كنار خستگي....فكر ميكنم....بايد يك سبز مانده باشد...
كنار خستگي....فكر ميكنم...دود ميكنم....نوروز چندين سال پيش روي پله حياط....افتاب هم نورش خوشرنگتر بود...در اتاقم نيمه باز....من به پيچك روبرويم كه ديوار خانه را تا ديوارهاي خانه هاي اطراف پوشانيده بود خيره شده بودم...انگار هنوز شوقي همراهم بود...خواب بعد الظهرهايش روياي تر بود....هواي كسيكه دوستش ميداشتم بود....دور بود اما بود....صدايش گهگاهي شنيده ميشد شايد هر وقت كه زنگ تلفن به صدا در ميامد....خودش هم گهگاهي ميامد شايد زمانيكه به پشت شيشه اتاقم ميزد تا بدانم كه اوست....پشت خاطره روزهائي زندگي كرده اند كه افتابشان افتابيتر بود....غصه بود اما كمتر بود....هنوز شوق دست دادن و بوسيدن داشتم....هنوز ميتوانستم نام كسي را بروي كاغذهايم بنويسم....بر گردنم بياويزم....و با فكرش بخوابم و بيدار كه ميشدم دوباره او بود.....كنار خستگي فكر ميكنم به تمامي خوابهايم...همه ان روزهائيكه همچون يك خواب دور گذشتند....حتي ياداوري انها به وضوح برايم ممكن نميشود....فقط تكه پاره هائي مثل يك نامه پاره شده كه انرا كنار هم بچسباني در خاطرم مانده است...انروزها اگر كساني ميگفتند كه زندگي يك روياست و يك خوابست شايد به اندازه امروز اين گفته را باور نميكردم....اما در چنين روزهائي ديگر حتي احتياج هم نيست كه كسي بيايد و بگويد كه زندگي يك روياست...ديگر بهتر از هر كسي ميدانم كه همينطور است....در اين دياري كه من در ان زنده هستم و زندگي ميكنم فقط تا زمانيكه صحبت دوستيهاست ميتواني كسي را ببيني و يا كنارش باشي...اگر دلت براي خوابهايت تنگ بشود برايت ميسر نميشود كه به سراغ ان خاطرات بروي....همان ادمهائيكه روزي رد پائي در روزگارت داشتند انقدر دور شده اند كه انگار ديدنشان همچون يك كوچ بلند نا ممكن شده است....اگر به مسافت فاصله ها را ديد بزني شايد فقط چند خيابان فاصله باشد بين من و گذشته من....تنها با چند كوچه پس كوچه ميتوانم دوباره مقابل خانه ات بيايم....ميتوانم زنگش را به صدا در بياورم...همه دلتنگي و خوابهايم را تنها ميتوانم در مدت زمان كمي دوباره انطرف در ببينم...ولي ايا ميشود زنگ ان خانه را دوباره به صدا در اورد!!! بي ترديد من امروز از هر بيگانه اي بيگانه تر و از هر دشمني دشمنتر شده ام...منرا نه به چشم يك دوست و خاطره و ياداوري بهترين روزهاي عاشقي بلكه به شكل يك دزد و ياغي خواهند ديد...شايد هوار بزنند و يا پليس خبر كنند...شايد انقدر اين مسئله بزرگ و عجيب بشود كه از همه بدبختيهاي روزانه بزرگترش كنند....من همان ادم هستم...تو هم همان هستي...من نميدانم كه چه قانونيست كه روزي دوست هستيم و روزي اينهمه بيگانه....براي دوستيمان دل و جان را فدا ميكنيم...انقدر براي هم ميميريم كه شك ميكنيم چطور هنوز زنده هستيم!!! انقدر تعارف و شعر و هديه و بوسه كه خيال ميكنيم در بهشت برويمان گشوده شده است....وقتيكه دور ميشويم اما حاضر به تحمل حتي يك دقيقه كسيكه برايش ميمرديم را نداريم ديگر....حاضريم ميمون و انتر و گاو را ببينيم اما انكسي كه سالها برايش مرديم ديگر حتي زنده هم نباشد!!! من نميدانم اين چه قانونيست...كه نميشود براي يك دلتنگي تنها در چشمهاي ادمهائيكه ميشناختيم دوباره چند ساعتي نگاه كنيم...احوال همديگر را بپرسيم...اما نميشود...مطمئنا كنار انها لاشخورهائي هستند كه امروز نام شوهر را بروي خودشان گذاشته اند....يكي ديگر عاشقي ميكند...خون دل ميخورد....سالها دل ميدهد و احساساتش را به پاي كسي ميريزد انوقت يكي ديگر از گرد راه ميايد و مفت ومجاني تمام عشق ادم را صاحب ميشود...اسم خودش را هم مرد ميگذارد...ولي من هميشه نام لاشخور را بروي انها ميگذارم...كسيكه معشوقه دستمالي شده منرا ميربايد تنها يك لاشخور كثيف است...بايد به همسرش افتخار كند كه سالها كس ديگري انرا بغل كرده است...بوسيده است....و همسرش نيز سالها براي كسي مرده است كه امروز بيگانه تر از هر ادميست برايش...اينها افتخار كردن دارد...در بغل كسي خوابيدن و سر انجام همسر كس ديگر شدن خيلي افتخار دارد...و ان لاشخورها همانها هستند كه كودكانشان فردا روز يا خودفروشي ميكنند يا دزدي و هزار نكبت و هم جنس بازي و تعفن ديگر....