ببار اي خوب ديروزي...بر اين بازار خود سوزي...
اينكه چرا يك ادم وقتيكه متولد ميشود شاهزاده بدنيا ميايد و يا از اقبال بدش فرزند خانواده فقيري خواهد شد كه روزي اسفند دود كن سر چهار را ه بشود سوال بي جوابيست كه كسي علتش را نميداند و چون جوابي هم برايش پيدا نميكنند انرا مثل همه چيزها به خدا نسبت ميدهند كه: قسمت و تقدير الهي اين بوده است!!! و خواست خداوند چنين تفاوتهائي را موجب گرديده است و بايد همچنان شكر گذارش بود!!! اينكه چرا خواست خداوند اينهمه تناقضات دارد هم پرسش بي جوابيست كه انرا هم با اين جمله: كه هر كار خدا حكمتي دارد جواب ميگويند!!! حالا من نه دنبال پاسخ عقلاني ميگردم و نه ديگر برايم تفاوتي ميكند كه همانند هجده سالگيم بدنبال كنكاش علتها باشم!!!
همينست...ناراحتي هر غلطي ميخواهي بكن...محكم بر سر خود بزن و يا دنيا را بزير دشنامت ببر!!! بازهم تفاوتي نميكند...يكنفر زائيده ميشود و ناخواسته به او لقب شاهزاده و يا اشراف زاده و يا نجيب زاده را ميدهند!!! نفر بعدي ممكنست وزير زاده و يا وكيل زاده و يا پزشك زاده در بيايد!!! و بعدي شايد بقال زاده و يا قصاب زاده و يا كارگر زاده باشد!!! بعديها هم ممكنست توله زاده بشوند!!! گدازاده بشوند...اسفند دود كن زاده بشوند...و يا كودك طلاق لقب بگيرند و يا پدرشان دزدي سابقه دار باشد و يا اصلا حرامزاده و از زير بوته در بيايند!!!
چه فرق ميكند؟!!! كودك كه نميداند زاده چه كسيست و پس از سالها بعد تازه ميفهمد كه از اقبال خوشش دنيا بكامش خواهد بود و يا بايد جور والدينش را بدوش بكشد و مثل علف هرزه بزندگيش ادامه بدهد!!! كودك كه نميداند اورا در اينده چه خطاب خواهند كرد و تنها گذشت زمان از اين اسباب بازي انساني موجودي پيچيده خواهد ساخت كه يا عامل خوشبختيست و يا مسبب بيچارگي!!! و اين سير بيهوده بدون انكه مسير مشخصي را دنبال كند ادامه خواهد داشت!!! و كارخانه انسان سازي همچنان پر رونق اين موجود نا شناخته را توليد خواهد كرد...در اين وادي پرت هركسي كه بخواهد راز خلقتش را بداند كار عبث و بيهوده اي انجام خواهد داد زيراكه تفاوتي نميكند و هر كسي با توهمات و عقايدش سعي ميكند كه خودش را هدفمند جلوه بدهد اما باز در ميان راه از خود خواهد پرسيد كه: چرا؟!!!
و وقتي به مخچه اش فشار بيايد و دوباره عاجز از جواب درستي بماند خواهد گفت: خدا اينگونه خواسته است و نبايد پرسيد و مقصد ما معبود ماست!!! و همين...و اينگونه است كه عمري را با اينچنين عقايدي بسر ميبرد تا شايد روزي به معبودش برسد!!! و من هنوز مي انديشم كه اين خدا چرا پاسخ درستي به اين تناقضات نميدهد و همه چيز را از ان خودش ميداند و كسي هم حق ندارد كه راز پس از مرگش را بداند!!!و شايد اصلا چيزي نباشد كه ارزش دانستن داشته باشد!!!
