اینجا منم...
اينجا منم.....اينجا كه خاطرات من تلمبار مانده است....اينجا منم....اينجا كه ريشه هاي من بر جاست....اينجا منم...اينجا كه شاهد تمامي گريه ها و حسرتهاي من است....اينجا و اين فضاهاي گاه دلگير...گاه فرسوده و بي رمق....و حرفهائي كه ميزنيم و شكوه ها و گلايه هاي انبوه....جائيكه من هستم همانند همه مكانها حجمهائي دارد....مدتيست سكوت روبروي من نشسته است و گاهي رمقي براي گلايه هم نميماند....اينجا كه من هستم اينجا يك ابر دلگير بي باران دارد....اينجا كه من هستم حسرت يك همصدائي دارد.....ودلهره و تشويش گاهي افتابي اين لحظات را پر ميكند...گاهي دلم ابري ميشود اما بر فضاي بي رمق باران رحمتي كو كه ببارد...كه غم درون ارامم گذارد...صبح روشن اميد كجاست و ان پرسه هاي خنك بيخبري در هواي دل انگيز كوهستان....چشم خيره به ديوار....اينجا بهتي تنها مانده است...صداي كسي يا چيزي را ميخواهد....اينجا منم كه از اغاز حرفم سرود رهائي بود.....سالها گذشته است....از ان كودكانه ها...از اشتياق عيد...از بازيهاي پر شر و شور كودكي...سالها از پس هم گذشته اند و دريغ كه هر عيد را حسرتمندانه و گاهي اميدوار گذراندم و وقتي به گذشته نگاه كردم چيزي نداشت و يا كسي كه حقيقت داشته باشد...سال كه تعويض ميشود لباس كهنه غمها را بايد بيرون كرد و غمي ديگر بر تن نمود....بايد خوش امد گوي حسرتهاي ديگري بود....و سفره هفت سين كه تنها نامش باقيست و صفاي ان پشت سالها كدورت و خاك گرفتگي گنگ مانده است....زنگ تحويل سال كه به صدا در امد مست كرديم و دراز كشيديم....سيگاري اتش زديم و يكديگر را نگاه كرديم و خنده اي تلخ جاري شد....درخت و سنگ و زمين روئيدند و ما خواب مانديم...در خواب اشفته روزگار گنگ مانديم...محبت را ارزو كرديم....بي سخاوت بود چشم تنگ روزگارمان....جعبه هاي چوبي با خاك و گل نويد بهار را مياورد...و صداي دوره گرد گل فروش.....در اين كوچه هاي بي مغز و بي عاطفه چرخهاي گاري گل فروش مسافت بيهودگي را طي ميكند و گلها باغچه هاي سرد و يخي را ميپوشانند فقط براي چند روزي كه شادباشهاي دروغين ميان ادمها جاري ميگردد و بعد از ان همان كينه و دشمنيها پس از نوروز دوباره اغاز ميگردد...اگرچه دلتنگي را هميشه واژه كرده ايم و هميشه تكرار اما حجم اندوهبار ان بيش از اين گلايه هاست....چگونه ميشود لحظات سست و بيهوده را گفت و ازار انرا كم كرد...كلمه ياراي دقايقم نيست....دستي بايد باشد براي گرفتن و رفتن...براي عبور از اين كوچه هاي دلتنگ كسي بايد باشد...بايد گذشت و پشت سر را نگاه هم نكرد...و اين گذشتن دقايق عمر ماست كه بيهوده گذشتند...به يكباره لا به لاي موها سفيد شد...به يكباره ان جوانيها گسست....به يكباره ان اشتياق جواني پير شد...بايد كسي و يا چيزي باشد هنوز....حميد
آن روزها كه چشم يتيمان خردسال
-در خون نشسته است
-هرگز بچشم مرد خردمند عيد نيست
سالي كه جاي پاي سعادت در آن نبود
-در ديدگاه مردم دانا سعيد نيست
.***
آن عيد چيست كز پي آن بيوه يي فقير
-هستي بباد داده ومحنت خريده است؟
***
آخر چگونه عيد كنم من؟ كه عيدها
-ديدم بروي بيوه زنان رنگ بيم را
آن عيد نيست روز غم و دهشت منست
-روزي كه پيش چشم
-بينم برهنه پايي طفل يتيم را
***
من شادمان چگونه زيم در سراي عيد؟
كز هر سرا نواي غم آگين شنيده ام
دل را چگونه پر كنم از شادي بهار؟
كز هر كرانه ام
بس پير بينواي تهيدست ديده ام
.***
هان،اي يتيم خرد
!اي كودك غريب
!لبخند عيد بر من غمگين حرام باد
-گر با غم تو بر لب سردم نشسته است
.هان، اي كهنه جامگان
!عريان تنان شهر
!عيشم شكسته باد اگر باچنين غمي
لبخند عيد بر لب من نقش بسته است.
***
اي مرد بينوا كه به هر عيد خانه سوز
شرمنده در برابر فرزند بينمت!
اي مرغك شكسته پر اي بينوا يتيم!
رويم سياه باد
!دستم تهيست،گوهر اشكم نثار تو
نوروز، چون زراه رسد همره بهار
-گريم به حال و روز تو و روزگار تو
. مهدي سهيلي