چه بايد بگويم؟!!! گفتنيها كه بسيارند اما در اين احوال و اين لحظه چه بايد بگويم كه دنبال كردنش كسالت اور نشود....براي من عجيب است مثل خواب ميماند وقتي كه تا ديروز ادمهائي اشنا بودند و امروز از همه غريبه تر همانها هستند...مثا كاووس ميماند...مگر ميشود حق صحبت و دوستي و هم خانگي را در چند روز از خاطر برد؟!!! وقتي به اين روابط و قوانين ميان ادمها فكر ميكنم دلم ميخواهد كه هر چيزي باشم به جز انسان....حيوانات خيلي اسانتر از ما و راحتتر از ما زيست ميكنند....براي ازدواجشان به محضر نميروند و پول نميدهند....حتي براي طلاقشان مجبور نيستند كلي پول خرج كنند...انهمه مهر و امكانات بدهند كه چه؟!!! خلاص بشوند و تازه بنشينند سر جاي اولشان....همان كه از ابتدا بوده اند و حالا با كلي خاطره و شكست و تلخ كامي....حيوانات وقتي با هم ناسازگار باشند از همديگر شكايت نميكنند...همديگر را فحش نميدهند...در عجبم از اين مردم تا ديروز برويت ميخندند و دولا راست ميشوند ولي ان خر كه از پل بگذرد يقه ات را هم ميگيرند...يك مشت منفعت طلب كه روز به روز به خاطر فشار زندگي بي عاطفه تر هم ميشوند...رحمشان كجا بود!!! انصاف كيلوئي چند....كلاهت را سفت نچسبي از سرت بر ميدارند و بر سر خودت ميگذارند....ادم بودن را تنها براي فكر كردن دوست دارم....ولي جانوران هزار مرتبه ارامتر و بهتر از ادم زندگي ميكنند...نه قواعدي و نه بازخواستي....ادم بودن را فقط براي اينكه ميتوانم فكر كنم دوست ميدارم....ادمي كه چهار چرخه بشود و از صبح تا شب دنبال چك و پول و دريافت و وصول طلبش باشد ادم نيست يك ماشين و ابزار است....ادمهاي اطراف من همه بيشتر ابزارند...عاطفه اي ندارند...يك زندگي يكنواخت و عذاب اور را براي همين مسائل برهم زدم....شروع زندگي كه با دادگاه و كلانتري باشد ديگر مشخص است....سال خوش از بهارش پيداست....ادمي كه اسير احساساتش باشد و بخواهد با غير خودي زندگي كند همين ميشود....سال به سال ازرده تر و بيخودي تر...فقط عيدها يك گله ادم كه در طول سال اثري از انها نيست يكجا و با هم ميامدند انهم براي اينكه عيد ديدني از سرشان رفع شود...محبت و نوروز معيار نبود فقط بازديد و رفع ان از سرشان مهم بود...اگر اينچنين نبود كه ميشد براي هر بازديد وقت بيشتري گذاشت و يكمرتبه همچون گله وارد و خارج نشد....دلم گرفته است و ياد اوري هر چه نامش گذشته است و حتي گذشته ديروز ازارم ميدهد...كنار اين ادمها بايد مثل خودشان باشي و گرنه تنها و فرسوده ميماني...كسي ديگر اينگونه نميپسندند....عاطفه را به مسخره ميگيرند....بهائي ندارد....ادم را تنها وقتي كارشان بيفتد ميخواهند....ادم اگر ميان اختلاف و دعوا حق صحبت و نشست و برخواست را به ياد اورد ادميت دارد وگرنه هر ابلهي به وقت خوشي شاد و سرخوش است و معرفتش از دهنش بيرون ميزند انهم دروغين....ادا اصول در مياوريم...سرجاي خودمان نيستيم....نقش بازي ميكنيم انهم نه نقش خودمان را نقش كسانيكه نميتوانيم باشيم....ان يكي صدا ندارد زور ميزند خوانندگي كند....خواننده با تمرين درست نميشود....هنر در بدو تولد و نبوغ با ادمها متولد ميشود براي همين است بعضي نخبه ميشوند....جاي انكه در كار خودمان سعي به پيشرفت نمائيم هميشه پا در كارهائي ميكنيم كه از عهده انها بر نميائيم....زور ميزنيم كه مطرح باشيم...مگر ساده بودن چه عيب دارد...براي پول و دنيا عاطفه را فروختيم....چرا سقف زندگيها برهم ميخورد؟!!! سطح توقعات بالاست اما نه در حد ادمهايش....ميروي خواستگاري طرف به زور موتور دارد اما چند سال بعدش به زانتيا كه برسد ميشود يكي ديگر...اداي فرهنگ در مياورد...سوادش چيست؟ سيكلم....اي كاش معرفت را لا اقل ميدانست....سواد مهم نيست اما جنبه در همه ادمها وجود ندارد...مو وزوزيهاي ديروز با شامپو زلفشان را صاف ميكنند فكر ميكنند يكي ديگرند....شلوار و پاتو پوست ادميت نمياورد...