نسل بيخودي فكري ندارد.....اگر دارد پول در اوردن در اين بازار مكاره است!!! تو با موتورت تكچرخت را بزن اوضاع امن است....براي تو دانستن و ندانستنش فرقي ندارد...تو گرسنه شوي همان ساندويچ همبرگر را گاز ميزني و يا يك پرس جوجه كباب ميلمباني و بعدش چائي لازم است و خواب!!! ازار و اذيت دختر همسايه هم سرگرمي خوبي برايت شده است....ريخت انترت را هر روز با مدهاي دسته سوم تركيه ست ميكني و موهاي وزوزيت را با شامپو صاف ميكني كه لخت بريزد پشتت!!! تو همان انتري فقط فرم چرخاندنت فرق ميكند!!! با ماشين بابا جان ولگردي كن همراه انترهاي ديگر چه فرق دارد دانستن و ندانستنش كه هوا نيست...كه هوا و نفس تنگ است...وقتي صداي تيس تيس تيوتر ضبطت ميايد فكر ميكني در كلابهاي المان ميرقصي...خوبست كه از موسيقي هم هيچ نميداني...تازه از تخمت در امدي نازنين!!! تو بيخيال موبايلت را جواب بده و با ان حسابي بازي كن...خواستي يك ام پي تري هم بريز وقت بيكاري تو مغزت ويزويز كند....چه فرق ميكند دانستن با ندانستنش!!! تو و هزاران مثل تو بيخيال همه چيز...اينطور خوشترست برايتان....جوان و پر نشاط ميمانيد اگر اكزاستي(قرص)بگذارد....دردت نباشد گاز بده و از ميان اب مانده از باران بگذر و بر سر و روي پيادگان بفرست!!!! انگلها هميشه هستند...در طبيعت روي تن جانوران زيست ميكنند...لا اقل انگلهاي طبيعت ادعاي ترا ندارند ديگر...ساس و بيد و پشه و هزار انگل ارامتر از تو زندگي ميكنند....ميان امثال تو روز تا شب زندگي كردن دشوار است....زور دارد...وقتي نميشود مثل تو بود و نميشود ترا نديد ادم تهوع ميگيرد...گوشه اتاق جاي امنيست براي كناره از هزار مثل تو بي تفاوت....اما گوشه اتاق هم دردي دارد كه كسي نميفهمد....در اين دنيا هرچقدر نادان تر بماني اسانتر خواهي زيست...بهاي دانستن گران تمام ميشود و صرف نميكند....اينهمه بيچاره دور و اطراف پرسه ميزنند...يا به دله دزدي يا دست فروشي و نكبت....باران ميايد امشب...و هواي خوبيست اگر كنار شومينه بنشيني و داستانهاي رومانتيك بخواني يا كسي را در اغوش بگيري!!! اما همين باران لطيف بر سر خيليها زندگي را حرام ميكند...سرما از منافذ سست خانه به درون ميايد...و سقف چكه چكه ارام رحمت خدا را داخل اتاق ميريزد تا فضاي سرد خانه نمناك بشود و بستر كهنه و سرد گوشه اتاق خيس و چندش اور!!! همه زيبائيها همينطورند....براي تو كه دستت به دهانت ميرسد زيبائي هميشه هست...بيچاره كسيكه تكليفش با سگهاي ولگرد يكي باشد....لا اقل سگها نام انسان را يدك نميكشند!!! سيگارت را اتش بزن...و اولين پكش را دود كن و حسرت وار بيرون بده...چه چيزي را ميخواهي تغيير بدهي!!! بر خلاف اب رفتن برگشت به عقب دارد....همه روزها و شبهائيكه دل به اميد بستيم با فردائي بدتر همراه شدند...چرايش را نميدانم...شايد من در گنگي اينروزها اينطور احساس ميكنم...و شايد اينها توهمات من هستند و زندگي همينست كه جاريست و بايد اينگونه بود تا بتوان راحتتر زيست...نميدانم....دلم ميخواهد و قلبم روياهايم را دوست ميدارد...اما ميان اين روزهاي بيهوده با ادمهاي بيهوده تر مثل كنسروي فشرده دارد تاريخ مصرفم تمام ميشود....