گفتنيها كم نيست....منو تو كم بوديم...
ادمهائيكه مجموعه اي از احساسات گوناگونند....معمولا هميشه احتياج دارند...به پول...به شهوت....به زن...به مقام و شهرت....همه اين چيز ها را دوست دارند و همه صبح تا شام زندگي براي همين چيزها بسر ميشود....كمتر و بيشتر دارد اما اين خواص ادمهاست....بعضي اداي مردانگي و طبع بلند وپاكيزگي را در مياورند اما كافيست يك خانم خوشگل مقابلشان قرار بگيرد دين و خدا در دم به باد خواهد رفت....تنها عده خيلي كمي از اين نيازهاي روزمره و خواص كلي ادمها فراتر ميروند و به عالمهاي ماوراي زميني خواهند رسيد...انها بايد متحمل رنجها و دردهاي بسيار شوند و گذشتشان در گرفتاريها بسيار باشد و سطح ديد بالاتري نسبت به ادمهاي اطرافشان داشته باشند....از ادمهاي خاص كه كمتر از انگشتان دست ميشوند بگذريم بقيه معموليند...تحصيل كرده و بيسواد و كارگر و عمله همه يك چيز هستيم....شايد كمي برخورد و رفتارها نسبت به موقعيت اجتماعي تفاوت داشته باشد اما در بطن كار همه در گوشه خلوت همان كارهاي همديگر را خواهند كرد.شايد براي نوشتن انها از تربيت و ادب خارج باشد و درست هم نيست بي پرده بعضي چيزها را گفت اما تحصيلكرده و عمله هر دو يكجور با زن ميخوابند!!! فرقش انست در اتاق خواب اقاي تحصيلكرده زير نور كم با صداي با لطافت كريس د برگ و واژه هاي رومانتيك بعضي كارها با زن انجام ميشود و در اتاق ساده و فقيرانه يك عمله روي همان لحاف تشك صد سال پيش!!! تازه اگر باران نبارد و سقف بالا سرشان چكه نكند و اتاق سرد نشود كه در ان صورت يك هم خوابگي پر هيجان پيش امده است!!! هر چه صحبت كرده ام و با ادمها بيشتر برخورد داشته ام كمتر ادمهاي با منش و بلند نظر را ديده ام. توي اين دادگاههاي خانواده پر است از جوانهائيكه هنوز يكسال با هم زير يك سقف زندگي نكردند و پايشان به انجا باز شده...ان يكي اعتياد دارد...ان يكي دست بزن دارد...ان زن ناسازگار است...خراب است...وقتي انجا قرار ميگيري ادمها دور هم جمعند كه هم همديگر را محكوم كنند...زن و مرد همديگر را زير باد فحش و حرف و انتقاد برده اند...همانها كه ديروز سر يك سفره نشستند و حكمي جاري شد و همه برايشان كف و دست زدند و رفتند و هم بستر شدند و خر كيف روزگار...همانها امروز دشمن يكديگرند...گاهي حاصل اين پيوندهاي بيهوده وبي فكر چند تائي هم بچه است كه انها زيانكاران واقعي اين والدين بي مغزشان هستند...بيشتر اين قصه دوستت دارم به دادگاه ختم ميشود...همه انها كه سينه چاك همديگرند يكسال هم نميتوانند زندگي كنند....اين قصه ها دوري و دوستيش خوبست اما زير يك سقف همه چيز تفاوت دارد...چهار روز با عشقت بخوابي ان واژه هاي عاشقانه يادت ميرود....كم كم ايراد گير هم ميشوي...همه ان چيزهائي كه روزي باعث تشويق و ترغيب ميشد و عشق ترا در نظرت قابل ستايش جلوه ميداد امروز ميشود عيب و ايراد و تكراري....تكراري ميشود ان نگاههاي پر نياز...شايد امروز حرف منرا باور نكني و انرا تجربه شخصي قلمداد كني و بگوئي در مورد همه اينچنين نيست...اما من ميگويم تكرار براي همه اتفاق ميفتد...