کنار تو...
پرنده اسير ميان حجم فلزي قفس به باران نگاه ميكند....ان بالا ابرهاي سفيد و سياه هم اغوشي نمناكي دارند....صداي ريزش باران همچون ترانه اي خيس همه فضاي اطراف را پر كرده است....برگها زير ريزش مداوم قطرات خيس و سبزترند....بوي خوش علف در هوا پراكنده است.....هيچكسي نيست و همه ادمها درون خانه خود خزيده اند!!!پرنده در ميان قفس به صداي خنك باران گوش ميدهد...حتي يك پرنده از ان حوالي عبور نميكند!!! قفس همه دنياي پرنده را محبوس كرده است....و ان شوق پرواز به اطراف وميان اسمان ابي را از او ربوده است....پرنده دلش ميخواست در هوائي خيس به شوق پرنده اي ديگر اوازي سر كند....و همراه او بال بگشايد براي پروازي بلند و گذشتن از هر چه قفس و تنگناست....پرنده دلش ميخواست خوشترين ترنمش را براي كسي از جنس خويش نجوا كند....پرنده دلش ميخواست ازاد باشد....و در هواي خوش ازادي به هر كجا كه ميخواست پر بكشد.....از تكرار روزها و شبها در قفس فلزي دلش تنگ بود و در بالهايش قدرتي براي پريدن نميديد!!! پرنده نميدانست كدامين روز ازاديش را در قفس كرده اند و به ياد نمياورد چقدر روز و شب را در هواي رسيدن دلتنگ در گوشه اي كز كرده است....ابرهاي سفيد و سياه ارام ارام از اغوش همديگر بيرون امدند و باران ارامتر شد...ابرها عبور كردند و نور خوشرنگي در اسمان ظاهر شد....در بالاي اسمان از انعكاس نور بر خنكاي هوا رنگين كماني طاق زد....هواي خوشي بود و پرنده در ميان قفس رنگهاي ان رنگين كمان با شكوه را ميشمرد....هفت رنگ خوشرنگ كه بالاي اسمان را طرحي اعجاب انگيز كشيده بودند....پرنده دلش گرفت و روبروي رنگين كمان اوازي سر داد....ترانه اي كه حزن انگيز بود و دردهاي قفس را به بيرون ميپراكند!!!....پرنده ميخواند كه دلم تنگ است....وقتي ميشود پرواز را تجربه كرد اما بايد محبوس بود دلم تنگ است...از اينكه پرنده اي از اين حوالي نميگذرد دلم تنگ است....پرنده اواز سر داده بود و صدايش از ميان ميله ها در هوا پراكنده ميشد!!! گوشه اسمان جمعي پرنده ازاد پروازي دل انگيز را سر داده بودند...پرنده اسير انها را ديد ميزد و اشتياق پرواز در بالهاي خسته اش بيشتر ميشد....از ميان ان پرندگان كه در هواي خوش ازادي همراه شده بودند انگار كسي صداي غمناك پرنده در قفس را شنيد....كمي بعد در ميان انهمه پرنده يكي از انها جدا شد و به پشت پنچره اتاق امد....در چشمهاي پرنده اسير نگاهي كرد....چقدر برايش اشنا ميامد و انگار سالها بود كه اورا ميشناخت....پرنده اسير در چشمهاي ان پرنده نگاهي كرد...چقدر نگاهش اشنا بود انگار سالها بود او را ميشناخت!!! هر دو پرنده در احساسي واحد چشم در چشم هم دوختند....پرنده اسير دلش ميخواست از حجم قفس بيرون بيايد و همراه او پرواز كند....پرنده ازاد دلش ميخواست كه در قفس برود و در كنار ان پرنده بماند...هر دو پرنده در احساساتي متفاوت اما هم معني دلشان خواست كه كنار يكديگر بمانند....پرنده ازاد در كنار ان پنجره روبروي ان پرنده اسير ماند و روزها به اواز او گوش ميكرد و برايش ميخواند....گاهي از اطراف برايش غذائي مياورد....شبها هم كنار او سر به ميله ها ميداد و خوابش ميبرد.....هر دو پرنده در كنار همديگر ماندند....هر دو به بودن با همديگر خوشحالي ميكردند...نه قفس همچون گذشته دلگير بود و نه ازادي انچنان حسرت انگيز بود....اندو كنار همديگر ازاد بودند....پرنده ازاد براي روزيكه پرنده اسير از قفس بيرون ميايد انجا ماند....دلشان به همديگر خوش بود...و در كنار يكديگر غمهايشان انچنان سنگين نميشد....اندو در كنار يكديگر ماندند تا سر انجام هر دو توانستند با يكديگر به پرواز در ايند....قصه قفس قصه تكراريست....قصه همه صداهاي محزون مانده در قفس...به شوق همصدائي....به شوق روزيكه اين قفسها باز ميشوند و همه ادمها رويايشان را محقق ميبينند....و در انروز هر كسي پرواز را تجربه خواهد كرد....حميد

