گاو حسرت كش...فرازي از ديوار سكوتم...
پشت شيشه اتوبوس
بخار نفسم
ماسيده بود
و نفرت چشمانم
تو فكر ميكني من به كدام ديوار فكر ميكنم؟!!!
ديوار اتاق؟
ديواريك معبد؟
ديوار دبستان؟
ديوار اسايشگاه رواني؟
ديوار يك مستراح؟
ديوار يتيمخانه؟
ديوار زندان؟
ديوار خانه تو؟
من فقط احساس ميكنم كه بين اين ديوارها مغزم دچار لغزش ميشود و از خواندن و شنيدن اينهمه ادم سرسام ميگيرد...من فكر ميكنم كه اجرها فكم را خرد كرده اند و من زير فشار رواني ديوار له شده ام...من فكر ميكنم بايد مثل قوري شكسته كه بندش ميزنند مخم را به دست چيني بندزن بسپارم تا چند سال ديگر را قادر بزندگي باشم!!! من فكر ميكنم ادم بايد هر تفي را كه احساس كرده است بنويسد و از بيان احساساتي كه تجربه ندارد بپرهيزد زيرا حرمت انها كه زير فشارش له ميشوند نابود ميشود...اينروزها خيليها از تنهائي مينويسند!!! اما به تعداد انگشتان دست تنهائي را لمس نكرده اند...هنوز با سوسك گوشه اشپزخانه حرف نزده اند!!! فحش نداده اند!!! هنوز وقت جفت گيري گربه ها به انها نگاه نكرده اند!!! هنوز توله سگهائيكه از پستان مادرشان شير ميخورند را نديده اند و يا خيره به انها زل نزده اند!!! به زندگي مارها و موشها فكر نكرده اند!!! كه مخلوقات خداوند عده اي براي قرباني شدنند و عده اي براي قرباني كردن!!! هنوز با معده خالي از فرط نفرت نصف پاكت سيگار را نيم ساعته تمام نكرده اند...هنوز كسي از گل به انها كمتر نگفته است!!! كسي توي سرشان نزده است!!! تحقيرشان نكرده است!!! وقتيكه دلداده شدند از لطف خانواده عشقشان به صرف كتك انهم با اچار موتور دعوت نشده اند!!! هنوز جاي سفت نشاشيده اند!!! بيپرده ميگويم زيرا تنهائي مغزم را خرد كرده است...كسيكه دم از تنهائي ميزند بايد خيلي چيزها را ديده باشد...تجربه كرده باشد...حيفست حرمت و زجر تنهائي را به دو سه خط شعر كپي شده و احساسات لمس نشده حرام كرد!!! تنهائيهاي بزرگ نوشتنشان بيپروائي ميخواهد...نميشود اين جلوه زشت زندگي ادمها يا همان تنهائي را زيبا توصيف كرد!!! هركسي كه تنهائي را زيبا ميبيند به درك ان نرسيده است...فقط يك تنهائي شنيده است انهم در شعرها و يا فيلمهاي عاشقانه...اما من برايت خواهم گفت تنهائي چه نكبتي دارد وقتيكه ادم ديوانه وار با خودش صحبت ميكند!!! وسط كوچه يكمرتبه به حلاجي غلطي كه چند سال پيش كرده بوده است ميپردازد بدون انكه متوجه باشد ديگران اورا ديد ميزنند!!! وقتيكه كسي نباشد حرف ادم را بشنود و يا بفهمد تنهائي پيدايش ميشود...توكه نميتواني با وجود داشتن برادر و يا خواهر و يا انهمه دوست و اشنا دم از تنهائيت بزني!!! تو از مهماني برميگردي و تازه بيادت ميفتد كه تنها هستي!!! انوقت يك دفتر برميداري مينويسي:
بسراغ من اگر ميائيد نرم و اهسته بيائيد
مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهائي من
