هواي شب....شبهائيكه چيزي در انها نيست....رويائي ندارند....حتي خوابشان اشفته و پريشان است....شبهائيكه دقايق ان به كندي ميگذرند....شبهائيكه كسي دور هم جمع نميشود....هر كسي در سوراخ خويش چپيده است....مثل مارها....مارها هميشه وقتي كسيرا ميبينند زود ميخزند و فرار ميكنند....كنار شاليزارهاي شمال وقتي افتاب بيرون ميزند مارها بدن خيس و مرطوبشان را زير افتاب پهن ميكنند....وقتي از كنارشان رد ميشوي گاهي متوجه انها نميشوي انگار يك تكه چوب روي زمين افتاده باشد....وقتي به زير بوته ها ميخزند و فرار ميكنند تازه ميفهمي زير پايت يك مار خوابيده بوده است....ادمهائيكه مثل مارها فرار ميكنند....مثل عقرب دمشان هميشه بالاست تا نيشت بزنند.....خستگي را چگونه ميشود نوشت....وقتي اشتياقي نيست....وقتي چيزي تغيير نميكند....وقتي مفت گوئي هميشه هست و ميماند....چرا بايد اينجا به دنيا ميامدم!!! كدام قانون بهم ميريخت اگر من هم همچون مردمان ديگر در جاي ديگري متولد ميشدم....انجائيكه ميتوانستم خودم باشم....انجا كه مجبور نباشم شوق و اشتياقم را محبوس كنم و منهم همچون مارها به درون بوته ها بخزم!!! دلگيرم از هرچه هست....گاهي بيهوده خودم را اميد ميدهم....گاهي بيخودي به خودم ميگويم كه فردا سبز خواهد بود....من ميدانم كه همه اينها تنها يك تصور است....روزگاري ارمانهائي داشتم....همه انها دروغين بودند....همه ان فكرها منشائي جز بيهودگي نداشتند...ميدانم كه نميشود ادمها را تغيير داد...نه...نميشود....نه من و نه هيچكسي قادر نخواهد بود ادمها را عوض كند....همه افكار انروزهاي من بيهوده بودند....همه دل بستنهايم پوچ و توخالي شدند....كسي نماند....كسي بر پيمانش نماند....كهنه كتاب منرا تنها براي مدتي خواندند و تمامش كردند و نماندند....كتاب كهنه جايش در گوشه تاقچه است...انقدر خاك ميخورد تا ورقهايش سست و كاهي ميشوند و ميريزند....منهم فرو ريخته ام....منهم بي هويتتر شده ام....انگار هيچ چيزي را قبول ندارم....حتي افكار خودم را نيز باور نميكنم....تنهائي هم مدتهاست همراه من است و ديگر هيچ....اگر ميتوانستم حتي ديگر نمينوشتم....اگر ميتوانستم خود را از يك بلندي به پائين مي انداختم.....پوچ است قصه ادمها....همه تا به سر فريبكاريست.....ادمهاي خوب تنها ميمانند...خوبي تنهاست.....انچه نامش مهربانيست كمياب است....نميتوانم خوشبينتر از اين باشم....نميتوانم دردهاي بي پاسخ را ناديده انگارم....نه...نميشود.....فريب خودم ديگر كافيست....چقدر بايد خود را فريب داد!!! چقدر بايد خود را بيهوده دلداري داد....چقدر بايد افسوس خورد واخر هيچ......من ازادم....به نكبتي كه در ان فرو رفته ام ازادم....به عقيده و پوچي كه سراسر وجودم را گرفته است.....قاب عكس پدرم مرا به فكر فرو ميبرد....امدم كه چه بشود!!! چرا بايد ميامدم كه روزي بروم....اين حرفهائي نيست كه من امروز انرا گفته باشم....يادم ميايد كه در نوجواني هم هميشه از خودم و پدرم پرسيدم كه چرا من بايد ميامدم!!! اگر امدم چرا بايد پاسخ گوي شما باشم!!! مرا به دوزخ بيندازيد....انجا انچنان كه ميگوئيد عذابم كنيد اما من اينرا از خداوند خواهم پرسيد كه چرا مرا اوردي كه عذابم كني....