ما فقط روي سكه را ميبينيم...فقط ميگوئيم دختر و يا پسر فلاني ادم فاسدي از اب در امد....هم جنس بازست...دخترش هميشه با پسرهاست....پسرش دزدي ميكند...ما فقط روي داستان را ميبينيم...اما چرا پدر من دزد نبود...چرا برادر تو هم جنس باز نشد....چرا تو خودفروشي نكردي....چرا تو و انهائي كه ميشناسي در تعفن فرو نرفتند....من جواب اين سوالات را ميدانم...زيراكه تو و برادر تو و اطرافيان تو و خيليها از اين والدين لاشخور نداشتند....به حق كسي تعرض نكرند...نان خودشان را خوردند و پول كثيف در حلقوم فرزندانشان نكردند....اگر هيچ چيز و هيچ عقيده اي هم نداشتند لا اقل شرافت و انسانيت را داشتند...اين شد كه تو و برادر تو و اطرافيان تو و خيليها ادم باقي ماندند و اما همانها كه گاهي دلمان ميسوزد برايشان خود فروش و متعفن و هزار كاره شدند....اصل بايد درست باشد...ريشه بايد باشد تا درخت بار بدهد...وگرنه علف هرزه نه اب ميخواهد و نه رسيدگي...انقدر بيرون ميزند كه سالها طول ميكشد بيرون دراوردنشان...اينها شايد حرفهاي ساده اي باشند...اما در ادامه داستان زندگي همه اين قصه ها تكرار خواهد شد....باد بكاري طوفان درو خواهي كرد....هر چه كني همينجا حساب پس خواهي داد...اينجا دار مكافات است...بهشت و جهنم واقعيست...همينجا حساب همه كارهايمان را پس ميدهيم و سپس خواهيم رفت...انطرف را نميدانم كجاست و چه خواهد شد...مهم انست كه اينجا خيليها را ادم كرده است...ان سالها و اين سالها هم خواهند گذشت....همه چيز ميگذرد...چيزي در زمان متوقف نخواهد شد....بدي كاشتيم بدي درو كرديم...محبت كاشتيم محبت ديديم....بيچاره كسيكه هنوز اينها و اين ساده ترينها را هم نميداند...عشق هم اختياريست...اجبار در عاشقي نيست...عاشقي چيزي نيست كه با اجبار بيايد...انكه عاشق است ميماند...انكه مهربان است همچنان مهرباني ميكند...دوست ميماند و هركه رفت دوست نبود...چند روزي به شكل ما در امد تا ما را بفريبد اما خودش را فريب داد....عاشقي هم قيمتي ندارد...دل بزرگ ميخواهد و احساس تميز....دوست هميشه باقي خواهد ماند....نه به دشنام ميرود و نه به محبت ميماند...او ميماند زيراكه دوست است...زيراكه دوستي هم نوعي عاشقيست....كجا عاشق و معشوق عيب همديگر را ميبينند!!!! چيزيكه ميان عاشق و معشوقست ان لحظه جدائي از اطراف و نامردميهاست....فقط سلامي انها را گرمتر ميكند....به بودن...به رستن....به جوانه زدن...يك سلام دوست ادم را سبز ميكند...ميروياند...خاطرات پليد گذشته را ميسوزاند....يك قطره اشك دوست همه سرزمين وجود ادم را سيراب ميكند...يك سلام...يك تماس...يك ياداوري انچنان ادم را منقلب ميكند كه ان پوچها را از ياد ميبرد....فداي صحبت دوست....فداي سلام دوست...فداي اشاره اش و ان اشكهايش...قيمت يك دوست واقعي قيمت يك دنياست....بايد نفس را هم تقديمش كرد...اما او نفس ترا نميخواهد او خودت را ميخواهد...به هم نفسي...به عشق ورزيدن...به بودن و با يكديگر ديدن و جستجو كردن...كسيكه نفس ميطلبد نه دوست است و نه عاشق...عاشق و معشوق ادعائي ندارند...هر انچه باشد برايشان غنيمت است...يك سلام و يك دوست همه خاطرات بيهوده را ذوب ميكند...
معرفت در گرانيست به هر كس ندهند
پر طاووس قشنگست به كركس ندهند
فداي صحبت دوست كه واژه مقدس دوستي را زنده نگاه داشته است....فداي ان نفسهاي پر التهابش كه نفس را تازه ميكند..فداي ان دستهاي معصومانه كه هزار بوسه ستايشگر نيست....بايد روز و شب بوسيد كسيكه واژه دوستي را زنده نگه ميدارد....در اين ايام پژمرده و پوسيده و دلگير دل به صحبت دوست خوش كرده ايم...باشد كه نوروز امسال نوروز دوستيها و عشق باشد....براي همه...براي من...براي تو...براي هركسيكه خوب مانده است...بايد براي هركسي هنوز يك دوست مانده باشد كه با سلامش معطر بشود و همه كركسها را به زباله داني افكار بسپارد....بايد كه هنوز براي هر كسي دوستي مانده باشد....اگرچه كيمياست اما هنوز هم هست....يقين دارم كه ميگويم....هنوز شرافت و عشق و دوستي زنده است....و خواهد ماند...و خواهد بود و فرداها از ان عاشقيست...و دوستي...و مهرباني...و سبز....سبزي كه همه جا را خواهد پوشانيد...حميد

