سيبِ وحشي...
قصه سيب افسانه بود! اصلا مگر ميشود كه براي كندنِ يك سيب تبعيد شد! و حالا چرا سيب؟! شايد نارنگي بوده باشد كسي چه ميداند! و وقتيكه آدم به كاووسي از پرسشهايش تبديل شده باشد زندگي در سيرِ بيخودي تكرار ميشود...مگر من براي به دنيا آمدنم بدهكارِ خداوند هستم؟! بازيچه كه اينهمه سردواندن ندارد...اگر آفريده و عروسكِ دستِ اويم پس از يك عروسكِ بي اختيار كه حتي زمانِ ادامه نفسهايش را هم نميداند انتظاري نميرود...در آنسوي ديگر پولهاي اضافي در كلابهاي شبانه و رستورانهاي گرانقيمت بهمراهِ صرفِ خوراكِ ميگو با شراب صرف ميشود و در جاي ديگر حسرتِ يك نان و آبگوشت بر دلها ميماند! چنين تصوري نه عدالت است و نه نياز به جستجو و پرسشگري دارد!
آنچيز عيانست
چه حاجت به بيانست!
حالا سِگرمه هايت را بازكن و به دنياي سيب و نارنگي بلند بلند بخند...فقط حواست باشد كه انتهاي خنده هايت به گريه مبدل نشوند! آخرِ هر خنده اي گريه است اما من نديدم آخرِ گريه ها به خنده مبدل شود! به صداي فحشهايم و اشكهاي سرديكه گاه و بيگاه پائين ميفتند عادت كرده ام! و عادت يعني زنده بودن...و نامِ زندگي را يدك كشيدن...نه گلايه هاي من تمام ميشود و نه اين ناكجا آباد به چشم اندازي ميرسد! و وقتيكه كاري از دستِ كسي بر نميايد بايد كه نشست و استريو را تا آخر بلند كرد و به موسيقي گوش داد و از پشتِ پنجره به بيرون زل زد...چيزي نوشت...دستي بر چروكهاي زيرِ چشم و صورت كشيد...و عطري به خود زد تا بوي گندِ تكرار مشام را بيشتر از اينها نوازش نكند! چه جاي گلايه ميماند؟! من ديگر گلايه اي ندارم...من بيزارم...و بيزاري دردِ قشنگيست كه تمامِ درهاي رابطه را ميبندد! نه پير مرد فال فروش كه شبهاي سرد و تاريك زمستان را در كوچه سگ لرز ميزند به خانه اش رسيد و نه كلاغه به خانه اش ميرسد! بيخود هم فلسفه بافي و تفكر و انديشه نياز ندارد! آخرِ تمامي فلسفه ها نميدانم و ديوانگيست! هيچ كس بدرستي نميداند و سعي ميكند كه اداي فهميدن در بياورد! گاهي فكر ميكنم كه دنياي ديوانگان عالم قشنگتري باشد! كسي از انها انتظاري ندارد! از منهم ديگر انتظاري نميرود...وقتي هم كه روحم به هپروت پرواز كند،خودم جواب خداوند را خواهم داد... و خواهم گفت:
اي كه از كوچه معشوقه ما ميگذري
بر حذر باش كه سر ميشكند ديوارش!
گشتم نبود
شرمنده شدم...نگرد نيست...اما نه...بگرد شايد اين گوشه ها گم شده باشد! هنوز شبها با كاووسهايم دعوا ميكنم و داد ميكشم و روزها به خاطراتِ انها مي انديشم! دلم ميخواهد بدانم كه آیا مستبدانِ عالم نيز دچار چنين توهماتي ميشوند و يا قلبشان براي بيشتر كشتن هنوز ارامست...!
قلب! چه صحبت مسخره ايست كه يك ديكتاتور قلبي داشته باشد! يادِ پيشواي المان افتادم! چرا همه را كشت؟! چون يكنفر از بهشت يك سيب كنده بود؟! ياد فيلمي از چارلي چاپلين افتادم! همه در دنياي ديگر، بالهائي همچون فرشتگان در آورده بودند و حتي در انجا نيز گاهي با هم دعوا ميكردند! وسط گريه خنده ام ميگيرد! آدمها را هر كجا كه ببرند باز قصه همين و ماجرا همين خواهد شد...بهشت يك واژه است ومن يقين دارم كه ادمها بهشت را جهنم خواهند كرد...چايِ عصرانه با سيگار...گريه هاي دمِ غروب با حسرت...
وسطِ كويري كه
زندگي، زنده بودن اسمشه،
قدِ مرده ها فاتحه خوني ندارم!
بجز چندتا ماهي،
چند تا حيوون
ديگه چيزي ندارم!
ديگه چيزي ندارم!
چشامو تو قاب عكس بابا بستم!
بوديُ نبود شدي!
روحت شاد
ديگه حرفي ندارم...
حميد
اتاق تنهائي من...منو ماهيهايم...

