به صرف عصرانه يك كيك سيب كه بوي خوشش تا انطرف ديوار تو بلند شده است

ترا دعوت ميكنم به بزم اين تنهائي

با من قدم بزن

تك تك اين اوقات پوسيده و بي دليل را

با من بگو كه كدام قصه را دوست ميداري تا پا به پايت قصه گوي اين خلوت دور افتاده بشوم

از ادمها...از در و ديوار از پنجره باز و بسته از اتاق از سقف از زندگي از پوسيدن

از طاقت از هق هق از نگاه مبهم و اشاره هاي دور از چرخش يك فكر در دالان حافظه

از تنگيهاي نفس برايت قصه ميگويم...

از درخت از اب از رود از ماهيها...ماهيهائي كه در اب هنوز تشنه مانده اند خواهم گفت

از ابر از مه از باران از تداخل افكارمان ميسرايم

از گنگي لبخندها از بي تفاوتي دستها از خالي ماندن رفاقتها از زخم كاري عشق برايت قصه ميگويم

افسوست را مقابل چشم خيره من از زير حجاب هميشگيش بيرون بياور

من با صداي اندوه تو اشنا هستم

صداي تنهائي نفسهايت انگار به نفسهاي من برخورد ميكند

ميدانم كه شبمرگيها چيستند

ميدانم كه تنهائي مجالي براي رويا زدگي باقي نميگذارد

ميدانم كه خاطره خيالات زنده بودن ادم را با شعله هاي دردناكش ميسوزاند

ميدانم كه هق هق شب تنهائي را مرهم دستان كسي مگر انكه ميشناسد هق هق زدن را كارگر نميفتد

ميدانم كه سراسيمگي خوابها وقتي كه ادم را دچار انچه بوده است ميكنند چه سرسامي دارد

من اين واژه هاي تلخ...اين كلمات سست و اين اهنگ سرد زنده بودن را ميشناسم

به صرف عصرانه در يك هواي خيس ترا به بزم تنهائي خويش فرا ميخوانم

پشت درهاي هميشه بسته اين حوالي مردي با واژگانش تنها مانده است

و غربت غروب را بيشتر از رويش بهار بخاطر مياورد

كه در هر بهاري بجاي شكفتن درختان تنها و تنها زخم خنجر دوست را بيادش مياورد

و ديواري بلند كه روي همه اشتياقش سايه افكنده است

دچار اين حوالي بي منظره شده ام اما هنوز دچار انچه اين ادمها نامش را زندگي نهاده اند نيستم

من دچار تنهائي خويشم و دچار ابرك بي باراني كه گاهي وقتها بدون قطره اي از اين حوالي ميگذرد

دچار سم شكست خوردگي در شريانهايم شده ام

دچار بي منظرگي در اوج ديدنم...در اوج نيازم...دچار بيپروائي كلمات شده ام

با من قدم بزن

نگاه تو بيانگر درديست كه من انرا واژه ميكنم و تو هر شب به انچه ميگويم ميرسي و سرانجام فرصت يك خواب ترا از پريشاني بودن ميان اين ادمكها جدا ميكند

افسوس كه رد پاي پريشانيهاي روز در خوابهاي شبانه پيدا شده اند

مجال ارامش و رويا را حتي از خوابمان هم ربوده اند

انگار كه مفري مگر پناه بردن به عمق واژه ها نمانده است

انگار كه اين اوقات بي ثمر قصد ترك گفتن مارا در سر ندارند

به صرف يك عصرانه خيس از رويا قاب شيشه اي تنهائيم را بشكن و پايت را در ان بگذار

من صداي قدمهاي ترا از ميان فرسنگها فاصله و غريبه بودن هنوز ميشناسم

بگذار براي اين پوسيدنهاي مستمر به جاي دو چشم كه ميبيند و يك دل كه تحمل ميكند چهار چشم خيره نگاه كنند و دو دل كنار هم بيايند كه طلسم تنهائي به دست معجون عاطفه بشكند

اهاي ترا ميگويم

توئيكه خواب و بيداريت همچون من دچار ازردگيهائيست كه كسي نميفهمدشان

توئي كه نوع دوست داشتن را جور ديگري تفسير ميكني...جور ديگري ميبيني و تصوراتت جور ديگريست

منهم دچار ان اشفتگيها و دلدادگيهاي بي ثمر بوده ام

جور ديگري تصور ميكردم و ميكنم و هنوز با ته مانده اي از اين نفس ميگردم...نگاه ميكنم

به صرف عصرانه اي در خيال به بزم اين تنهائي در كنار من لحظه اي بنشين

و نگاه كن ادم چقدر ميتواند بي نياز باشد وقتيكه همدردش را كنار خود احساس ميكند

ديگر چه نياز به شفاي غير داريم؟!!!

بخشش زمين و اسمان را به خودشان واگذار

من حرف ترا ميفهمم و تو تنهائيم را درك ميكني

در بزم تنهاي اين رويا زدگي نه ارامش يك خواب و نه دشنامهاي هميشگي هيچكدام دوائي التيام بخش نخواهند بود

التيام اشفتگي تو در فهم من از واژگانت نهفته است...تو نيز التيام تنهائي بي دريچه ام باش

وگرنه بايد تمام عمر افسوس يك همدرد را به پيش هر بي سر و پائي ببريم كه كمترين بخشايش و سخاوتي ندارد

حرف من حرف تنهائيست و واژگانيكه اسيرند

حرف تو حرف تنهائيست و خاطري كه مكدرست

در بزم اين رويا زدگي حرفت را باور دارم...حرفم را باور داشته باش

برايت بكرترين فضاهاي خيس از رويا را به تماشا خواهم اورد

براي تماشاي منظري از ذهن اين هميشه تنها ترا بباغ خيس ارزوهايم فرا ميخوانم

نفس بكش...به اندازه همه حسرتت نفسي بكش...من نفس به نفس ترا همراه خواهم گشت

و قدم به قدم تا انتهاي اين پريشاني زير باران همراهت خواهم بود

ترا به بزم تنهائي خويش دعوت ميكنم...حميد