شبا...
اين سروده ام را به جاده سپردم ببرد تا خانه...همانجا كه شمشادهايش پُشتِ ميله ها اسيرند...
شبا
من شبا خوابِ سقفُ ميبينم
من شبا خوابِ زندان ميبينم
من شبا تو بيداريام خواب ميبينم
من توي خوابام بيداري ميبينم
من توي فاصله هام دوتا دست ميبينم
من توي جاده يه راه ميبينم!
من توُ خودم يه مرد ميبينم
تو قلبش يه پنجرست!
تو پنجرش دو تا كاجه!
رو كاجاش يه قُمري
آواز ميخونه
تو آوازش پُره درده
توُ دردش يه صداست
توُ صداش يه زمزمست
توُ زمزش يه سواله!
توُ سوالش دو تا چشم
توُ چشماش يه آسمون
توُ آسمونش پُره دلتنگي
توُ دلتنگياش يه عطره
توُ عطرش يه ياده
توُ يادش يه بُغضه
توُ بغضش يه صداست
كه انگار
دلكنده از همه
داره ميميره
اما تورو ميخواد
صدام كن
منو صدا كن!
من شبا خوابِ سقف ميبينم!
من شبا...
تورو ميبينم
حميد

+ نوشته شده در جمعه یکم دی ۱۳۸۵ ساعت 13:34 توسط حمید
|
