زندگي در چشمان تو...
در زندگي هميشه احساسات و عواطفي هستند كه گنگ و مبهمند...دلگيرهائي كه كسي جوابي برايشان ندارد....مثل بعد الظهرهاي جمعه دلتنگند...اگر مهمان باشي و يا مهمانت باشند بازهم تفاوتي نميكند جمعه ها عجيب بعد الظهرهاي دلگيري دارند...احساساتي كه نميتوان جواب درستي برايشان پيدا كرد...انگار كه بالهاي يك پرنده براي پرواز كردن باز نشود....انچنان مسدود و در خود فرو رفته كه ان احساسات عجيب به سراغش ميايند...درون ادم سرزمين هائيست....جزيره هائي و فضا هائي بكر كه هر كدامشان اسراري در خود دارند....اگر چه ادمها گوشه اي از ناشناخته هاي درونشان را كشف ميكنند اما هميشه فضاهائي بكر باقي ميمانند كه مجموعه اي از عواطف بشريند...وسعت درون ادمها به اندازه كره زمين وسيع است و ادم براي هر عامل بيروني در درون خود پاسخي دارد كه در حالات مختلف انرا بروز ميدهد...خشم و دوست داشتن و مهرباني و دشنام و همه عواطف و احساسات بشر از درون پر وسعتي ميايند كه در برابر عوامل بيروني هميشه پاسخگوست...انگار درون ادمها چشمه هائيست كه ميجوشند و انها به هنگام غم و يا عشق ورزي قطره قطره و درشت درشت از دنياي ديده به دنياي بيرون ميايند و جاري ميشوند....در اين ميانه واژه اي هميشه مقدس و بزرگ ميماند كه نامش عشق است...و عشق در همه ذرات وجود و همه طبيعت جاريست....وسعت ذهن و انديشه را بيشتر ميكند....سازها و نتها را به پرواز در مياورد و تمامي اثاري كه بروي انسانها تاثير گذار بوده اند و از انديشه ادمي به شكل هنر طراوش كرده اند همه ريشه در احساسات و واژه عشق داشته اند....هر ترانه و اهنگي كه چشم را ميگرياند شكوه عشق را در ميان خود جا داده است...خطوط و بوم و رنگ و نقاشي جور ديگري ميشود وقتيكه عشق در تار و پود انها ميرود...انچه تكرارش تكراري نخواهد شد واژه بزرگ و عجيبيست كه عشق ناميده ميشود....تن سنگ و درخت و چوب را سبز ميكند و ادم را به اوج پرواز ميرساند....درون ادمها وسعتي دارد كه نميشود در ميان جمع به ان دست پيدا كرد....صحبت هر محفل و جمعي شعار و فريب و كينه و دشمنيست و ادمها زمانيكه كنار همديگرند فرصتي براي كشف درون خود پيدا نميكنند....خلوت و تنهائي پليست براي رسيدن به درونيكه عجيب است و احساسات و عواطف شگرفي دارد....چشم بيروني را كه ميبندي و به درونت باز ميكني در مقابلت سرزمينهائيست كه ترا به پيمودن وا ميدارند....اسراريست كه تا ابد مجهول باقي خواهند ماند و كسي بدرستي نخواهد دانست كه چرا ميان ادمهائيكه همه از يك مغز و پوست و استخوانند چرا اينهمه تفاوت و تبعيض بايد باشد....ادمها همه قصه و داستاني دارند و تمامي انها در جاهائي عجيب به شكل همديگرند تنها نوع گفتن ان داستانها تفاوت دارد و براي هركسي به شكلي نقل ميشود....قصه بعضي از اغاز تا سرانجامش در ناز و نعمت است و بعضي تا سر انجام داستان فقر و تهي دستي و تبعيض باقي خواهند ماند....كسي جواب درستي براي اين تفاوتها ندارد....هر ادمي راه خودش را خواهد رفت و مطابق داستان و زندگي خودش بازي خواهد كرد....و چه خوبست كه زندگي در جاهائي مطابق دلخواسته هاي ادمها بشود و چيزي به اندازه شادي رسيدن به ارزوها نيست...اوقاتي ميايند كه انگار سرگشتگي و مبهمات بيشتري را در خود دارند....اوقاتيكه خاليند و غم عميقي درونشان دارند...غميكه مرور خاطرات نيست يك غم دروني و مبهم است همانند بعد الظهر هاي جمعه كه دلگيرند....