كرمها هميشه ميلولند....ماهيها هميشه زلال پرستند....پرندگان اوج را صدا ميزنند....شيرها هميشه سلطانند....موشها هميشه ميترسند.....مارها كمين گرقته زهرشان را ميپاشند و نهنگها وقتيكه تنها ميشوند در اقيانوس خودكشي ميكنند!!! انوا عي از حيوانات در حالت گرسنگي به همديگر نيز رحم نخواهند كرد و ضعيفتر خورده خواهد شد!!! اين خاصيت موجودات است...و خاصيت موجودي بنام ادم اميخته اي از اينهاست....هر ادمي يك خوي حيواني بارز دارد براي نشان دادن....پرواز....درندگي...زلال بودن...و يا هرچيز ديگر كه در حيوانات و ادمها يكسان است...تفاوتش انست كه حيوان ميدرد تا گشنه نماند و به اندازه شكمش ميدرد...اما انسان ميدرد كه بيشتر بماند و حد و اندازه اي هم ندارد!!! قصه ادم و حوي را نميدانم كه چيست و ان سيب ممنوعه كه چرا سيب شد و انگور نبود و يا ميوه اي خوشتر!!! نميدانم كه زائيده فكر بشر است اينهمه يا چيزي در بهشت كه براستي اتفاق افتاده است!!! نميدانم زمانيكه دايناسورها بر زمين حكمفرما بودند اين ادم مقدس كجا بود!!! نميدانم....خوانده ام كه ميليونها سال است از عمر اين ستاره عجيب و كره پر ازدحام ميگذرد....موجوداتي در اعماق درياها در چهار هزار متري تاريك و سنگين زيست ميكنند كه عمر انها را با عمر زمين تخمين زده اند....عجيب است....در ان تاريكي مطلق هنوز ناشناخته هائيست كه بشر تازه با رسيدن به اعماق انرا در حال بررسيست!!! انروزها كه بشر خود را وارث خداوند در زمين نميدانست و اصلا بشري نبود....ولي ايا موجودات ماقبل تاريخ هيچ از خود پرسيدند كه روز جزا جوابگو خواهند بود!!!! و چرا انها انقدر ازاد بودند كه كارنامه اي نداشتند به جز تصاحب زمين و انچه كه كردند هيچ كسي نگفت انها ظالم بودند و يا كشتند!!! چرا كسي انها را بازخواست نكرد براي اعمالشان...و چرا من براي كوچكترين كارهاي طبيعيم بازخواست ميشوم....و چرا احساسم جرم است و وقتي نياز دارم چرا بايد با سيگار دود كردن و غم انرا سركوب كنم....ديشب دردي ميان قلبم بود و تير ميكشيد...خيال كردم دارد تمام ميشود....ترسيدم كه با چشمهاي باز بميرم....اما ماندم هنوز....ذهنم از پرسشها پر شده است اما كاري ندارم كه انها را درست جلوه بدهم و من چيزي را اثبات نخواهم كرد و رد نيز نميكنم...اينها همه پرسشهاي ذهن من هستند و بسياري ديگرشان را حتي بيانش هم نميكنم!!! ميان اين شهر پر دود كه امروزش برفيست و برفش اگرچه رحمت است اما صفائي ندارد راه ميروم....ميان ازدحام ادمهائيكه هر روز كركره مغازه را بالا ميبرند و در خاتمه دخلشان را ميشمارند و ميروند تا ادامه تكرارش را فردا اغاز كنند....فروشگاهها....لباسهاي رنگارنگ....كفشها...كيفها.....اينهمه ادم و عرضه و تقاضا....چشم ادم را ميربايند گاهي و ادم خيال ميكند چقدر از اين كفشها پاي ادمها ميرود و ميپوسد تا دوباره تكرار جان بگيرد....رنگ برنگ...سكسي..معمولي...مد...جلف...هزار لباس و رنگ تن اين ادمها ميرود و چشم را پر ميكند....و من نميدانم كه چرا لباس كه پوشش ادمها بود براي انسانيتشان امروز اينقدر هوس انگيز شده است كه چشمها را وحشي تر ميكند و حريصتر به ديدن!!! منهم مستثنا نيستم و نگاه ميكنم...تو با رنگها و لباسها چقدر جذاب ميشوي...و من چقدر خوب براي شهوتم فريب ميخورم كه فراموش كنم دردهايم را و دوباره تكرار كنم روزگار را....تو مرا احاطه ميكني اي نگاه وقتيكه روبروي عريانيها نشسته ام...