من معلم اخلاق كسي نميشوم....من نسخه اي تجويز نميكنم...چراكه همه نسخه ها دروغين است...ذات ادم بايد كه درست باشد....روزهاي نكبتي را ما ساختيمشان و نشستيم و جشن گرفتيم.....ادعا كرديم...شعر گفتيم...انچه گفتيم را تنها گفتيم و كار ديگر كرديم به غير از گفته ها....از اين پشت بام دنيا عده اي از جلويش ميفتند و بعضي انقدر عقب عقب ميروند كه ميفتند....سقوط اسمش سقوط است...از جلو افتادن و از عقب افتادن فرقي ندارند!!! بوي دود و ماشين گرفته ايم....باران زيباست اما دلگير شده است....برف بازي تفريح ادمهاي پولدار است....تهي دستان از سرما دنبال اتشي در يك حلبي ميگردند برف بازي باشد پيش كششان!!! تخمه و شيريني و اجيل باشد پيش كشي شبهاي يلداي از ما بهتران...اجاره خانه لنگ مانده است!!!حرفهاي كوفتي تمامي ندارند...بيهوده مينمايند..گوشهايم را ميگيرم...گرفتنشان باعث نشنيدن نميشود تنها من خيال ميكنم نميشنوم اما بيهوده است....خودم هستم...بيهوده راه ميروم....نفس ميكشم...نگاه ميكنم...اما هنوز انديشه را از ياد نبرده ام....هنوز ميتوانم كه به همه چيز فكر كنم...نه از گفتن من نكبتيها درست ميشوند و نه از بيتفاوتي چيزي عوض ميشود...مانده ايم ميان چه كنم ها!!! من بهترين روزهايم را فداي همين چيزها كرده ام....فردا را نميدانم....بهاي عمره رفته را كسي نميدهد...كسي براي دانستن يك سير پنير هم مجاني نخواهد داد...صرفه با نان خوردن به نرخ روز است....من نميتوانم پس در انزواي خويش خواهم ماند....حساب من بميرم برايت و دلم ميسوزد در كار نيست....حساب مفتي باختن است...انهم اگر تقدير باشد ناگزير به پذيرفتن ميشويم....ميان بيابان خار است و تيغ و پاي برهنه...لنگه كفشي غنيمت است....هر چند خر كشان ما را برساند!!! كه نميرساند...تو به من بيتفاوت باش اما من به تو فكر ميكنم....به هزاران مثل تو...و هزاران مثل خود كه در ميان فشار خرد ميشوند...لاك پشتهاي دريائي را ديده اي؟!!! در هر بار صدها تخم ميگذارند...از اين تخمها تنها عده اي لاك پشت ميشوند...عده اي از تخمها خوراك سوسمارها و مرغهاي دريائي ميشوند...ان عده كه بيرون ميايند در مسير رسيدن به دريا تعداديشان طعمه پرندگان شكاري و سگهاي ولگرد ميشوند و تنها عده كمي به اب ميرسند....تعدادي ميان اب طعمه ميشوند و انها كه ميمانند به زير ميروند!!! قصه ادمها دلخواسته يا ناخواسته همين است....تنها عده اي شانس خوشبختي را دارند...ديگران يا نگاه ميكنند يا بازنده اي بيش نخواهند بود!!! گفتن اين حرفها چيزي را عوض نميكند و ناخوشايند است حتي براي خودم...اما حقيقتيست كه روزگار تكرارش ميكند....منهم روزي به اميد مي انديشيدم....شكستها امدند و از پس هر كدام من ديدم كه تهي ترميشوم....دريافتم كه از شمار شكست خوردگانم و تقدير اينطور خواست....نيش خند تلخي روي لبهايم نشسته است...و صداي اهنگي موزون و زيبا ميايد...فكر ميكنم...ميان امواج سرگردان به جلو ميروم...كارم نيست با قبيله پر فريب...هواي خودم را تنفس ميكنم...و ارام و گنگ نگاهم روبروي ان دورها خيره مانده است....ان دورترهائيكه ميدانم ديدني ترند....و شايد كسي چشم انتظار من است....حميد