تلی از ته سیگار...
هزار و نوزده كيلومتر راه...هفده ساعت در جاده...عذاب لحظه هايم كم نبودند كه بغضم را بي دوا اينهمه بكشانم و شكست خورده باز گردم؟!!!
زحمت گلايه نويسي را ديگر نميكشم...تحقير برايم كافيست...سكوت ميكنم...حميد
چمدانی بی شکل
جعبه یک دوربین
عکس یک بازیگر
جمعه های بی مشق
تلي از ته سيگار
دشنه اي زنگ زده
چشم گاوي در ديس
سفره اي پوسيده!
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزديكترمش ه ی ا ر ق ن ب ر ی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۵ ساعت 15:14 توسط حمید
|