تو هماني كه پنير را رويش مربا ميماليدي حالا امروز دري به تخته خورده مالي كه مشخص نيست از كجاست صاحبش شدي و خاويار ميخوري!!! روسريت را عقبتر ميزني....موهايت را افريقائي ميبافي...پاچه شلوارت انقدر بالا امده كه شبيه اب حوضي ها شده اي....ادا در اوردن را ميمونها هم بلدند...استعداد خاصي در ادا در اوردن دارند...پشت ماشين فلان كه مينشيني يادت ميرود اصل و نصبت را....تا ديروز افتر شيو اصلاح صورت را اشتباه به موهايت ميزدي جاي ژل مو و امروز كسي را هم قبول نداري....مغروري...بقاي زندگي ادمها اينگونه برهم ميخورد...سالها خاطره را بر دوش داريم...اخر كار همه چيز تمام ميشود...زن و شوهر امضا ميدهند و ديگر هيچ....ان دلش براي اين تنگ ميشود و اين دلش براي ان....پس چرا روز اول نگاه ميكنيم و ميگوئيم دوستت دارم؟!!! هنوز عرق دوست داشتن خشك نشده حرف معامله ميايد...به فلان قدر سكه دخترمان را ميدهيم...يا بگويم ميفروشيم!!! مگر سكه زياد بايد بقاي زندگي را تضمين كند...تا تقي به توق بخورد خانم قهر ميكند...دادگاه و شكايت وسط ميايد....پس چرا دوست داشتن را اينگونه تحقير ميكنيم...مگر نه اينكه يك مرد و زن بايد در نا ملايمات كنار همديگر باشند!!! پس چرا فقط به وقت خوشي انهم دروغي ميمانند....قديمترها دوره پدران ما نه اين تجملات بود و نه اينگونه حرفها...مرد سالاري بود اما زنها هم رعايت حال مرد را ميكردند...مرد هرچه باشد جنس نر است...جنس نر در هر حيواني پرخاشگر و قدرت مند تر است....جنس نر دوست دارد جنس ماده حرفش را مطيعانه بپذيرد...اين پذيرفتن به معني بردگي و بي اختيار بودن جنس ماده نيست...اين خصلت جنس نر است كه دلش ميخواهد مالكيت داشته باشد...منطقه داشته باشد...نگذارد كسي تعرض كند...در مقابل جنس ماده لطافت و عطوفت بيشتري دارد...سلاح او زور و گردن كلفتي نيست...او با ارامش ميتواند ارام كند...جنس نر را در احاطه بگيرد و اينگونه زندگي ادامه پيدا خواهد كرد...زن نميتواند خشن باشد...اما اينروزها ياد گرفته اند فحش را با فحش جواب بدهند...زود مهرشان را اجرا گذارند كه پدر مرد را در بياورند...به جاي لطافت وقاحت را اموخته اند....در يك دعوا نگاه كن اگر زن فتنه اي باشد خون بپا ميشود...زن قدرت تحريك مرد را دارد...كافيست ان سياست فتنه انگيزي را بكار ببرد...انوقت همه چيز اشفته ميشود...جاي اينكه ختم قائله باشد بدتر انرا دامن ميزند...حالا ديگر تكليف زندگي با اينچنين زني مشخص است....طلاق....بدترين و بهترين كار است...ادم انهمه خاطره را ميبرد كه تمامش كند...تازه تمام كه ميشود برميگردي و به گذشته فكر ميكني...مگر راحتت ميگذارد؟!!! چند سال زندگي را وقت داري مرور كني...بعد ببيني كه همه جا خاليست و كسي نيست...دوباره سر خانه اول...زندگي بازيست...شوخيست...كتاب داستان است اينرا من تجربه كرده ام و يقين دارم كه همه اينها خواب است...تا ديروز هستيم و بر سر و كول هم ميزنيم و حالا خودمان مانده ايم...اگر بهم ديگر دروغ نميگفتيم هنوز بوديم...دلم تنگ است از اين مرور كردنها...نزديك فرا رسيدن نوروز هستيم و اما انگار نه انگار...اميدم به گشايش خداوند است وگرنه بنده گاهي هست و گاهي كه لازمش داري نميايد....قصه اين زندگي اگرچه تكراريست اما هر تكراري ان سرنوشت ادمهائيست كه غريبانه زندگي ميكنند...سايه وار ميايند و ميروند...دوباره پس از سالها تنها شدم....بگويم راحت شدم؟!!! نميدانم....از دعوا و كلنجار راحت شدم....اما از خاطرات جدا نشدم....دلم ميخواهد پنجره را باز كنم و به بيرون بپرم....دلم ميخواهد اين اشكهاي وامانده را بيرون كنم....گلويم پر از بغض خاطره هاست....اين سيگارهاي پياپي هم اثر نميكنند....دلم ميخواهد كه بميرم....زندگي را هنوز دوست دارم اگرچه بيهودگيست....هنوز وقتي براي خريدن يك ماهي ميروم شوق نوجواني در من است...اما من اسير خاطراتم....كسي نيست حتي فحشم بدهد....در و ديوار ها بيشتر احساس ميشوند....راهروهاي ذهن من پر است از خاطرات منتظر نشسته....گريه جواب نميدهد...دشنام هم....پري ميخواهم براي گريز....

