خلوت شب...
شب خلوت خوبيست براي فكر كردن....وقتيكه صداي هيچ چيزي حتي جيرجيركها هم نميايد....درختي نيست كه ميانش جيرجيركي اواز بخواند....دورتادور همه ادمها در خانه هاي كج و ماوج خود خوابيده اند....و چند روزي ديگر سال عوض ميشود و نوروز با بهار وارد هر كوچه و برزن و راه ميگردد....قصه امسالمان هم ميرود پشت ديگر خاطراتمان.... اما انگار همان سال پيش است...كمي بزرگتر ميشويم...كمي بيشتر در ميابيم....بيشتر هوشيار ميگرديم....اما هنوز تا هوشياري راه دوري باقيست....اينهم گذشت...انهم ميايد و خواهد گذشت....همان حرفها و همان كارها و همان چيزها....انگار نو شدن در انديشه ما امكان پذير نيست....اين طبيعت است كه دگرباره تازه ميشود اما ما هنوز همان هستيم كه بوديم....رخت و لباس و جامه نو هم تغييرمان نخواهد داد....چند روز اولش متحول ميشويم و در ادامه همان ميكنيم كه ميكرديم....همان ميكنند كه ميكردند....و همان را ميگويند كه سالهاست ميگويند و ديگر هيچ....لب سرچشمه اي ميخواهد و زلف ياري وگرنه مابقيش بيخوديست....اعتقاد و حرف و سخن و نصيحت هذيانهائيست كه گريبانمان را گرفته اند.....لب سرچشمه اي ميخواهد و زلف ياري....كنار بهار روي سبزه ها يك هم اغوشي ميطلبد و ديگر هيچ....ما بقي همه تكراريست....سال كه تحويل ميشود احساس عجيبي در ادم بوجود ميايد....انگار سلولهاي بدن هم مانند زمين و چمنها در رشد و نمو و زندگي دوباره قرار گرفته اند....اما اين حالت تنها ساعتي باقيست و سال كه در اولين ساعت تحوليش قرار بگيرد دوباره مثل گذشته ميشويم....هيچ تغييري نيست...همان ادمها باقي مانده ايم....تنها نامي از نوروز باقي مانده است...نه شوقي دارد و نه حركتي....ديدن اينهمه سرگرداني و ازدحام و بي تفاوتي شوق و نشاط را مسدود كرده است...نه....انروزها كه عيد ميامد كودكانه هائي داشتيم....براي خريدن يك ماهي قرمز تنگ پول كش ميرفتيم....تا خانه از شوق ماهي قرمز داخل كيسه دل در دلمان نبود....نگاهش ميكرديم و ان سرخي زيبايش صورت كودكانه را پر خنده ميكرد....از شوق عيدي بابا و عمو در پوست خود نميگنجيديم....براي عيديهاي نگرفته نقشه ميكشيديم...چشممان به دست بزرگترها بود كه صد تومان ميدهند يا دويست تومان....كودكانه ذوق ميكرديم....جيبهايمان پر از اجيل و شكلات عيد بود...هر كجا ميرفتيم بعد از انكه وقت خداحافظي ميشد و همه بطرف در ميرفتند دزدكي بازميگشتيم و يك مشت اجيل و شكلات يواشكي در جيبهايمان پر ميكرديم و زود بر ميگشتيم....تكاليف عيد مدرسه را رها كرده بوديم تا تلمبار شده باقي بمانند براي شب اخر تعطيلات...با گريه و ترس تا صبح مينشستيم و زوركي انها را مينوشتيم....يك كتاني نو كه پايمان ميكرديم مرتب نگاهش مي انداختيم كه خاك نخورد...زود با دستمال خاكش را ميگرفتيم....پس از تعطيلات حياط مدرسه پر ميشد از همهمه و صداي بچه هائيكه راست و دروغ از روزهاي تعطيلي عيد براي هم تعريف ميكردند....شوق بود...و زندگي همراه شوق جريان داشت....نه پول بركت دارد و نه ادم ارزش و قيمت....تنها نامي از نوروز باقيست...ديگر حتي چشممان هم به عيدي بزرگترها نيست...خودمان بزرگ شديم و بچه ها هستند كه چشم به دست ما دوخته اند....براي من فرقي نميكند كه سال تحويل ميشود...مثل هر سال كه برايم تفاوتي نداشته است...حتي حوصله سفر رفتن هم برايم نمانده است...بايد كه در همين اتاق تنهائي بنشينم و بيرون را نگاه كنم...ديد و بازيدها را...مثل سالهاي قبل جائي هم نميروم...جائي را كه بتوانم ساعتي دور از خويش باشم پيدا نميكنم...تفاوتي ندارد كه خيليها ساك سفرشان را بسته اند و دسته جمعي قصد مسافرت نوروزي دارند....سالها پيش بود كه قبل تحويل سال ساكم را بستم و با رفيقم دوتائي به شمال رفتيم...سال تحويل هم هر دوتا خواب بوديم...بيدار كه شديم انقدر خنديديم كه علتش را نميدانستيم!!! صد سال به اين سالها گفتيم...چه فرقي ميكرد مگر...مگر سال تحويل چه ميخواست بشود كه تا انزمان نشده بود...همان بود ديگر...همان...تا اخر نوروز شمال بوديم...دوتائي ....