روز برفی....روز دلتنگ...
چيزي جز اين ورق پاره ها نمانده است....چيزي جز ياس من ميان اندوه روز و شب....چيزي جز خاموشي ميان اينهمه زشت نمانده است....پنجره اي نيست....ديواري هم نيست....اينها خوابيست در اين اشفته بازار...در اين بيغوله بي مهر....چيزي جز حرفهاي بيهوده من نمانده است...و نفس پر از دود است پر از اه....همراه با اين روز بي رويا در اين شهر برفي زشت كه رحمت خداوند هم چيزي از سنگينيش را بر نميدارد من اينجا نشسته ام....چيزي ندارم....براي تقديم چيزي جز بازي با كلمات ندارم.....دلگيرم و كليد غفل بسته را در چشمان كسي جستجو نميكنم....من تنها نگاه ميكنم ولي تا انجا كه ميشود نگاهمم را نيز بر ميدارم....چيزهاي خوب...همه زيبائيها....همه انها كه اراممان ميكنند....خيلي چيزها.....امروز خاطره ساز فرداست....و ديروز از عشق و تنهائي زياد خاطره در خويش گذاشته است.....به هر كجايش نگاه ميكنم بهتي از خودم را ميبينم....به هر ساعتي از ديروز مينگرم خودم را ميبينم كه جا مانده ام....در ديروز...در سالها....جا ماندم....همه اين روزهاي برفي...ابري...افتابي خاطرات ديروز من هستند...من همه اين روزها و شبها را بيهوده پيموده ام....هر صبحي كه دل به اميد داده بودم شامي شد اندوهگين....و هر خنده اي كه اشتباه شد و دقايقم را شاد كرد سوخت....ديروز سوخت....سالها سوختند...مقابل من كه ساده مي انگاشتم همه چيز اتش گرفت....نميشود اندوهش را نوشت...نميشود احساس اسير را ميان اين واژه ها ازاد كرد....براي ديروز احساسم را دادم...همه انچه مقدس بود را سالها تكرار كردم شايد كه التفاتي كنند...و عشق غم انگيزترين واژگان شد...و عشق ادم را زير و رو كرد....من پوست انداختم و در تغييري عجيب از پيله من پروانه اي بيرون امد....اما ان پروانه شوق پريدن نداشت.....به چشم تنگ او دنيا فرقي با قفس نداشت....بزرگي دنيا و اسمان پروانه را تسخير كرد....در مقابل اينهمه بزرگي و گنگ همانجا ماند....ميخ كوب شد....دلم براي همه انچه بود تنگ است...ولي اين روز برفي نا مروت است...هيچ ندارد جز پشت شيشه اتاق....جز سيگار دود كردن و فكر....شيشه ام تهيست از شراب....خمارم....در اين نكبت داني روزگار چيز جديدي از اين كوچه عبور نميكند!!! حرفهاي بيهوده من سالهاست كه ميايند و اتش زير خاكسترم را شعله ميزنند و باز خاموش ميشوند....در اين تاريكخانه زندگي نفرت انگيز شده است....در اين دياري كه من نام موطن بر ان نهادم زندگي بي رمق شده است...من موطني ندارم...هيچ كجا....من نميدانمكه شناسنامه چيست....من برگهاي هويت خود را سالهاست نميشناسم.....من خودم را سالهاست كه نميشناسم....من فقط مانده ام كه پس گردنيهاي مداوم روزگار را نوش كنم...من مانده ام كه فحشم را نثارش كنم....من نماندم كه برسم...ماندم كه فحش بدهم...به ارزوي فردا كه همه فحش بدهيم...روزگار فاحشه را به زير بكشيم كه ابروي هر چه انسانيت است را برده است....كنار اين بي منظره من پر از صدا هستم و بي صدا....پر از شوق هستم و خاموش....كنار اين روز نكبت بار اندوهگين چقدر حرفها بر دل مانده است....حقم را ميگيرم از تو اي روزگار....اگر نتوانستم دشنامت هم نميدهم ديگر...سكوت ميكنم....كنار تو اي دلتنگي من دلم عجيب تنگ است....عجيب گرفته است....لا كردار همراه سنگيني برف غصه هايت فشارم ميدهد....حميد
خاطره هام مال خودم تموم شعرام مال تو
اگه بري تو قصه ها بازم ميام سراغ تو
واسه چشمات پره شعرم تو دليل قصه هامي
هر نفس هم نفس تو مثل غم توي صدامي
يه نيمه جون زخميم بيا بيا نفس بده نفس توئي هوا توئي
داغ چشات و وا كن و ستاره هام و پس بده كه مالك صدام توئي
اي روزگار پس بده ارزوهامو......


