در عبورِ چشمانت...
ميبينم...مي انديشم...تقدير را نظاره ميكنم! مثلِ يك كتاب داستان كه تصاويرش يك بچه را مجذوب كرده باشد، صفحاتِ زندگي را به شوق يك منظره ورق ميزنم! گاه همه چيز خالي و گهگاه نسيمي ميايد و برگه اي را پَس ميزند و يك منظره پديدار ميشود! عينِ رويا ميايد و مانندِ خواب تمام ميشود...دلم گرفته است...
اين سروده ام را در اين خلوتِ باراني فقط براي شكستن اين سكوت، به زمزمه در مياورم...باران را همچون چشمانش دوست دارم...باران،يعني زنده بودن...
در عبورِ چشمانت
مي انديشم
به پَر كشيدنِ يك كلاغ
به عبور بي وقفه عابران
به خيابانهائيكه
در شبهاي عيد
ازدحام و زندگي را
به تماشا نشسته اند!
به مانتو سراهاي پُر از آدم
رستورانهاي گوشه خيابان
مردها،زنها
گل فروشهاي دوره گرد
كنارِ خيابان
نرگسهاي زرد!
بويِ غريبِ عيد
لباسهاي حراجي!
مسافرانِ منتظر
سبزه،ماهيهاي قرمزِ تنگ
دوره گردي كه چسبِ زخم ميفروخت!
فالِ حافظ و سفيدابِ حمام در دست!
پيرزنيكه براي خرجي،
وسط راهرو فروشگاه
التماس رهگذران ميكرد!
مردُ زنيكه روي چمنهاي پارك
از خستگي ولو بودند!
رفتن،بازگشتن...
روبرو،پشتِ سر!
يك بچه ميخنديد!
پيرمرد پكهاي تلخي بر سيگارش ميزد!
طول و عرضِ بودنِ منرا
وسوسه،نگاه،رويا،نشدن،ديدن
احاطه كرده است...
باز ميگردم
از نو
دوباره مي انديشم،ميبينم!
سلام!
دستت را ميگيرم
وسط ازدحام
خودم را با تو گُم ميكنم
به اندازه آخرين آرزو
كنارم باش
من در ازدحامِ اينهمه بي فردائي،
دلخوش به سلامي
لبخندي
حرفي
عشقي
مسيرِ غم انگيزِ اين خيابان را
تا سر حدِ يك خانه
به پيش ميروم!
هفت سين
لحظه تحويلِ سال
دل خواسته اي از درون!
باز هم نيامدي
و من درحسرتِ نگاهِ شيرينت
در گوشه اي
براي رسيدنت
چشمم را بستم!
بازميگردم
و از نو
دستانت را
دوباره ميگيرم
حس خوشِ عاشقي
وسطِ ازدحام!
وسطِ آزار و روزمرگي
به من چه
به من چه
بازي تقدير
به من چه مربوط!حميد