تو هم دچارش خواهي شد....هرگز فرق عاشقي و شهوت را نميدانيم...ندانسته عاشقي ميكنيم...در حقيقت براي هوس دوست ميداريم نه براي درونمان...هميشه قصه عشق ان دو چشم جادوئيست و ان اندام بي مثال...شهوت است كه عاشقانه ها را بسوي خود كشيده...هميشه كاراكتر داستان عاشق يك دختر زيبا ميشود...و يا دختركي عاشق يك جوان همه چيز تمام خوش قيافه....اين اتش شهوت است كه ميان چشمها رد و بدل ميشود....تو دادگاه خانواده نشسته بودم كسيكه از خودم چند سالي كوچكتر بود براي طلاق دادن خانمش انجا حاضر شده بود. با خودخواهي ميگفت: هيچ كسي نميتواند منرا دوست نداشته باشد!!! ميگفت فلانش ميكنم...دهنش را فلان ميكنم...گفتم مرد حسابي بگذر و چيز خراب را خرابتر نكن...ميگفت نه...بايد ادمشان كنم...در حاليكه اينها را ميگفت ميان حرفش يكدفعه گفت: حيف خيلي مال و جيگر بود ولي!!! ميان راهروي دادگاه زن و مردهائي بودند كه مرتب سالن را طي ميكردند تا به اتاقهاي رسيدگي مربوطه بروند...هر خانم و دختر كه رد ميشد اب از دهنش راه ميفتاد و ميگفت: عجب چيزيه اين!!! فكر ميكردم ان زن بيچاره از دست اين ادم هوس باز چه كشيده است...نميدانم شايد هم از روي ناراحتي و جدا شدن از خانمش اينگونه خشمش را ابراز ميكرد و منظورش اين بود كه بايد جنس مخالف را براي رفع احتياج خواست و همين!!! خيليها زن را فقط براي رفع احتياج ميخواهند....خيليها استدلال و منطق درستي هم مياورند اما من هرگز نتوانستم زني را براي رفع احتياجم دوست بدارم....و جالب اينكه ضرر هم كردم...چون طرف مقابلم مثل من فكر نميكرد!!! اينجاست كه ميگويند هميشه پيش بيني ادم درست از اب در نميايد!!! راست و حقيقتش اينست كه هم در زنها و هم مردها خوب و بد وجود دارد...خداوند كسي را دچار زن بد و يا مرد بد نكند...هر كدامشان نا خالصي داشته باشند دمار ان يكي در ميايد...روشنفكر و تحصيلكرده و عمله فرقي ندارد...گاهي كارگر ساختماني خوشبختتر از تحصيلكرده ها زندگي ميكند...ما همه مان يك چيزيم...انهم نياز...ولي نميخواهيم اينرا بپذيريم و هميشه ميخواهيم خودمان را استثنا جلوه بدهيم....گهگاهي كه وبلاگها را ميخوانم به ندرت چيز به درد بخوري در انها ميبينم...گاهي وبلاگهاي دانلود برنامه را بيشتر ترجيح ميدهم چون دستنوشته هاي مردم يا كپي اشعار شعراست يا بلوف زدن در عاشقي!!!! بعضي هم براي جلب مشتري از مسائل جنسي مينويسند....وبلاگي را ميخوانم كه يك زن انرا مينويسد و با چه وقاحتي حتي لباس زيري را كه شوهرش برايش خريده را به تصوير ميكشد!!! چند نفر احمق هم هميشه برايش نظر ميدهند كه عجب قلم بي باكي داري و چه سبكي در نويسندگي!!! ميخواهم بدانم استريپتيز پشت اينترنت سبك نوشتاريست؟!!! گفتن از سكس با شوهر خيلي هنر است...هر ابلهي ميداند كه به خاطر شرايط بسته تا اسم مسائل جنسي بيايد مشتري بيشتر از هرجا جمع ميشود..خصوصا كه يك زن وقيح بخواهد با كلمات زشت انرا تعريف كند!!! ولي ايا اين كار درستيست كه يك زن تعهدي را كه به مردش دارد اينگونه زير پا بگذار...حالا او به جاي خودش پست است...