چگونه است كه اين روزها خالي از مهربانيند...

چگونه است رستورانها عاشقهاي قديمي را پشت شيشه باران خورده نميبينند

چگونه است كه باران ميبارد اما چشمي عاشقانه زمين را نميبيند

چگونه است كه همه چيز تغيير ميكند اما روزهاي بيخودي بي تغيير باقي ميمانند

پشت اين لحظات وامانده چگونه است من و تو تنها ميمانيم و هر روز از كنار هم ميگذريم

بدون هيچ گفتگوئي بدون سلامي و بدون يك حس ارامبخش و جادوئي

چگونه است كه احساس ادمها را باران هم بر نمي انگيزد

چگونه است كه اين خيابانهاي پر درخت تنها مانده اند

روزگاري اين كوچه ها شاهد بوسه هاي پنهاني جفتهاي عاشق بودند

كه از برابر چشمهاي هرزه ميگذشتند و در گوشه اي از همديگر بوسه ميگرفتند

چگونه است كه در روزهاي باراني هيچ كسي براي بوسيدن پيدا نميشود

چگونه است كه اين التهاب بهار احساسهاي خفته را بيدار نميكند

احساس كن....نگاه كن....وقتي ميگذري بر تن سخت اين كوچه ها يادگاريهائيست

اينجا رد پاهاي عاشقانه ايست كه روزي زمين به زير انها بوسه ميزد

نگاه كن و احساس كن...دوستت دارم را در فضاي بي رمق ببين

هزار دوستت دارم در سينه باقيست و شوق رها كردن ان بر دلهاست

چگونه است كه باران باريد و يكي نبود كه دستانش چتر باشد و نگاهش مرهم

ترك روزگار عاشقي كار من نبود...بيهوده و بي احساس چرخيدن كار من نبود

من چگونه ميتوانم در نبض باران عاشقي را از ياد ببرم!!!

چگونه ميتوانم به وقت ريزش باران دوستت دارم را به فراموشي سپارم

هيچ چيز...هيچ چيزي نخواهد توانست كه عشق را از من بربايد حتي اگر تا اخرين دقايق عمر تنها بمانم

اي عشق چگونه ميتوانم بي تو حتي صبحها هواي پر دود را دوباره تنفس كنم

چگونه ميتوانم بي اشكهايم و بي احساسم لحظه اي در اين پوسيده زندگي كنم

چگونه ميتوانم عاشقي را بر روي تاقچه ديوار گذارم و هر سال خاكش را بگيرم

چگونه ميتوانم حتي بي تو اي عشق به فردا بينديشم!!!

كنار تو در اتاق خالي با يك فنجاي چاي و يك پاكت سيگارو يك نت قديمي تنها نشسته ام

و چشمهايم هنوز گريه را ميشناسد...و هنوز احساسم همراه من است

هنوز در تنهائي من شوق دلدادگي موج ميزند و من براي رسيدن باقي مانده ام

شوق رسيدن را تا مرگ همراه خود خواهم ساخت و عشق را ميبوسم

اگر چه خشكيده ام...اگرچه پوسيده ام و اگرچه تهي شده ام

اما هنوز در نوبهار جوانه هاي سبز اشتياق بر پيكر قديمي من خواهند روئيد

اگر چه در تنهائي نشسته ام اما هنوز نفسم همساز عشق بيرون ميايد

چگونه ميتوانم و چگونه ميتواني بي عشق باران را و دقايق را و احساسات را و انچه زندگيست را تحمل نمائي

چگونه ميتواني زنده باشي زمانيكه عشق را به فراموشي سپرده اي

وقتيكه باران ميباريد شوق رسيدن در حجم پوسيده اتاقم موج ميزد

براي عبور از بيهودگي امروز بايد كه چشم اميد به افتابي فرداها و عشق سپرد

بايد نفس كشيد اگرچه نفس هم تنگ است و دل تنگتر...باران ميبارد...حميد