تمام احساسات شاعريكه با دردش انها را ميسرود نه با دستش به اساني حرام ميشود...نه...پس از مهماني و معاشرت با رفقايت و بودن در كنار خانواده ات تو نميتواني ادعاي تنها بودن كني...تنهائي ادم را جسور و فحاش و بيپروا ميكند...تنهائي ادم را ديوانه ميكند...ادم در تنهائي بسراغ مخدر ميرود...اما انها كه سراغ مواد ميروند بازهم زياد تنها نميمانند چون از حالت طبيعيشان بيرون ميروند...من از يك تنهائي حرف ميزنم كه با مواد مخدر قصد تسكينش را ندارم...وقتيكه سراغ مخدر ميروي يعني از تنهائيت ميگريزي به دنياهاي مجازي ذهنت كه همه كثافتند!!! اما من اينگونه رها شدن را نميخواهم...شايد قديمترها كه جوانتر بودم التيام مخدر ارامم ميكرد اما من دست برداشتم از هرانچه نام ادميتم را به گند ميكشيد...اما تحمل تنهائي دشوارست...وقتيكه تو به ديوار خرابه ها نگاه ميكني و ياد دلت ميفتي...وقتيكه ساختمانهاي نوساز را ميبيني و فكر ميكني فاصله خوشبختي تا بيچارگي اندازه چند مترست...يك خانه را با ميلياردها تومان پول سبز بنا ميكنند و خانه كنارش از فرط پوسيدگي با ريزش يك باران پائيزي بر سر صاحبش خراب ميشود!!! وقتيكه تو به هرجا ميروي از رد پاي افكارت خلاصي نداري...مثل خوره مغزت را ميخورند...نه ميتواني لذتي از زندگيت ببري و نه جرات خودكشي را داري!!! نه ميتواني اين ادمهاي دهان بين و تنگ نظر را تحمل كني و نه جائي هست كه از ميانشان به انجا بگريزي!!! مثل خر وا ميماني و شب و روزت فحش و ناسزا ميشود...به عالم و ادم دشنام ميدهي...با گوش دادن به اهنگهاي توهم زا سعي بر خالي كردن انرژي تخليه نشده فكرت را داري...هركجاي گذشته و حالت را بياد مياوري شكستست...در عشق...در زندگي خانوادگي...در شغل...در رفاقت و دوستي...هر كجايش را بياد مياوري دردست...اينها تنهائيست...ميبيني؟!!! اصلا قشنگ نيستند...پنج سال زندگي ميكني و بدرود ميگوئي و شبها يادت ميفتد كه كسي كنارت بود!!! فكر ميكني كه چه كسي پس از تو به عقد او در ميايد!!! عذابت ميدهد...سيگار پشت سيگار!!! اگر باشد چند پيك الكل...مخت را مثل موريانه ميخورند...باور نميكني كه اين اشپزخانه خالي روزي جاي طبخ غذاهاي رنگارنگ بود!!! و امروز نان كپك زده گوشه اش افتاده و ظرفها گاهي نشسته باقي ميمانند...و مثل يك جاي متروكه خاليست از زندگي...باورت نميشود!!! خودت را ميبيني...توي سرت ميزني...صداي استريو را بلند ميكني...بدت نميايد كمي از حالت عادي خارج بشوي!!! با ماهيهايت ور ميروي...اما انها با تو حرفي نميزنند!!! جاي سه وعده غذاي درست و حسابي از فرط بي حوصلگي به يك وعده اكتفا ميكني...قيافه ات تابلو ميشود...زير چشمهايت گود ميروند انگار كه هر روز پاي بساط ترياك بوده اي!!! ميبيني؟!!! تنهائي انقدرها كه تو مينويسي زيبا نيست!!! چون تو از چيزي مينويسي كه دركش نكرده اي...و فقط نامش را شنيده اي...اما من از وقتي خودم را پيدا كردم تنها بودم...منزوي بودم...باهوش بودم...دقيق بودم...