باران ميبارد...آه از ترانه اي كه حرام شد! افسوس از روياي نيمه باز! در تجسمِ خواب و بيداري، نا دانسته و گنگ،مسيرِ بي ترحم تكرار را با خيالي مشوش و خاطري كه از حجمه تنهائي پُر شده است طي ميكنم...اتاقِ من پُر از روياي نيمه تمام،پُر از دود سيگارست...اين سروده ام را به دلهاي تنگ تقديم ميكنم...

روياي رُباتها...

باران به كوچه ميزند!
رباتها در پشت پنجره!
تنها نظاره ميكنند!
باران ترانه ميخواند!
حجمهاي كوچك و محدود،
ديوارِ خانه ها!
باران به كوچه ميزند!
ابرهاي دلواپسي، به شكلِ قلب!
سفيدُ خاكستري!
در هم تنيده چون همخوابگي!
شيرواني، خيس از بوسه ميشود!
باران به سقفِ خانه ميزند!
مسيرِ خاكستري كوچه،
در آغوشِ رطوبت
به زمزمه ميرسد!
رباتها از پشتِ پنجره،
در حسرتِ زندگي،
بردنياي آهني
دشنام ميدهند!
در روياي پُر ترنم باران،
چشمها بروي كوچه
خشك ميشود!
شعري از جوانه زدن!
بركه اي از آبِ باران!
نسيمِ پُر از رطوبتِ ابرها!
دستهاي پُر لطافتِ دختركي
از بلوغ ،آتش گرفته است!
و چشمهاي پُر نياز آن مرد،
بدنبال لحظه بوسيدن!
لبهاي جواني،
در لحظه هاي خيس،
روياي بوسه را
در خونِ دقايق،
تزريق ميكنند!
رباتها در حسرتِ زندگي،
با لبهاي آهني،
از پشتِ پنجره
با صدايِ ترنمِ باران،
مسيرِ دلدادگي را،
در خيال ترسيم ميكنند!
بي لب...بي دل...بي خون!
رباتها از شدتِ خستگي،
بي چَشم،
گريه ميكنند!
با گوشهاي آهني،
به معجزه باران
گوش ميدهند!
در يك نفس،
صداي اندوهِ آهنها،
در قلب نيمه بازِ پنجره،
غوغا ميكند!
باران به كوچه ميزند!
اينجا،
كنارِ همين اتاق!
در خلوتِ ماندگارِ اندوه،
يك حجمِ آهني،
با چشمهاي خيس،
از پشتِ پنجره،
پُر ترانه اما گنگ!
بر عمقِ كوچه
نظاره ميكند!
باران...
باران به سقفِ خانه ميزند!
و بُهتِ بي سرانجامِ مرا،
پُكهاي دود آلودِ خستگي،
حسرتهاي گُر گرفته بر آتش يك سيگار!
همچون گذشته،
مثلِ حال
به تماشا نشسته است!
باران به سقفِ خانه ميزند...
حميد

 

دوتصوير پائين را از تراسِ خانه ام، كنار تنها موجوداتي كه گاهي نوازشم را ميپذيرند، انداخته ام...تنهائي را از چشمهاي يك گربه هم ميتوان فهميد!

روياي رباتها...باران ميايد

غربت خانگي...مرا اين خواب، آشفته ميكند