اما ان احمقهائيكه با دهان اب افتاده ميخوانند و نظر ميدهند ايا ميدانند كه با همين نظرات ابلهانه اورا به وقيحتر بودن تشويق ميكنند!!! هنر است؟!!! اگر هنر باشد همه اين هنر هجف نويسي را دارند...اين شده قصه وبلاگهاي ما...امار وبلاگ نويسان در اروپا و خصوصا انگلستان بسيار كم است...كسي انجا نميايد وقتش را اينگونه بسر كند....هر جوان زير بيست سال كه ميبيني يا گيتاريست حرفه ايست يا موزيسين است....هزاران گروه لندني دنيا را تكان ميدهد...براي ايدز و فقر و افريقا كنسرت خيريه ميگذارند...اخيرا هم كنسرتهاي فراواني براي جمع اوري پول براي رفع تبعيض و فقر برگزار شده است...اين تفاوت ما كه هميشه ادعا داريم با ديگران است....سرمان را در لاك گرفتيم انگار هيچكسي نميبيند...نميفهمد....اندازه ادعا نه شهامت داريم و نه صداقت...عادت به پرگوئي و بيهوده گوئي داريم...همه انچه را كه اسمش را عاشقي ميگذاريم سراب نيازهاي مسدود شده ماست...عاشقي هم وجود دارد...حقيقت هم دارد...كسي منكر عشقهاي پاك و تميز نخواهد شد...عشق پاك نشانه رسيدن به خداوند است...دوست داشتن چيزي و يا كسي نهايت زنده بودن و زندگيست...اما چشم را كه خوب باز كني ميبيني در اين بازار مكاره عشق و شهوت بهم اميخته اند...جدا كردنش همچون در اوردن يك سوزن از انباركاه است!!! غالبا فريب كاريست و گاها عشق پاك و صادقانه...دوام دوست داشتنها براي همينست كه بسيار كوتاه است...براي همين كسي پاي عهد و پيمانش نميماند...براي همين زير حرفشان ميزنند...دروغ ميگويند و به بازي ميگيرند....هزار عيب و ايراد داريم اما فقط دنبال عيب جوئي ديگران هستيم...اين خاصيت ماست...بوي گند پائينمان را نميفهميم اما فقط دنبال نقاط ضعف ديگرانيم...از اينها شب و روزم بسيار ديده ام...كسيكه عرضه تربيت فرزندش را ندارد و يك انگل تحويل اجتماع داده است به خودش اجازه ميدهد به كار همه دخالت كند...بدگوئي كند..تهمت بزند و عيب جوئي كند در حاليكه تحفه خودش همچون درختي اعمال و رفتارش مقابل همه گان عيان است!!! مرغ همسايه غاز است...عيب و ايراد هميشه از ديگران است و گرنه ما كه نه دروغ بلديم نه بدكاري!!! هميشه ديگران مقصرند....تا اين خاصيت ما باشد روزهها هم همينطور خواهند گذشت....ميترسيم حتي حرف راست را باور كنيم...كمي منصف بوديم درميافتيم كه پايه كج است...وقتي ما خودمان از درست كردن خودمان عاجزيم چگونه توقع داريم ديگران درست باشند!!! بازار مكاره اينگونه تكرار روز و شبش را پر سود دنبال ميكند!!! سودي كه زيان ماست...دل ادم به درد ميايد...اگر اين بود معني زندگي همان بهتر كه نميبود!!! پنجره را باز كردم هواي اتاقم كمي تغيير كند....سيگاري اتش زدم و انديشيدم كه وقتي باران ميباريد چقدر ميتوانستيم عاشق باشيم...صادق باشيم....زنده دل باشيم...جاري باشيم...اما نبوديم...باران هم ميبارد بدون اينكه زشتيهاي ما زيبائي انرا كمتر نمايد....باران كه ميبارد انگار ذهن ادم بسوي دنيائي ديگر معطوف ميشود كه سراسر عشقست و زندگي......دنيائيكه تنها در تصور جاريست و نه در حقيقت....حمید
تصور كن اگه حتي تصور كردنش سخته
جهاني را كه توش هر ادمي خوشبخته خوشبخته!!!

