در لحظاتي كه هريك سكوتي دارند كه نميشود بر انها پيروز شد و وقتيكه هر چه بيشتر تصور ميكني فشارش بر تو بيشتر ميشود!!! وقتيكه نميشود از دهليز اين شب عبور كرد و براي اندكي خود را رهانيد....تنها احساسي ميماند كه ادم را در حالت سكون معلق نگه ميدارد...چيزيكه ميشود انرا بي وزني دانست...يك بي وزني عجيب كه ادم را در يك بهت عميق فرو ميبرد...جائيكه تو ديگر منتظر براي هيچ دستي نميماني....جائيكه ادمي نيست در ان....و هيچ صدائي به جز سكون....جائيكه ديگر از تو هيچكسي نخواهد خواست كه انگونه باشي و يا اينگونه....جائيكه از تو نخواهند پرسيد كه چه هستي و بر كدام عقيده!!!! چرا بايد همه شاديها را مدفون كرد و خود را در اين فضاي عجيب به اجبار رها كرد نميدانم!!! و چرا سرگذشت ادم در مسيري عجيب انقدرتلاطم دارد انرا هم درك نميكنم.....و نميدانم كه حاصلي بود براي زيستن و يا تنها ثمره ان ديدن زندگي ديگران بود!!! امروز كه اينها را مينويسم خود به عمق يك پوچي و تنهائي سرد رسيده ام كه اين فضاها بسيار محسوسند و ميتوانم به تصويرشان در اورم!!! ميتوانم كه به اساني انچه مسدود است را بيان كنم و ديد خودم را از پيراموني اينچنين حقير بنويسم اگرچه تكراريست....براي من تصوير ماهيهايم چه بسا واقعيتر از صورتكهائيست كه هميشه ميبينم!!! و انها انگار موجوداتي برزخيند كه تنها شكل و شمايل مارا دارند...فاقد مغز و بينهايت مسخ شده و خوخواه و بي سخاوت!!!نميشود كه انها را تغيير داد چراكه علفهاي هرزه برزخي چه بسيار روئيده اند و ناگزير همه باغ سبز را پر كرده اند....اينجا مترسكها فراوانند و كلاغها پشيزي برايشان ارزش قائل نيستند....و پوشالي مترسكها انقدر نوك خورده است كه عريانتر از ديروزشانند....!!! مترسكهائيكه عجيبند و تنها و ادم را به فكر فرو ميبرند...و ان چشمهاي غمگينشان انگار ساليانيست كه محيت را ارزو ميكند!!! و اين مزرعه را محصولي نيست كه انها نگهباني شايسته براي ان باشند....انها هستند چون انها را به اجبار در انجا گذاشته اند...و در هيچ غروب دلگيري كبوتري بر شانه انها نمينشيند و تنها صداي بادست كه ميگذرد...باد سركش و بي پروا كه در گوش مترسكها سوت ميكشد....و دشت بي منظره سالهاست كه صداي باد را ميشناسد....!!! در ساعتي گنگ يك سفينه بر روي سطح ماه فرود ميايد....چهار مرد از سفينه خارج ميشوند!!! يكي از انها پيشرو است...دوتاي ديگر گيتاري دارند و ان ديگري طبل يك جاز!!! چهار مسافر ماه بر سطح پر غبار بروي سنگلاخها حركت ميكنند...و جستوجوئي عجيب را شروع!!!پس از كمي راهپيمائي مرد پيشرو در مقابل خويش يك ادم اهني غول اسا را ميبيند...ادم اهني دراز كشيده است....مرد پيشرو از صخره مجاور بروي تن ادم اهني ميپرد...و ان سه مرد ديگر نيز همينرا انجام ميدهند...چهار مرد بروي تن اهني ان ادم اهني راه ميروند....مرد پيشرو در ميان سينه اهني ان غول چيزي ميبيند و انرا از سينه او بلند ميكند....شبيه يك سرپوش كه روي سينه ادم اهني قرار گرفته است....پس از برداشتن ان پس از كمي ادم اهني چشمهايش روشن ميشود و هاله اي از نور بروي اسمان ميفتد!!!ادم اهني بلند ميشود و پيكر غول اسايش مقابل چهارمرد مسافر قرار ميگيرد...و از چشمهايش تشعشئي پر نور سطح كره ماه را روشن ميكند....ان چهار مرد براه ميفتند و ادم اهني از پشت انها پاهاي بزرگش را بر سطح ماه ميگذارد و به جلو ميايد....پس از كوتاه زماني ادم اهني با اشاره دست اهنيش به طرف روبرو ان چهار مرد را متوجه غاري ميسازد....غاريكه اندازه دهانه ان به قد خود ان ادم اهني غول اساست!!! ان چهار مرد حركت ادم اهني را دنبال ميكنند...و او ارام و سنگين بطرف حفره غار ميرود و سپس در ان جا قرار ميگيرد....گوئي كه ان حفره خانه اي براي ادم اهني باشد!!! چهار مرد مسافر خوشحال و با شوقي عجيب و با يك دلتنگي مرموز دستهايشان را بلند ميكنند و ادم اهني را بدرود ميگويند...و يك حس عميق و عاطفي بين انها و ادم اهني برقرار ميشود...چهار مرد پلكان سفينه را بالا ميروند و سفينه اماده برخواستن و گريز از مركز ميشود...!!! هنگاميكه اتش موتورهاي سفينه انرا به هوا پرتاب ميكند ادم اهني ريموت كنترلي را روشن ميكند و يك تابش عجيب صاعقه با ديوار سفينه برخورد كرده و انرا بطرف ادم اهني ميشكد....پس از مدتي ادم اهني سفينه را ميگيرد...و در مقابل نگاه وحشت زده ان چهار مرد سفينه را در دهان بزرگ خود فرو كرده و ميبلعد!!!! و پس از ان بدون ياداوري خاطره اي بر سطح ماه قدم ميزند!!!حميد

و اين متن و داستان گونه من تجسم روزهائيست كه عجيبند و گنگ....و نميدانم كه برداشت شما از اين داستان گونه من چه چيزي ميباشد!!!شايد دنيا با همه ظواهرش تنها يك شوخي باشد و من ميدانم اين ليطفه غم انگيز كسي را نخواهد خندانيد...اين متن دوم من بود پس از انكه سفرم را يك روز به عقب موكول كردم....و اگر قسمتم باشد فردا بطرف مقصد حركت خواهم كرد...اگرچه يك مسافرت اجباريست كه در ان هيچ شوقي برايم نخواهد داشت....دلم اندازه ان چهار مرد مسافر تنگ است!!!حميد

billy idol خواننده سبك پانك راك كه در موسيقي از صداهاي ماندگار و سبك بالائي برخوردار است.