...
فلان ساعت!
و بوي تعفنِ زندگي،
روي سنگِ كثافتِ مستراح
ماسيده بود!
دو حب ترياك
التيامِ درد هاي چه كسي شد؟!
پرسه هاي عابران،
به كجا رسيد؟
روي ردِ پاها،
چه كسي بيهودگي را نوشت؟!
كجا كرور كرور آرزو،
در سينه زنداني ماند!
كجا تقدير را،
با تفاوت رقم زدند؟!
كجا كسي در سرما يخ زد!
تا ديگري در كنارِ آتشدان،
تسبيح بيندازد!
كجا شعر من به گِل نشست؟!
چه كسي گريه را يادم داد؟!
در اين بي خانگي،
اتاقكي دلباز نمانده!
خودم را نا تمام،
باقي گذاشته ام...

حميد

مبهوتم اي روزگار...در كناره تو ماتم برده است