اين ديالوگ، سخني در تنهائي و همقدم شدن با خويش است! شايد كه زمزمه هاي تنهائي من، براي تو نيز بارها تكرار شده باشد...اين واژه ها را فقط براي اندكي خلاصي از خاطرات، به رودخانه مي اندازم...

 

آقا يك كيلو سبزي پلو بدهيد!
بچشم...بفرمائيد!
آه...يك برگه از كتابِ حجم سبز سهراب،دور سبزي پلو كلم پيچ شده است!
سهراب نميداند كه چقدر اينروزها ادمها تنها هستند!
قديمها تر ها يادم ميايد كه ورقهاي چركنويس و جريمه كلاس اوليها را بدور سبزي آش و پلو كلم پيچ ميكردند!
كنارِ يك خرابه راه ميرفتم!
دفترِ مشقي از كلاسِ اول دبستان در خاك و كلوخها افتاده بود!
آنقدر برويش باران خورده، كه جوهرش نا معلوم بود!
گوئي آن بچه همه الفباي كلاس اول را به دستِ خاك و باران سپرده باشد!
كجا هستيم...
قوطيهاي پكيده و له شده ودكا و آبجو، كنارِ خرابه افتاده است!
انگار آدمها اينروزها خودشان را گوشه خرابه ها بفراموشي ميسپارند!
گاهي هم سرنگ تزريق گوشه خرابه ها ميبينم!
مورچه ها بدورشان قدم ميزنند!
نميدانم كه چرا انسان گاهي فراموش كردن را بيشتر از هر چيزي دوست دارد!
خدا حافظ رفيق...اشكم بدرقه راهت باشد!
اين خودنويسِ يادگاري را قبول كن و با آن برايم در غربت نامه بنويس!
راستي چرا تو بايد ميرفتي؟! آيا اينجا فقط براي تو تنگ شده بود! نميدانم...
كنارِ خرابه چيزهاي زيادي افتاده است!
گاهي فكر ميكنم كه جا كليدي ايام نوجواني ، بايد كه در همين خرابه مفقود شده باشد!
اگر پيدايش ميكردم ميتوانستم كه به نوجواني بازگردم! چه فكرِ ابلهانه و خامي...
گاهي در اين زباله و خاك و سنگها، بدنبال احساساتم ميگردم!
آه...يك شيشه ادكلن كنارِ خرابه خاك ميخورد!
انديشيدم كه اين شيشه چه اندازه  تا كجا در جيبِ كُت يك آدم ماندگار بوده است و تا چندين مهماني و قرار، نفس كشيده!
مي ايستم!
پاكت سيگارم را در مياورم و سيگاري روشن ميكنم!
آن دوردست...نه! در نزديكي من چندين كلاغ سياه بروي زمين خشكيده اند!
به چشمشان نگاهي مي اندازم! گنگست...گنگست...گنگست...
بغضي راه نفسم را ميگيرد!
آخرين باري كه با هيجان ميخنديدم، ده سال پيش بود! كنارِ يك مزرعه ايستاده بوديم!
من كلاهِ لبه دارم را سرم گذاشتم و او گفت كه چقدر كلاه به تو ميايد! خنديديم و كلاه را بر سر او گذاشتم!
 و بعد نگاهش را دزديد! دانستم كه دوستم دارد...اما مغرورتر از واژه ها بود!
آنروز هم كلاغهاي زيادي در آنجا بودند!
و شايد اين چند كلاغ، از همان منظره بازگشته اند! گنگند...گنگند...گنگند!
اشكم بروي زمين افتاد! با گوشه آستين چشمم را پاك ميكنم!
در اين خرابه ها بدنبالِ خود ميگردم!
بيا تا برايت بگويم كه چه اندازه ادمها تنها شده اند!
بيا تا نشانت بدهم كه تمام اين سالها حسرت رهايم نكرده است...بيا تا كلاه لبه دارم را اينبار در مقابل چشمانم بگيرم تا اشكم را نبيني!
اما نه...واژه ها پلاسيده تر ازآن روزها شده اند!
ديگر از خوردنِ يك فنجان چاي لذتي نميبرم و سيگارهايم زود زود تمام ميشوند!
اشكهايم سمت و سوئي ندارند و طراوت جواني از رخسا ره ام رخت بر بسته...زردم!
انگار كه اين خرابه همان مزرعه خوبِ جوانيست كه مسيرِ زمان خرابش كرده است!
انگار كه الفباي عاشقي، در دفتر سي و چهار برگي عمر من، جوهر پس داده باشد!
مينشينم...
گريه آرامم نميكند! روي خاكها با انگشت ردي ميكشم! نگاه ميكنم...
خرابه پر از آشغالهائيست كه زماني بهائي داشته اند!
مي انديشم!
آدم تنهاست...من تنها ماندم! تنها نوشتم! تنها خواندم! تنها گريستم ولي هنوز طاقتِ ديدنِ تنهائي كسي را ندارم
يك قوطي حلبي را با نوك كفشم شوت ميكنم!
رد ميشوم...
رودخانه اي در انتهاي خرابه ، نجوا ميكند...مسير دلتنگي را بسوي خانه عبور ميكنم!
من هميشه به خرابه ها، آدمها فكر ميكنم!
و به روزيكه منرا در گوشه خرابه اي بخاك ميسپارند
و ادمي ديگر خواهد امد و خواهد نشست و او نيز بر گورِ آرزوهايش اشكي خواهد ريخت!
من هنوز هم عاشقانه و با چشمهاي خيس، شعر مينويسم، ميخوابم، بيدار ميشوم و جستجو ميكنم
شايد كه در انتهاي همين خرابيها، آخرين نگاهم روبروي چشمانِ تو باشد
من هنوز هم...حسرتمندانه نفس ميكشم!
حميد

من اين گوشه نفس ميكشم...تكرار ميشوم...اين ماهيها چشم انداز منند!

به من اسم شب اسم خورشيد داد...مرا در تنش غسل تعميد داد