ديد و بازديدي هم نبود...كوچه ها پر بود از رفت و امدها...حوصله ام سر ميرفت...همه از اين خانه به ان خانه ميچپيدند....دخترها لباسهايشان را پز ميدادند بهم...پسرها هم دنبال دختر بازي مثل هميشه....براي من همچنان چيزي تغيير نكرده بود...نگاهشان ميكردم...زودتر ميگريختم و به گوشه شاليزارها ميرفتم...جائيكه ميتوانستم پشت همديگر سيگار دود كنم و فكر....بعد هم تا صبح بيدار بوديم و شر و ور ميگفتيم و گاهي هم سكوت معني دار جاري بود....تعطيلات بيخودي تمام ميشد و دوباره روز از نو روزي از نو...اينهم مثل همان گذشته ها ميايد و دوباره با نقابي نو به سال نو ميرويم!!! تفاوتش براي من انست كه امسال اصلا شوق يك مسافرت تنهائي هم برايم نماهده است....حوصله لبريز شده است....شما گردش كنيد امديد تعريفش كنيد ما هم ميخوانيم و لذت شما را تصور ميكنيم....سالها پيش هميشه اين جمله ورد زبان رفيقم بود كه ميگفت: از اسمان پول ببارد اسكناسي جلوي ما نميفتد اما اگر بدهكاري ببارد همه يكجا پشت خانه ما صف ميكشد....راست ميگفت...از اين حرفها گذشته....حرف گلايه ها بي درمانتر شده است....لبخند بزن نگذار كسي بفهمد كه حالت از اينروزها بهم ميخورد....لبخند مضحك هميشگي....بودن ميان ادمهاي هميشگي...مضحكه هاي هميشگي...عيد اگر ميدانست كه چقدر ادمها شرمنده كودكانشان ميشوند ديرتر ميامد....عيد اگر ميدانست خيليها كه تا خرخره ميخورند و سطل اشغال پشت خانه هايشان عده اي را سير ميكند اما حاضر نميشوند اسكناسي به كسي كمك كنند ديرتر ميامد....سر خود كلاه گذاشتن هم عادت ديرينه ايست...كه همه انرا ميدانيم....نه شوق نوروز دارم و نه حوصله حتي از خانه بيرون رفتن...بگذار اينهم مثل همه ان گذشته ها بگذرد....يكبار فقط به دنيا ميائيم انهم بگذار اينگونه هيچ و پوچ بگذرد....انها كه برنده اين بازي هستند از اغاز پدرانشان هم برنده بودند....پدرم باخت من نيز راهش را ميروم...تنها فرقش با من ان بود كه او اعتقادي داشت و نيايشي ميكرد اما من انرا هم ندارم...همه عمر پر مشقتش را كار كرد و زحمت كشيد و اندكي هم به فكر اسايش خويش نبود...و اين عقده ديرينه ايست وقتيكه كودكي بودم و ميديدم ديگران چطور عشرت و كيف ميكنند و دنيا به كامشان است و اما پدر من حتي عيد ها هم كار ميكرد....همه ان مفت خورها هنوز مفت ميخورند....عيد به كامشان است...زندگي به كامشان است...به ريش همه ميخندند... انقدر هم دارند كه همه عمرشان را بي مغزتر از گذشته در تعفنشان لذت ببرند...انها و فرزندانشان كه نامشان از ما بهتران است هميشه مفت خورده اند و ميخورند...زندگي هميشه ارزاني انهاست....نه لذتي برديم و نه معني درست زندگي را فهميديم...تا به امروز هرچه بوده تضاد بوده است....اينهم خواهد گذشت....كنار اتاق و صداي نشئه اور موسيقي ....سرگيجه روياهاي مسدود شده....دود سيگار و عشق بازي با تنهائي...و يك پوچ بروي همه چيز....چرا بايد نوروز را اينگونه خوشامد بگويم!!! چون بر سينه ام عقده ها مانده است...عقده چيزهائيكه ميدانم...ميفهمم....ميبينم...اما كاري از دستم ساخته نيست....دنيا ميخواهي كه وادارم كني مثل همه به بيخيالي بزنم....اينرا نميتوانم....شايد من از هزار درد تو يكي را هم درماني نداشته باشم اما من با همين خيالات و عقده هايم زنده هستم....با همين سگ طاقتيهايم...فحش دادنهايم...دردي كه مثل خوره مدتهاست منرا ميخورد...من با اينها به جشن دلتنگي تو امده ام....ترك عادت موجب مرض است...شاديت را نصيب ما نكردي دردت را نيز كمتر كن...اگر به شادي متحول نميشوي بروي درد مردمانت درد مگذار...همه اينها را كه گفتم به پشيزي نميارزد....سالهاست كه در خلوت و در ميان جمع بدترش را گفته ام....تفاوتي هم نكرده است...اما من حرفم را گفته ام...اگر نميتوانم ترا تغيير بدهم ولي ميتوانم به رنگ تو در نيايم...خودم باشم...بي نقاب...سود و ضررش برايم مهم نيست...اينكه خودم مانده ام احساس خوبيست اگرچه بي طاقتتر شده ام....سال بي نقاب سال خوبيست وگرنه هر سال مثل گذشته خالي از معني و ادميت است...حميد

