صداي پاي بارون رو سنگفرش خيابون

صداي چيك چيك اب تو كوچه وتو ناودون

ابري شو هواي دود گرفته شهرم....ابري باش هميشه...بگذار باران چكه چكه صدايش در ذهنها طنين انداز بشود....بگذار همه جا هميشه خيس باشد...تو فكر ادمهاي بي چتر نباش تو ببار....تو نباري چشمها ديگر اشكي ندارند براي باريدن....تو نريزي دلم چگونه باز ميشود....تو كه نميباري چگونه غصه را پشت شيشه در سينه ام تلمبار نگه دارم....هق هقي ندارم...تو ببار...من در گوشه خودم هميشه ميمانم...چشم اميد من توئي...ابرهاي متراكم و باران زا.....ديدن اين حوالي انقدر بيخودانه است كه هميشه وقتي راه ميروم نميبينمشان....ديدن اينها كه مدتهاست تكراري شده....چيزي ندارند...چيزي نداشتند....همه اجرهاي فرسوده اين ديوار قديميند....هيچوقت چيزي نداشتند....تو ببار...تو اگر نباري من دلم ميگيرد....وقتي خيس با تو هم اغوش ميشوم...وقتي كه ميباري سيگار اتش ميزنم....وقتي كه قطراتت را بروي شيشه ميبينم انگار هنوز نفس ميكشم....ببار بغض مانده در سينه...من اشكي ندارم...چشم مبهوتم روبروي ابرهاي توست....من اسمان را هميشه با ابرهايش دوست داشته ام....انقدر ببارد كه لحظه اي خشك نشود هيچ كجا....نم و رطوبتش لذت دارد...وقتي مست افتاده اي يك گوشه اشكي نداري ولي اسمان به جاي تو چكه ميكند لذت دارد...وقتي تلو تلو خوران دنبال پاكت سيگارت ميگردي كه اتش قبلي سرد نشود تا بروي روبروي تراس با حسرت دودش كني لذت دارد...نگاه كه ميكنم اگرچه چشم اندازي نيست اما تو وقتي ميباري اين مناظر پوسيده از خانه هاي روبروي هم كه به شكل زشتي هر صبح دلم را اشوب ميكند اينگار به شكل ديگري در ميايند....ان روبرو شيرواني مجاور كبوترها دسته جمعي نشسته اند....بزن باران كه دل تنگ است....ببار كه اينجا خيلي وقتست پوسيده....حرفي به جز تكرار نداريم....به جز دروغهاي هميشگي....به جز تهوع ديدنهاي اجباري...شنيدنهاي اجباري....ببار كه تو از اسمانها ميائي...صحبت خدا را برايم داري...شايد اشكهاي خداوند باشي بر سر پر گناه زمين....زمين كثيف....ببار اي معجزه طبيعت....دلم ميخواهد مه و ابر و باراني باشد همه روزها....اين ادمها كه خيلي وقتست مهرباني را نميشناسند تو ببار...من را با كسي كاري نيست....چشم اميدم به دستان اين جماعت نيست....همان لحظه مستي غنيمت است...بي خبري....روبروي باران....مردم را فقط بايد تماشا كرد....حرفهايشان هيچوقت جدي نبوده است....كجا تمام خواهد شد قصه ازردگي!!! از بس شنيديم تمام ميشود و فرداها افتابيست بي باور شديم....كجاي اين حوالي وقتي افتاب در ميايد زيباست!!! تو ببار...جوي كنار پياده رو پر ميشود از جاري تو....ناوداني همه خانه هاي قديمي اين شهر شر و شر به صدا در ميايند....روي كوچه جاري ميشوي....روي شيشه ميريزي....به صورت من ميخوري.....روي شيشه بخار كرده نوشتم دوستت دارم....اروم اروم تندتر ميشوي....ميريزي...ميچكي....خيسي...مرطوب...مثل بوسه هاي بي هوا....مثل شهوت يك هم خوابگي قشنگي.....مثل بيخبري نشئه اوري.....صداي پاي تو چكه چكه ميايد....تا تو ميباري من ميمانم....من سكوت كردم كه تو بباري....باران زيبا....چكه چكه تندتر شو....خيس كن اين حوالي را....اينجا چيزي جز تكراريها نيست....حميد