وقتيكه درب خانه را بازكردم تا به كوچه نگاهي بيندازم زن مسني در حال وارسي كيسه هاي اشغال پشت خانه ما بود...صورت زرد انبوهش و نگاه ترسيده و نا اميدش به صورت من افتاد...و دوباره سرش را پائين كرد و مشغول پيدا كردن چيزي و يا خوراكي از ميان اشغالها شد...شايد هم به خيال پيدا كردن كفش كهنه اي و يا لباسي انجا را زيرو رو ميكرد...درب را بستم و به داخل امدم و سيگاري اتش زدم...از اينها صبح تا شب بسيار ميبينم...و به هرچه كه ميبينم بسيار فكر ميكنم...به انواع و اقسام ادمهاي مستعصل و بيچاره مي انديشم...مدل به مدل تفاوت دارند...كور و كچل...و يا چلاق و افليج و سوخته...و يا نقص عضو شده و هزار بيچاره مدل در مدل در ذهنم پديدار ميشوند!!! همانطور كه داشتم بصورت ان زن فكر ميكردم مجري اخبار ميگفت: نخستين فرزند پسر در خانواده سلطنتي ژاپن بدنيا امد و او اينك شاهزاده ژاپن خواهد بود!!! زيرا در ان كشود پادشاهي به اولاد پسر ميرسد...آه...يك فرزند تازه متولد شده به همين اساني پادشاه اينده ژاپن خواهد بود!!! و يك زن بيچاره به همين سادگي مثل سگ اطراف خانه ما پرسه ميزند فقط براي رزقي لا يموت!!! و اينها براي من هضم شدني نيستند...و با هيچ برهاني قبول نميكنم كه همه اينها واقعيات اين زندگانيست و اينها جملگي خواست خداست!!! نميتوانم بپذيرم...زيرا خوش باوري را نياموخته ام...و گوش من پر شده از اينها...و بيش از اينها...شاهزاده اسپانيائي جشن عروسي خود با زيباترين دختر شهر را با براه انداختن ضيافتي كه همه مردم ان حوالي در پشت كاخ سلطنتي تجمع كرده اند برگزار ميكند!!! آه...گلاسهاي شامپاين همه را مست و مدهوش ميكند و مدعوين سر از پا نميشناسند و شاهزاده خوشبخترين و نجيبترين ادم بحساب ميايد!!! و اينطرفتر در جهان سوم هنوز صداي غرش بمبها كودكان ناخواسته را تكه پاره ميكند...آه از اين تقدير و انچه شما خواست خدا ميدانيدش!!! و انچه نامش را زندگي گذاشته ايد...در يكسو همه چيز فراهم شده است و در گوشه هاي ديگر بجز بيچارگي چيزي پيدا نميشود...و من نميدانم كه اگر جهنمي باشد چطور منرا با هيتلر...با استالين...با هزار كثافت ديگر در يكجا ميسوزانند!!! و چطور نام امثال من جهنميست در حاليكه گناه من تنها پرسشهائيست كه كسي جوابي برايشان ندارد مگر چيزهائي كه بسيار شنيده ام!!! پس به خدايتان بگوئيد كه اگر ازادگي جرمست منراهم كنار مابقي هيزمها بسوزاند تا از توهم زنده بودنم خلاصي پيدا كنم...سي و سه سال انچنان بسرعت گذشت كه ندانستم همان كودك كنجكاو شش ساله بودم كه چشمهايش از همان كودكي پرسش گر بود...در اين ايام انچه كه بايد ميديدم و ميفهميدم و ميخواندم را دريغ نكرده ام...چه كنم كه ديگر يك اسباب بازي كهنه و خسته شده ام...چه كنم كه ديگر چيزي دلم را خوش نميكند مگر زمانيكه در مستي بسر ميبرم و فقط در تخيلاتم سير ميكنم...زنجيري دنياي شما هستم و هنوز خون شش سالگي در رگهاي سادگيم جريان دارد...نخواستم كه بزرگ بشوم...موهاي پراكنده كه به سفيدي رنگ شده اند به من نهيب ميزند كه اين نيز ميگذرد...