من يادم نميايد از بچگي همراه خانواده ام جائي رفته باشم...حتي يك مسافرت...من از همان شش سالگي به جاي پدر با پدر بزرگم مواجه شدم!!! من از همان اغاز تكروي را لمس كردم و هميشه با خودم بودم و تكرو...يك ادم بيكباره و با چند شكست دچار بيزاري نميشود...پايه هاي اوليه وقتي سست و كج باشند اين ديوار انقدر در كجيها بالا ميرود تا فرو بريزد...انقدر توي سرم زدند و فريبم دادند و سوئ استفاده ها كردند تا امروز براي خودم ديواري ساختم كه ديگر كسي جراتش را نداشته باشد به درونم رسوخ كند...تنهائي محض را از همان كودكيم شناختم...انزوا و نوشتن را...بالاتر از سن خود پريدن را...بر خلاف مسير اب رفتن را از همان چهارده سالگي فهميدم...وقتيكه همه جوره اش را ديده ام برايم فهم درد كار دشواري نيست...من از چيزهائيكه لمسشان نكرده ام حرفي نميزنم...دليلي هم ندارد كه خودم را خوب يا بد جلوه بدهم...من مينويسم زيرا اينجا تنها مفريست كه من ميتوانم براي مدتيكه در حال بيان احساسم هستم ارامتر بشوم...نميگويم اين محيط تنها جائيست كه من ميتوانم بدون نقاب و خودم باشم... نه....من هميشه خودم هستم...چه در محيط مجازي و چه در واقعيت ترسي از كسي ندارم...نه نامم مستعارست و نه نوشته هايم بيان احساسات ديگران...من به واقعيت ادم اعتقاد دارم...ادم وقتي بزرگست كه خودش باشد نه كپي شده ديگران...نوشتن را براي معركه گيري و جذب چند مخاطب انتخاب نكرده ام!!! نوشتن كه جعبه مارگيري نيست هر كس دورش بايستد تا يك مار بي خاصيت از سر و كول صاحبش بالا برود!!! من مينويسم چون غريضه اش در من تمامي ندارد...يكنفر همانند خودم احساسشان كند برايم كافيست...وگرنه نظر هيچ ادمي نميتواند لحظه اي منرا ارامم كند و فقط كنجكاوم ميكند كه چه برداشتي از اينها ميكند...گاهي فكر ميكنم دست زياد شده است...همه از تنهائي مينويسند در حاليكه دركش نكرده اند...به خودم ميگويم تو ديگر سكوت كن و خودت را از اين ميانه بيرون بكش...اما نه...هركسي حق دارد بنويسد حتي انها كه بلوف ميزنند و فقط دنبال نظرات ديگران هستند...من تنها كاري كه ميتوانم انجام بدهم نخواندنشان است...جائيكه تظاهر باشد نميروم...من دلنوشته ها را دوست دارم و نه احساسات ديگرانيكه نسنجيده كپي شده اند...بزرگان را رها كن....تو خود كجاي معركه هستي؟!!! جاي نوشتن از فلاسفه خودت را بنويس كه هر ادم ميتواند يك فلسفه دان باشد اگر خودش باشد...و نخواهد ادا در بياورد زيرا ادا در اوردن كاريست كه ميمونها خوب ميدانند...حرف من تمامي ندارد اما حوصله ها اين روزها كمتر شده است...حرف من ديوار مستراح و ديوار بن بستها نيست...حرف من سكوتيست كه اندازه يك فرياد طنين دارد و اگر بشكند اين ديوار هم فرو خواهد ريخت...بايد كه زندگي كرد اما نه به هر قيمتي...ادم با جانوران تفاوتهائي دارد... ايا يك سگ ميتواند به درك زندگي يك ماهي ميان بركه اي ارام برسد؟!!! نه...نميشود...حميد
David Gilmour