وقتيكه غرايض حيوانيم را صدا ميزنم يادم ميرود كه انسانم و انديشه دارم...براي ماندن نسلها قوه غريضه در ادمها همچون حيوانات پديدار شد...ما اسمش را عشق گذاشتيم...و عشق شايد قدرتي بود براي بقاي نسل...چراكه اگر انسانها غريضه نداشتند نسلشان منقرض ميشد و ايكاش كه ميشد!!!! عشق البته بالاتر از هوس ميباشد اما زير مجموعه اي از بقاي نسل است و اينرا من نميگويم دانشمندان اين عرصه انرا اثبات كرده اند....تمايلي كه براي ادامه ادمها در هورمونهاي ما نهاده شده است...براي چه اما؟!!! من دلم ميخواهد و من ضعيفم مقابل شهوتم اما من هنوز ميفهمم...و هنوز دست شهوت را از دستان عشق و دوستي كنارزده ام!!!! چرا بايد اين نسل ادامه پيدا كند و چرا همانند دايناسورها انسان منقرض نشد تا موجوداتي شايد بهتر در زمين زيست كنند!!! و شايد فردا نوبت انها باشد...نميدانم...من مقابل زمين حقيرم و زمين مقابل كهكشانش حقير...و كهكشان در مقابل لا يتناهي نا معلوم حقير است و هزاران خورشيد هست كه ما نميدانيم...و خورشيد ما كوچكترين انهاست!!! دست بالاي دست بسيار است...سرگردانم...چشمهايم ميبينند و دلم طلب ميكند...اشفته ام...و تنهائي غم بزرگيست ميان همه دردها....در حياتم يك شاخه گل تقديمم كن كه هزار دسته گل بر گورم اثر ندارد...امروز درياب....فردا را كسي نديده است....امروز دوستم داشته باش....و كاش اين ادم پيچيده ميدانست كه چقدر قلب منتظر در انتظار يك نگاه شيرين و عميق گرفتار مانده اند!!! جواب پرسشها و تمايلات منرا كسي نخواهد داد...بي جوابند همچون گذشته ومن فقط انها را روي كاغذ مختصرا اوردم...ميدانم كه در همين زمان انسانهاي زيادي ارزوهايشان محقق شده است و من از گروه ماندگانم...افتادگان در راه....همه احساسات و خواسته هاي منرا با كيفيت بسيار بالاتري در واقعيت خيليها دارند!!! همه چيزهاي روياگونه كه من فكر ميكنم به انها را بسياري در واقعيتشان دارند!!! اينجاست كه تفاوت جهان بيني بين ادمهاي بازنده و برنده مشخص ميشود....دنيائي كه من ميگويم پوچ است از نظر خيليها پوچ نيست!!! حاضر نيستند ولش كنند...انقدر لذت ميبرند كه صد سال هم كمشان است...ميدانم همه را...ولي من از همه انها پرسشي ميكنم....لحظه مرگ ايا لذتهايتان كمكتان خواهد كرد و ايا باز هم تفاوتي خواهيد داشت با مثل من؟!!! انزمان ميفهميد كه من راست ميگفتم....ولي من اسوده تر از شما ميميرم چون چيزي ندارم كه دلم برايش بسوزد.....كيف كنيد دنياي قشنگتان را....دفتري دارم و يك جاسيگاري پر از خاكه سيگار...ضعف جسمي هم انگار تازه خودش را بروز داده است....من خيلي دلم ميخواهد...همانها كه شما داريدش...اما فرق من با شما انست كه شما براي خودتان خواستيد و نداديد ومن براي همه خواستم ان مواهب را....وقتي همه داشته باشند ادم شرم نميكند از پوشيدن كفش فلان قيمت...اما در جائيكه خيليها ندارند من ترجيح ميدهم همان لباسهاي قديمم را اتو كنم و بپوشم...لااقل شرمنده نگاه ديگران نميشوم كه حسرتمندانه ديد ميزنند و ادعاي به فهميدنم هم دروغي نبوده است!!! دفترم را بستم...هنوز ادامه خواهد يافت...اينهمه خواسته سركوب شده و احساسات غريب...خدايا هيچكس را زهر تنهائي نچشان....تو خود گواهي كه كفرت را نميگويم تنها از تو ميخواهم كه اين ناخواسته را ياري دهي...سكوتم از رضايت نيست....دلم اهل شكايت نيست....هزار شاكي خودش داره...خودش پيره گرفتاره......حميد

مسیح خدا