انوقتست كه ادم خودش را تنهاتر ميبيند و انگار درهاي رابطه مسدود ميشوند و هيچكسي غم ادم را نميفهمد و به گوشه اي پناه ميبرد...لحظاتي هستند كه هيچكسي جوابي برايشان ندارد و تنها عشق ادم را به پرواز در مياورد و از حجم بيهودگيها بيرون ميكشد...عقاب پرنده اي شكاريست و با كشتن زندگي ميكند و كبوتر سنبل رهائي و پاكيست و بي ازاري...هر دو در عمل پرواز ميكنند اما يكي براي بقا ميكشد و ان ديگري به دنبال دانه ها ميگردد....ادمها هم همينطورند...درظاهرهمه زندگي را ميگذرانند گروهي مهربانند و بي ازار و عده اي ميكشند كه باقي بمانند....تفاوت ادمها دنياي دروني انهاست و گرنه شكل بيروني همه يكسيت...و عشق چيزي نيست كه با گشتن پديد بيايد....عشق يك حادثه است كه براي هركسي پيش خواهد امد...و وقتي دلي اماده پذيرفتن بشود عشق اتفاق ميفتد....و همه دنياي درون و بيرون را تغيير خواهد داد....غميكه ادم را به پرواز در مياورد....چيزيكه هرگز نامش نيز تكراري نخواهد شد و قصه اي عجيب و شگرف كه در دل هر ذره اي خانه اي دارد و به وقت تبلور انچنان پديدار ميشود كه تنها اوج را ميتوان همتاي ان دانست....اوج بودن است...پروازي بلند است كه بر همه چيز اشراف دارد...زندگي روبروي چشماني زلال خوب است...وقتيكه پوچي دقايق را به بازي بگيريم....زمانيكه سوالات بي جواب را تكرار نكنيم...وقتيكه سنگ و چوب بي مغز زمين هم ميرويند خوبست كه روبروي چشمي زندگي كنيم....كسي براي سوالات ما جوابي نخواهد داشت....منطق كمكي نخواهد كرد و هيچكسي اگاه از راز خلقت نخواهد شد و هر ادمي با تصورات خود شاخ و برگهائي كشيده است و هرگز ان شاخسار واقعيت پيدايش ما نيستند....قصه امدن را كسي نميداند....انديشه هدايتگر است و مهرباني چراغ راه....انها كه اينرا ميدانند منصفانه تر بسوي فردا حركت ميكنند....وقتيكه هيچكسي جوابي براي ابهامات ندارد چه خوبست در چشمان كسي زندگي كردن...مهم نيست چه خواهد شد...و اين قصه چگونه ادامه پيدا خواهد كرد....چه خوبست در چشمان كسي زندگي كردن....قصه ازردگي و تكرارم....و غم همچون ابر ضخيمي بر سينه مانده است و نميبارد....چه خوبست در چشمان كسي زندگي كردن....وقتيكه بي حوصله همه ايام را پرسه ميزنم و جوابي نميابم چه خوبست در چشمان كسي زندگي كردن....در مردمك چشمان تو تصوير من افتاده است....انعكاس تنهائي...مرديكه مبهوت است اما اميدوار....چه خوبست در چشمان كسي زندگي كردن....در مردمك چشمان من تصوير كسي افتاده است كه مهربان است....چه خوبست در چشمان كسي زندگي كردن....روبروي چشمي راه رفتن خوبست....روبروي چشمي گريستن و نياز را خاموش با نگاه به پرواز در اوردن و در لحظه اي عاشقي را پرواز دادن....خوبست كه هنوز ميشود راهروهاي ذهن را قدم زد و روبروي چشمي رسيد كه خوب است....عاشقي كردن خوبست....خوبست......به حجم اندوه خنديدن و روبروي كسي گريستن خوب است....بوسه بيهوا خوب است.....نگاه جاري خوبست....نياز به وقت رسيدن خوب است....اشكهاي گوشه چشم كه دستي انها را ميگيرد خوب است....بوسه پنهاني خوب است....دست در دست رفتن و پشت سر را نديدن خوب است....گرماي يك حضور خوب است....به وقت تنهائي رسيدن معشوق خوب است....بوسه اي كه بر قدمهاي رسيده از راه جاري ميشود خوب است.....اغوش بي تكلف خوب است....نوازش بي دليل خوب است....وقتيكه كسي كنار ادم مينشيند خوب است....نفسي كه به نفسي بخورد خوب است....بازدم دهان دوست خوب است....زندگي در چشمان كسي خوب است...حميد

