صدای پرنده....
برگهاي هويتم را بايد فراموش كنم...و اينكه چه مليتي دارم...ازارم ميدهد هميشه...دلم ميخواهد كه در دنياي ازاد باشم...و اين ارق كاذب را به فراموشي سپارم...دلم ميخواهد كه زيبائيهاي اين كره دوار را ببينم....ميخواهم راه بروم..تنفس كنم....دنيا را از دريچه هاي ديگري ورنداز نمايم!!!تو منرا مسدود ميكني هميشه!!! منرا ميترساني از عقوبتم!!! من جهنم دلخواه را با بهشت اجبار عوض نخواهم كرد....من حق دارم كه مانند كمترين انسان راهم را انتخاب نمايم.....حق دارم ارزوهايم را دنبال كنم...تو نيز حق داري...و او هم همينطور....مدتهاست كه دلگيرم و حافظه را روي تاقچه ميان دفاتر پنهان كرده ام....لايش را اگر باز كنم گلايه ها ميريزند از ميان ان!!! دفتر تكرار بي حوصله است....گوشه تاقچه سالهاست كه ميان ان گلها خشكيده اند و يادگاريها پژمرده....دفتر تكرار هر شب خاطرات منرا به خاطر ميسپرد اما مدتهاست من انرا بازش هم نكرده ام....سودي نيست در خواندن كهنه ورقهاي عشق....از اين نمد كلاهي به سر بي سامان نمينشيند......سالهاست فريفته ايم خود را...اين قصه سرش معلوم نيست كجاست.....بازي ايام خواب نشئه اوري دارد....كسي حركت روزگار را روي شطرنج زندگي نميتواند فهميد...اين مكاره بسيار بازنده دارد....برنده هايش هم در اخر ميروند...انگار كه سيري عجيب ميان موجودات قانوني نا همگون را پديد اورده است....قانوني كه ما انرا تحرير نكرديم....گفتند اينچنين است....زمان انرا حكم كرد....زمان تولد....و با ان همه چيز اغاز شد....خارج از اختيار ما بود همانند خيلي از چيزهاي ديگر....امدن انقدر كه ماندن مصيبت دارد نگران كننده نبود...چراكه براي تولد ادمها در هر كجاي دنيا جشن ميگيرند....و اين ماندن است كه مرثيه ميشود...و هر كس در جائي قصه گوي تنهائيست...ميان دقايق گنگش...و ما هيچ نكرديم جز زيست در مسير روزگارمان...و خودكرده ها هم گاهي مقدر بودند!!!! و هركس كوچك و بزرگ در خود نشسته است از بد عهدي ايام...دلي درغم فرو رفته و اوازي بر لب نشسته...همچون قناري دلتنگ ميان قفس...كز كرده در ارزوي پرواز دل اي دلي ميخواند....اين فاحشه رحم نميكند بر هيچكس....هوا پر است از ناله هاي دل....كه در مسير خداوند رهسپارند.....ناله هائيكه روزي شكوه سلامي را در خود داشتند...و عشق اغاز سفر بود....و عشق ادم را سبز ميكند همچون وسعتهاي خيال انگيز...و عشق اندوهي دارد به وسعت دريا وقتيكه نه سكوتش را ميداني و نه طوفانش را....زمان پر شده از دلهاي تنگ...نشسته در عزلت...نگاه اشفته بر زمين...بر هوا...و خالقي كه بزرگ است....اين قصه غم انگيز را ادمها هر كدام با بصيرتي خاص رقم ميزنند...وعشق صداي مرغكان ازاد ديروزست است كه در امروز اسيرند....و عشق خون جاري ميان شريانهاست....و عشق گذرگاه ازاديست...بسوي انطرفها....و عشق ادم را تا بلندترين قله ها بالا ميكشاند...و نور را همچون نگيني در انگشتري ياد ميگذارد....و عشق منرا تا پرنده بودن برد...و منرا اموخت كه تنها با مرگ ميتوان از حجم عاشقي گذر كرد...و انانكه عاشقتر بودند زودتر رفتند!!! اين روزگار همين است....اين قصه عجيب براي انها كه دركش ميكنند عجيبتر بازي ميكند...خوشا به حال ديوانگان كه هنوز با روياي مجهول كودكيشان عشق بازي ميكنند....دنيا افسانه است....و در اين بازي بي برگشت تنها خداوند است كه ميرهاند...دلم گرفته است...و ميخواهم كه از دريچه غم عبور كنم تا جائيكه اغوشي باز بي پرده در انتظار من است....نه عبادت اندوخته ام نه زهد را ميشناسم....توشه ام سادگيست...انچه دارم عشق است...ازمفهوم خداوند هم كلام ساده مهرباني و ذات مقدس را ميشناسم....دلم ميخواهد ازاد باشم....و پس از گذشتن از مرزهاي ظاهري در جائي ارام سفره اي پهن كنم و نان و پنيري به ارامش بخورم و نگاه كنم اسمان را...هيچ ندارم...هيچ...تنها ارزويم ازاديست....كنار ماهيهاي بركه سنگ مي اندازم در اب.....من هر روز مرغابيهاي سفيد بركه را نان ميدهم....من هر روز بوي علف را استنشاق ميكنم...و روبروي خداوند هواي خوش بينيازي را مينوشم.... اينجا دلتنگ است...و من دلتنگ...و تو دلتنگ...و ديوار بلند...و باران بي سخاوت...و براي رسيدن بايد كه معجزه اي بشود....بركه خيال من....دلم ترا ميطلبد كه طاقت اندوه نمياورم ديگر...فارغ از تعلقات من به جاده اي فكر ميكنم كه در انتهاي ان ازاد خواهم شد....انجا قطرات باران اشكهايم را خواهد شست...و خنده شوق و اغوشي باز بسوي هوائي خوشتر...كه ادمي نيست....كه زنداني نيست....كه دردي نيست....كه پرسشي نيست...و اندوه معني ندارد....انجا موطن من خواهد بود....حميد

