سي و سه سال مثلِ چرخدنده هاي فرسوده يك ساعت شماطه دار بدور خودم چرخيدم...حاصل، يك اتاق تنهائي، كوله پشتي سنگيني از خاطره،و بهت چشماني خيس و غمزده بود...كاش كه گورِ اين چرخدنده ها، يك درياچه پُر از مرغابي باشد...
اين سروده تنهائيم را به توئيكه از گوشه ها به دورها خيره ميشوي تقديم ميكنم...

در يك گوشه


با خود
با درختان كاج
با صداي شب
عمق حسرت آورِ زندگي
با پُك تلخِ يك سيگار
رويائي كه
فراتر از اين ديوارهاست!
خلوت كرده ام...
صداي جاري شدنِ خورشيد!
بارشِ  شهاب سنگهاي دور!
كهكشاني از يك آدم!
تنهائي
وسطِ اينهمه سياره!
ستاره
آدم
...
با خود
خلوت كرده ام...
مثل هميشه
مثل گذشته!
مثل هنوز
در خودم جاري گشته ام!
مثلِ اشكها
مثلِ دردها
مثلِ هيچ...
در يخ زدگيِ پنجره ها،
نگاهم به كوچه افتاد!
ماتم برد!
روياها مثل شبپره ها،
زيرِ نورِ چراغ برق
ميچرخند!
اشكم را پاك ميكنم
بغض اما ماندنيست!
 آتشِ فندك،
گوشه تاريكِ اتاق را
روشن كرد
دودِ سفيد و خاكستري،
دورم پيچيد!
نشستم
به عكس روبرويم خيره!
دوباره چشمم را در خيال
بستم!
فاصله دورم را از زندگي
ديدم!
هر روز،دورتر...
شك كردم!
آيا زنده ام!
پس چگونه...
به كدام جهت!
دوباره در كنارِ پنجره،
شبپره ها به دور چراغ برق
چرخش روياها!
دوباره ديدمشان!
شهر خوشبختي،
شهريكه در وسطِ نور يك چراغ برق
جاريست...
شبپره ها تا مرگشان،
عاشقانه ميچرخند!
در گوشه ديگر...
دوباره مي ايستم!
اتاقهاي خالي...
صداي نفسهاي سكوت!
دود خاكستري
بويِ تلخِ الكل
و من
خمارِ يك جرعه از تو
نشسته ام!
مثلِ كاجها...
كلاغها
اشكها
خواهشها
شبها
كتابچه شعرهايم
نگاهم
مثل وجودم
تنها...
دلگرفته تر از
اين سكوتِ هميشگي!
دوباره چشمم را در خيال
بستم!
رويا
منظره
تنهائي
باد
بوي چوب سوخته
نفسهاي تنگم
آه...

حميد