دستهايت را بدور پريشاني من حلقه كن

نگاهت را از چشمان پر نيازم بر ندار

بگذار خيسي مويت را احساس كنم

چه بوي عجيبي ميدهد

انگار دوباره در پشت درب ان باغ قديمي ايستاده ام

و رگبار ميزند

اين لحظه غم انگيز پر از اصوات يادگاريست

رگبار اشك دوباره منرا ياد باران تند انروز پشت درب باغ انداخت

ساكهايمان را برداشتيم و بزير الاچيق خزيديم

چند خانواده يكجا

چالوس

هميشه باراني

من دلم اشوبست

ترانه باران بود فضا و ابري بود اسمان باغ

انقدر باريد كه ما سبك شويم

اما هنوز تا سبكي بسيار مانده بود

بسيار مانده است

دارم ميميرم انگار

چالوس

پشت درب باغ من جا ماندم با يك ساك

هوا درهم و برهم بود

چند پرستوي سياه روي سيمهاي چراغ برق

زير رگبار هنوز باقي مانده بودند

ما مست بوديم و سرمان داشت اتش ميگرفت

در ترانه باران صدا ما بوديم و ابرهاي متراكم چالوس

و زير انعكاس نور چراغ برق

من قطرات اندوهگين باران را ميشمردم

بينهايت بود سخاوت ابرها

و ما دلتنگ با سري داغ از الكل و چشمي خيس از بودن

در ترانه باران هوا

باغي در چالوس

كه درختان قديمي پرتغال در ان جشن خانوادگي داشتند

به اندازه پنج پيك سر پر

سرمان داغتر از اتش شده بود و چشممان خيس تر از باران

در اين لحظه تنهائي هنوز پشت درب باغ با يك ساك خشك شده ام

چه ميخواهيد از من اي سسترين افكار

من مثل ادمها نيستم

دلم را در يك ساك جا گذاشتم

نگاهم در ابري يك نگاه باقي ماند

باران هم قدرت زدودن غمم را نداشت تنها غمگينترم ميكرد

چالوس

رگبار بي وقفه رويا باريد

من انجا بودم

من اينجا هستم

اما هنوز حضور كسي در ساك دستي من احساس ميشود

بگذار بنشينم

سيگاري اتش بزنم

بگذار خودم را در خودم دوباره بسوزانم

بگذار كنار اين ساك دستي دوباره به پشتم نگاهي بيندازم

و گذرنامه اندوهگينم را بردارم و كجا بروم؟!!!

كجا من از ازار زخم تو خلاص ميشوم مگر گورم

كه انهم معلوم نيست كه دوباره روحم بسويت رهسپار بشود

كجا ميتوانم بگريزم حتي با اين گذرنامه پوسيده!!!

چالوس

رگبار مترادف با اشك من

خيس از دلتنگي

يك مرد

درختهاي پرتغال

من بهتم زده است

كنار دقايق حرام شده و اتش گرفته

چالوس

رگبار بي انتهاي سبز

حميد