و ميدانم كه همچون سي و سه سالگيم زنده و يا مرده شصت و سه سالگيم نيز خواهد رسيد و انوقت من با يك ماشين اوراقي تفاوتي نخواهم داشت و اگر مثل هدايت خودم را سربه نيست نكرده باشم فقط يك موجود پژمرده و بيهوده خواهم بود كه هنوز دارد وبلاگ مينويسد و معشوقه خياليش را صدا ميزند كه بنويس...نامم را بنويس...و دوستم داشته باش!!! عجب حكايتي شده است اين نفس كشيدن...از فشار خيلي چيزها سرم را انطرف ميكنم و خودم را مشغول اراجيفي كه كمتر منرا به فكر فرو ببرند اما بازهم نميشود!!! سالهاست كه خودم را با ماهيها مشغول كرده ام...نگهداري و تكثير انها اوقاتم را پر كرده است...شناسنامه و بيوگرافي همه ماهيهاي تزئيني را از شجره نامه خودم بهتر ميشناسم!!! سالهاست كه بهترين تفريح من عكاسي و موسيقيست...سالهاست كه نوشتن همچون دريچه اي بروي احساسم باز شده است...اما پس از همه اين سالها هنوز دچار بيهودگي و تناقضات بيمارگونه هستم...شايد خيال كنيد كه درد من با يك همخانه علاج ميشود!!! و شايد وقتيكه از عشقي مينويسم گمان كنيد كه درد من فقط عاشقي و نرسيدن بوده است!!! اما نه...من از ازدحام افكارم گاهي بطرف دوست داشتن و عشق ميروم و پناهي بجز ان پيدا نميكنم...و هميشه عقيده داشته ام كه همسر من فقط ميتواند منرا از فكر كردن بيش از اندازه بيرون بكشاند وگرنه چه با همسر و چه بدون ان من هميشه از بودن خويش پشيمان و احساس بيهودگي و خستگي ميكنم...سالهاست كه وقتي از خواب بيدار ميشوم احساس زنده بودن نميكنم...سالهاست كه وقتي دچار تنهائي ميشوم همه چيز را تصورات روياگونه و خواب ميپندارم...كسي از ظاهرم متوجه اينهمه سرگشتگي نميشود اما من از دست اينهمه اوهام بتنگ امده ام...دردم نبودن يك همدم نيست...دردهاي من همه از افكاري ميايند كه كسي جوابي برايشان ندارد و من در طي اينهمه سال هنوز همرنگ جماعت نشده ام و براي همين انزوا و تنهائي را انتخاب كرده ام...درد من در مردمك چشمهايم نهفته است كه صبح تا شب هرچه كه ميبينم مصيبت زدگيست...خدايا...خداوندا...اي خالق من...در گوش من صداي گدائيست كه حقش را زجه ميزند...در چشم من نفير نفرتيست كه از ديدنهاي بسيار پديدار شده است...و مسير نگاهم نوجواني را ديد ميزند كه همه ارزوهايش را در روي يك چرخدستي نان خشك هل ميدهد و وقتي از پدرش كتك ميخورد بطرف تو دستانش را دراز ميكند و دريغ از مرحمتي كه چيزي از اورا تغيير دهد...خدايا...خداوندا...اي كه ميگويند خالق مائي...من از دست توهماتم بتنگ امده ام...اگر حقيقتي در وجود تو باشد بهتر انست كه سهم همه بيچارگان را در همين زندگي به انها بدهي زيرا ميترسم كه بهشت موعود تو توهمي بيشتر نباشد!!! خسته ام...از انچه نامش را زندگي گذاشته ايم...حميد
اي كه تو دادي جانـــم
گو به من تا كي بمانم؟
ادمي چون ادمـــــــك
مخلوقي سرگــــردان
چون ادمك زنجيـــــــر
بر دست و پايــــــــــم
از پنجه تقديــــــــــــر
من كي رهايـــــــــم؟
وقتیکه بچه بودم خوبی زنی بود که بوی سیگار میـــداد
و اشکهای درشتش از پشت عینک با قران می امیخت
اه ان روزهای رفته آه ان خاطـــــــــــره های کوتـــــاه
اه ان روزهای رفته آه ان خاطـــــــــــره های کوتـــــاه


79.gif)