كورسوي شب...
دوازده قطعه كوتاه از سروده هايم تحط عنوان كورسوي شب گذشت فصوليست كه منرا بدينجا كشانيدند...اينها شعر نيستند بلكه احساسات ملموس من در طي سي و سه سال زندگيم و روابط انساني من با اطراف منند...اينها و بسياري ديگر كه كمي مغاير اخلاق است را در مجموعه اي كوچك براي خودم محفوظ نگاه داشته ام...وقتيكه گفتن عقايد گاهي گران تمام ميشوند من احساساتم را در قالب اين اشعار بيان ميكنم...تصوير انتهاي اشعار متعلق به مجموعه ناچيزيست كه براي خودم افريدم...فقط خودم ميخوانمشان زيرا اين دستنويسها اگر ارزش هنري نداشته باشند لا اقل حقيقتي تلخ را در خودشان جا داده اند...كور سوي شب قصه زندگي من و شايد بسياريست كه در نام(ادم) شبيه منند...
بوي نمناك غريضه!
بوي شب
بوي هوس
چشمان براق زني زيبا
اندامي تسخير كننده
چوبهاي خشك احساس
در اتش شهوت گر ميگيرند!
اين بود ناميكه بر ان
اشرف مخلوقات گذاشتند!
_______________
كشتن اسان شده است
كسي دلش براي تكه پاره هاي انسان
نميسوزد
كسي از ديدن رزالت بخود نميلرزد
افقهاي انساني بجاي سرخي غروب
به سرخي خون مبدل شده اند!
كسي گريه طفل بي پدر را نديد
وقتيكه التماس ميكرد
كه حقم را بدهيد
كسي پارگي لباس كهنه ژنده پوشان را نميبيند
هر سوراخ كفشي گواه دردي عميقست
و يك پدر چرا بايد
شرمنده سفره هاي بي نان باشد
و براي تكه اي گوشت
عضوي از بدنش را بفروشد!!!
_______________
خدايان را چه ميشود!
ابگير بشريت به منجلاب تحمل شبيه شده است
خدايان را چه ميشود!
ماهيها بي نفس ماندند
بركه ها خشكيدند
نفسها حبس شد
براي عبور ستاره هالي
هفتاد سال ديگر زمان لازمست!
_______________
ژنده پوش اين شب سردم
پلاسم روزنامه ايست بر فرش كوچه
و نانم يك خوشه انگور سبز
و يك نيمه قالب پنير سفيد
نامم فقرست!
ناميكه هديه افكارتان بود!
بي ستاره
شبها را
با ستارگان
و سقف اسمان
ميگذرانم!
_______________
و بازهم عشق
حرمت اتاقم را در نورديد
و عشق
كورسوي بودنم را
اتش زد
و منرا
خاكستر نشين شعله خود ساخت
و عشق
منرا به برزخ زندگيها برد
تا در اخرين وداع
پنج حواس انسانيم
لامسه
شنوائي
بويائي
چشائي
و بينائيم
جملگي
بميرند!
_______________
هيزم افتاده ميان اتش
اخرين نفسهايش را
بدست زغالها سپرد
و وقتي اتش فروكش كرد
زغالهاي سياه
گفتند:
چه زمستان برود و چه نرود
همواره سياهي به زغال خواهد ماند!
و هيزمها روزي
تنه محكم درختاني بودند
كه عطوفت انسانها
زغالشان كرد!
_______________
مرا به مستيم نهيب مزنيد
كين حالت
يگانه احساسيت
كه مرا
به ابهت صداقت ميبرد
و راست گفته اند:
مستي راستيست
و راستي در هوشياري
ادراك نميشود!
_______________
شب بي پنجره ام را
يك ميزست
و دو صندلي
بروي يكي خودم
و ان ديگري
هرگز كسي را نشناخت!
_______________
بچه هاي طلاق
چيزي كم ندارند!
بجز پدر
بجز مادر
بجز همه زندگي
بچه هاي طلاق
چيزي كم ندارند
مگر مفهوم زندگي!
_______________
خداوند زن را افسونگرانه افريد
و مرد را متهم به گناه خلقت خويش ساخت!
در بازي زمين و عرش
هميشه ادم ميبازد
و نامش را
گناه گذاشتيم
چيزيكه مسببش
بازيگردان ما بود
و ما جملگي
عروسكهاي خيمه شب بازي
و مترسكهاي پوشالي نشسته!
كلاغها هم
فريب پوشاليمان را نميخورند!
_______________
دهليز سياه زندگيم را
با فانوس چشمانت روشن ميكني
و من براي زيستن
به تمناي تو نشسته ام!
دوست داشتن غريضه بود
همچون شهوت دوست داشتني
و شهوت دوست داشتنت
منرا به اشتباه
دچار عاشقي كرد
مگر عاشقي چيست؟!
جز شهوت يك غريضه
كه خودش را در لفافه حرفهاي غم انگيز
پنهان كرده است
و ادم نام شهوتهايش را
عشق ميگذارد
و شهوت
همچون دوست داشتن زيباست
اما براي پنهان كردنش
هميشه نامش را
به عشق تغيير داده اند!
چرا شهوت را بد ميدانيد!
چيزيكه منرا از نطفه پدرم
بدنيا اورد
و جملگي
تمامي عالم
اسير شهوتند
و انكارش ميكنند!
_______________
صليب مسيح
كفاره گناهان ما بود
و ما عادت داريم
كه ميكشيم
و سپس
ميپرستيم
حميد


