مثه يه غروب تنها كه ميشينه پشت ابرا

يه سكوت بي پناهم

توي اين بيهودگيها لحظه ها را ميشمارد

انتظار هر نگاهم

ديشب كه سر در گم و تنها با خودم مثل هر شب خلوت كرده بودم به ماهيها زل زده و سيگار ميكشيدم كه رفيقم تماسي گرفت و با ان خبرهاي هميشه مزخرفش اينبار اگاهم كرد كه همسايه روبروئي ما در خانه فوت شده است...راستش ان مرد را بطور اتفاقي و ميان كوچه سالهاست كه ميديدم اما دريغ از يك سلام و السلام...ادم خشك و مقدسي بود و انگار هيكل بي قواره مارا وسط كوچه نميديد هيچوقت...سرش را انطرف ميكرد انگار كه ما قد يك ديوار گلي هم حضور نداشتيم!!!

بگذريم...او تنها 43 سالش بود و وقتيكه اين خبر را شنيدم اوقات خودم اشفته تر از ان شد كه بود...رگ بازوي دستم بضربان افتاد و احساس كردم سينه ام سنگينست...ياد خودم افتادم!!! كه نوبت من كي ميشود...نزديكست يا دور؟!!! نميدانم...از ترس اينكه اين ضربان رگ دستم كه ول كن هم نبود كار دستم ندهد به خوردن عرقيات گياهي افتادم اما دست بردار نبود... دردنيائي كه ادم از امد و رفت نفسش خبر ندارد بازهم اينهمه دشمني و بازهم اينهمه جدل انهم بر سر هيچ...انگار قواله بهشت را دست ما ادمها داده اند تا روخواني كنيم و براي عقايد ديگران تصميم بگيريم...بهشت زوركي هم مانند زندگي اجباري به دردي نميخورد...همگي جمله فنا ميشويم اما حيف نه مهرباني ميدانيم و نه ميخواهيم كه بياموزيمش...چرا در اين قبيله هميشه مردگان ارزش دارند و زندگان همچون من كلاف سردرگمند سواليست كه پاسخش را نه حافظ شيراز ميداند و نه گاليله و نه هيچ جامعه شناسي...

اش كشك عمته

بخوري پاته

نخوري پاته

نام مارا هم اينجا سكه زدند پس مستثني از اين قائده نيستيم...

فاصله يه حرف سادست بين ديدن و نديدن

بگو صرفه با كدومه؟ شنيدن يا نشنيدن؟!

ما ميخواستيم از درختا كاغذ و قلم بسازيم

بنويسيم تا بمونيم پشت سايه جون نبازيم

اينه ها اونجا نبودن كه ببينيم كه چه زشتيم

رو درخت با نوك خنجر

زنده باد درخت نوشتيم

زنگ خوش صداي تفريح واسمون زنگ خطر شد

همه چوباي جنگل دسته تيز تبر شد

فاصله يه حرف سادست بين ديدن و نديدن

بگو صرفه با كدومه؟ شنيدن يا نشنيدن؟!

نميدانم كه شبرا صبح اميد ارزوئيست محال و يا سرابي خوش منظر و يا خيالي واهي...نميدانم كه چه وقت و كجا عمر منرا در دفتر گور خط باطل ميكشند...نميدانم در رختخواب ميميرم و يا وسط خيابان و يا سالهاي ديگري هم زمان برايم مانده است...خيلي چيزها را دانسته ام مگر اينكه براستي چرا و براي چه امديم و حاصل مگر دشمني چه بود ميانمان؟!!! امديم كه نفس چاق كنيم فقط براي سكه اي بيشتر؟!!! براي خوردن و خوابيدن و هوسهايمان؟!!! براي هر روز ديدن همديگر و تكرار انچه ميكنيم؟!!! امديم كه اين چنين باشيم؟!!! غضب كنيم؟!!! و يا بگوئيم حقيقت فقط انست كه ما ميگوئيم!!! اگر اين هدف امدن بود پس صد رحمت به انها كه يا مرده بدنيا امدند و يا كور و چلاق و عقب مانده باقي ماندند...به انسانيت قسم كه اگر ادمها به درونشان بازگردند همديگر را بهتر خواهند پذيرفت...حتي ميتوانند يكديگر را اسانتر ببخشند...وقتيكه ميگويند خدا ميبخشد پس چرا بنده او بايد غضب كند؟!!! فقط كمي انسانيت كافيست كه جهنم ادميت را به بهشت انسانيت مبدل كند...كمي محبت لازمست كه دل سياه سنگ جوانه يك گياه باشد...ميتواني...تمرين كن...حتي اگر مهرباني به صرفه نباشد...تو مهربان بمان...سودش كمتر از ضررش نخواهد بود...وگرنه بايد منتظر باشيم كه مثل هميشه پس از مرگمان بيادمان بيفتند...و اين درد بزرگيست كه ادم دقمرگ زندگي كند و وقتيكه ميميرد برايش دق بياورند...دل خسته ام اي روزگار...نوبت منرا كي نوشته اي....حميد

با جوونه ها يكي شو

قد بكش نگو كه سخته

جنگل تازه بپا كن

هر يه ادم يه درخته

فاصله يه حرف سادست بين ديدن و نديدن

بگو صرفه با كدومه؟ شنيدن يا نشنيدن؟!