بوي نوروز با صداي گلفروش دوره گرد، در كوچه ها دوباره پُر ميشود...احساسِ خوشِ خانه تكاني...فرشهاي آويخته از پشت بامها كه زير آفتابِ كم فروغ اسفند ماه نم نمك خشك ميشوند!
و از زير دربِ حياط خانه ها، آبي كه از شستشو جاري گشته، در جوي باريك كوچه راه ميفتد. صغري خانم، نوشين خانم، چه فرق دارد ديروزي يا امروزي! پير يا جوان چادر به كمر بسته يا بدونِ آن، به جانِ خانه ها ميفتند و از زير تا بمش را آب و جارو ميكنند! بازار از همهمه و صدا آكنده ميشود! قيمتها سرسام آور،جيبها تار عنكبوت بسته،و گاهي لباس عيد از نان شب براي بچه ها واجب ترست! و صغري خانم عقيده دارد كه بايد بچه ها براي نوروز،نو نوار باشند!
بچه ها خوبند و منهم روزي خوب بودم...دريغ
به قيمت شرمندگي و يا پولهاي باد آورده فرقي نميكند، هر كسي به اندازه جيبش خودش را آماده ميسازد! بيچاره كارتون خوابهاي زير گذر كه نه فروردين را ميشناسند و نه خرداد و نه شهريور را!
جوانكِ پشتِ پنجره عاشق شده است! شبها خيالاتي ميشود! تازگيها سيگار هم ميكشد! گاهي هم مشروب ميخورد! اما بابايش از اين قضايا بوئي نبرده است وگرنه دو تا سيلي در گوشش مينواخت!
جوانك از ديدنِ اندام تازه به بلوغ رسيده دختر همسايه در پوستش نميگنجد! و گاهي پشت لب زمزمه ميكند:
دختر بمون با من بخون
دوست دارم كه باشم با تو!
روزگارِ تحفه ايست و گاهي آدم دلش ميخواهد كه همان هجده ساله باقي ميماند!سر در هر سوراخي كه ميبرم قصه اي در عبورست! من هنوز نميدانم كه آن تبارِ خوب آريائي كجا رفت و چرا بر نميگردد!
و هنوز نفهميده ام  چه وقت بود كه من بزرگ شدم!دلم گرفته است...زير باران راه رفتن عالمي دارد. گاهي مست كردن آدم را بياد بيست سالگي و آن حرارتِ خوش
 مي اندازد!ما اينروزها حال و هواي مشخصي نداريم! يك پايمان بزيرِ آن يكي ميرود و روي زمينِ مسطح سكندري ميخوريم! و خيليها اينروزها واژه بي خيالش را دوست ميدارند! مدتهاست كه همه بيخيال بزندگي مينگرند و خيالشان در اندازه يك لقمه بخور و نمير باقي مانده است! اينهم شكلي از زندگيست!خداوند هم كه اينروزها خانه تكاني دارد! معلوم نيست كه آسمانِ چندم را معماري و ترميم ميكند! راستي خدا چطور ميخواهد كه در محشر به حساب اينهمه ادم كور و كچل و به عبارتي ميلياردها ريز و درشت رسيدگي كند! مي انديشم كه بايد صف آخرت خيلي كسالت آور باشد! شايد هم لازم باشد قبل از مرگم يك دستگاه ام پي تي پلير با خود بردارم تا آنجا حوصله ام سر نرود!اصلا اينروزها احساسِ زنده بودن نميكنم! نوروز با همه طراوتش مثلِ گذشته ها نيست! انگار كه فقط نامي از چرخش و تغيير فصل را يدك ميكشد...ايكاش توپ تحويل سال را در كله من رها ميكردند تا شايد زودتر به لقاي خدايم ميرسيدم! اي خدا خوب همه را سركار گذاشته اي! براي تولد كه از ما اجازه نگرفتي اما ما براي هرچيزي بايد به فكر رضايت تو باشيم!اينهمه ادم صبح تا شب تكرار ميشوند! قبل از ما بوده اند و پس از ما نيز خواهند بود! هر كسي ميايد و قصه اي ميگويد و ميرود! ما پيرتر ميشويم و كودكانِ امروز بجاي ما قلم بر ميدارند وشايد همين گلايه ها را دوباره تهوع ميكنند!
 صد سال به اين سالها! صد سال دريغ از اين سالها! كوچك بودي عمو جان...بزرگ تر شدي...مرد تر...رسيده تر...ميان سالتر...شكسته تر...پيرتر...افسوس!
روابط محدود تر شده و همبازيهاي ديروزي مكروهست كه به يكديگر لبخند بزنند!
بگذار ديوانه بمانم! بگذار خارج از اين روابط باشم!  بگذار تا خودم باشم!بگذار تا دوباره لبخند كودكانه اي سكوتم را بشكند! بگذار بهشت را با دنيا تعويض كنم! آهاي دختر...همه غصه هاي من در تبسم شيرين تو ميشكند! آهاي عمر ما كوتاهست بيا  تا مثل زندگان زندگي كنيم...بيا دستمان راقفل كنيم و تا ته اين بي منظره با همديگر قدم بزنيم...بيا قدغن را بشكنيم...حيفست كه روي ماهِ تو زير حجاب بماند...حميد

ماهيهايم، آرام و خوب...ساكتترين منظره را تكرار ميكنند!

چند تا بهار مانده تا تو؟!