آدمك برفي...
برودتِ وجودم، به دهانم رسيد و گفت كه هوا سردست...منهم جز اين كلماتِ پراكنده، هيزمي براي آتشدانِ شبم ندارم!من همه گريه هايم را در چمداني ريختم!
و خنده هائي را كه نبودند، به جستجو سفر كردم...آدم برفيها، قصه فراواني تنهائيها هستند...سروده آدمك برفيم براي توئي كه آدم برفيها را دوست داري...
آدمك برفيسردُ تنها و فرو نشسته در برفها!
شالِ گردنِ بافتنيش را،
دور دهانش انداخت!
بغضِ آدمك برفي
يخ زده بود!
و چشمهايش،
معصومانه ترين بهار را
نا اميدانه جستجو ميكرد!
شبها جملگي،
زمزمه سوز با تنِ برفيش شده بود!
و دگمه هاي لباسش،
يكي در ميان افتاده بر زمين!
كلاه پشميِ آبي،
حجمِ يخ زده سرش را
داغ ميكرد!
و زيرِ نورِ چراغ برق
صورتكِ ادمك برفي،
خنده اي كودنانه بر دهانش داشت!
لبخنديكه كودكان را به شادي وا ميداشت!
كسي غمِ بي نهايتِ آدم برفي را نميفهميد!
كسي حتي براي سرماي دستانش،
هيمه اي روشن نميكرد!
همگي،
از پشتِ شيشه هاي گرمِ كلبه ها،
كنارِ شومينه هاي پُر از عطرِ چاي
نگاهش ميكردند!
كسي يَاس ممتدِ آدمك برفي را نميدانست!
كسي حتي نينديشيده بود
كه آدمك برفيها هم
يخ ميكنند!
لبخندشان از روي رضايت نيست!
اجبار به لبخندشان كرده اند!
آدمك برفي،
در نافهمي اطرافش
يخ زده بود!
كلاغها
چشمانش را كور كرده بودند!
و بچه هاي خانه هاي مجاور،
بر كمرش لگد ميزدند!
آدم برفي زيرِ هجوم نا فهمِ اطرافش،
در فريادِ بي صدايش يخ زده بود!
و مردمان،
بيمِ آن داشتند كه با پايانِ فصلِ سرد
آدمك برفي ناپديد ميشود
ميميرد!
اما آدمك برفي خوب ميدانست
زمستان، پايانِ كار او نميشود!
او در بهار جاري خواهد شد!
و يخهاي منقبض شده اش
و آن سرمايِ اندوهگينش
به نهرها،بركه ها،آبگيرها
به كنارِ ماهيها
خواهد رسيد!
و هيچ كسي هنوز اينرا ندانسته است،
كه زمستان شروعِ حياتِ آدمك برفيها نيست!
آنها در بهار زندگاني ميكنند...
آنها همه قطراتِ زلال و آزادگونه آبهايند!
آنها كرور كرود
در آب درياچه ها
زيست ميكنند!حميد