مگر من خواستم...مگر من گريبانت را گرفتم....چرا راهم را باز نميكني...يا بميرانم يا مرا برسان....بنده كه نميتواند پس چرا تو كه ميتواني هميشه صلاح نميبيني كه من برسم....مگر چند سال ديگر مانده است....همه اين روزها كه بيهوده گذشت...همه پيمانها كه سست بودند و گسستند پس تو كي ميخواهي التفاتم كني...ايا تصميم داري التفاتي كني؟!!! ايا بايد چشم اميد را ببندم و كور تر به پيش بروم....يا خود را به دامن افيون و بيخبري بيندازم تا زودتر منهم يك قاب عكس بشوم....چه فرق ميكند...بفهمي و نفهمي همه يكيست...برنده انكسيست كه نميفهمد و يا كمتر ميفهد....تا كجا بايد جان سختي كنم...تا كي بايد روز و شبم را اينگونه بسر كنم....من كلامي و نامي ناخواسته بودم و از نوجواني اينرا گفتم...به هركسي كه ميرسيدم ميگفتم كه دلم از اين روزگار تنگ است....انروزها شايد اتش جواني بود و شوق رسيدن به دوست زبانه ميكشيد...امروز چه دارم؟!!! ايا انقدر جوان هستم كه دوباره ان اتش در من زبانه بشكد....يك زندگي خراب شده را ديگر كجا اغاز كنم....درد انجا بود كه نزديكترين كسم دروغ ميگفت....گفت ميميرم...اگر تو نباشي ميميرم....پس چرا تو ماندي و من دارم تمام ميشوم!!! حرف شما ادمها سراسرش فريب است...شما نميميريد...انهائيكه مهرباني را ميدانند به خاطر شما تمام ميشوند تا شما همچنان دروغ بگوئيد...ان ابلهي كه همخانه بود چه تاجي برسرم گذاشت!!! چكار كرد جز فحش و دشنام و جواب پس دادن....خاك كاهو برسرت كه احساساتم را به زير خاك بي تفاوتي بردي...روزي كه من در نظر همه بزرگ بودم انگشتت را روي من گذاشتي و به همه گفتي يا او يا هيچكسي...وقتي رسيدي يادت رفت كه تو نيز همانند انهمه دروغگوئي كثيف بودي....مهربانيت هم دروغين بود....همه رفتارت تظاهر بود.....امروز در جائي نشسته ام كه شوقي در ان نيست....سكوت است و ديگر هيچ....فرض را براين ميگذارم كه همه خوب بودند و اين من هستم كه هميشه متفاوت و بدكار بوده ام...حتي اگر اينچنين است ميخواهم بدانم هدف از امدن يك تفاله احساسي چون من چه بوده است....يك پوچ بزرگ مينويسم بر همه دقايقم....تفي مياندازم....بر همه انچه منرا مسدود كرده است....نام ادم را از روي خودم برميدارم...حتي به زندگي ادميزدي هم فكر نميكنم....زندگي ان دم مستيست وگرنه باقيش همه فريب كاريست....جان لنون بزرگ ميگفت: ترا با تلويزيون و سكس و عقايدي ميفريبند تا پولت را بگيرند و روحت را نيز و تو وقتي نتواني انچنان باشي كه ميخواهند ترد خواهي شد و يا بيصدايت خواهند كرد.....خسته ام و بيزار....از انچه نامش را زندگي گذاشته ام....واي كه اگر خدا اين ماهيها را نمي افريد تا اين لحظه دوام هم نمياوردم....همين چند ماهي گوشه اتاق همه سرگذشت من شده اند...شايد روزي ديگر كسي نماند كه غذايشان را بريزد...مهم هم نيست...سگ ولگردي كمتر به هيچ كجاي اين عالم پوچي گرفته بر نميخورد....كاش قبل مرگم دستانت را بگيرم...حميد

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشتست كه اينگونه به خود میخندم

Phil collins ستاره بی مثال موزیک راک انگلستان... ادمهائی که تنها یکبار همچون پیامبران ظهور میکنند و حرفشان ان انسانیت فراموش شده است.