دستم بگير دستم را تو بگير

التماس قلبم را بپذير...

تنهائي شايسته كبوتر ها نيست....پرواز خواهم كرد....روزيكه ديگر دستونشته اي هم از من نخواهد ماند....به كودكي...به پيش پدرم خواهم رفت....منرا به زور حواله دنيا كردند...من تلمباري از گريه ها شده ام....من مترسك با احساسي هستم كه گريبانم را خاطرات ميفشارد...پوشالهايم را كلاغها نوك زدند...من يك مترسك تنها هستم زير باران شالي زارها....گريه من زير باران ديده نشد....كسي منرا جدي نگرفت...مترسك من دارد ميميرد از فشار خاطره....ولي حتي كسي نميفهمد كه يك مترسك هم ميميرد روزي....روبروي شاليزار سكوت ذهنم مترسك وجود من تنها زير باران جان ميدهد....پرنده اي از اين حوالي نميگذرد...مترسك ايستاده ميميرد...وقتي باد بيايد رهگذرها خواهند ديد كه افتاده ام....مترسك من عاشقانه بر چهار چوبش زندگي ميكرد...انقدر نشستند و برخاستند كه پوشاليش هم پاچيد...مترسك تنهاي من زير باران تنهاست.....حميد

مترسكها را تنها نگذاريم انها دلي دارند به اندازه تنهائيشان....حميد

گروه المانی A.HA که نتهایش همیشه ان ژرفای تنهائی و عشق و پوچی را به زیبائی به تصویر کشیده است. اینجاترانه زیبایYou Wanted More را گوش کنید