برگها زرد زرد وقتي هوا نيست
بوسه سرد سرد صدا صدا نيست

زخم هم چه بيهوش هيچكس با ما نيست

شب چنان تيره كه شب  پيدا نيست

شب هم پيدا نيست شب هم پيدا نيست

عشق اما پيداست عشق اما پيداست

حرف حرف فرداست كار بچه هاست

طاقها بي كاشي راهها مثل هم

حرفها شاعر كش بغضها بي شبنم

دستها افتاده سروها خميده

چشمها خشكيده عطرها پريده

ماه هم دور دور اه اما نزديك

روز هم بي روزن سرد سرد و تاريك

چه سرد و تاريك چه سرد و تاريك

عشق اما پيداست عشق اما پيداست

حرف حرف فرداست كار بچه هاست

دست نقاش از همه تنهاتر

پرده هارا شسته زير باران

اخرين شاعر پريد و دور شد
شعرش از هر دشنه اي اويزان

شاپرك افتاده در جوهر دان

ياس بي سر وقف مرهم گاه

اي يقين سبز مثل معجزه

سايه امدن تو در راه
روز بايد باشد  روز بايد باشد

عشق اما پيداست روز بايد باشد

شعر از استاد شهیار قنبری

اهای جماعت مرده پرست...

زندگان را فراموش کرده اید!!!!!


شبیه خاطره نیستی........ حوصله سر نمیبری

از خواب و از رویا سری....حتی خوش سلیقه تری

 

تنظیم از حمید