شوخي بود بايد اينرا درك ميكردم....عكس من روي قاب كودكي شوخي بود....بايد ميپذيرفتم.....كودك معصوم ديروز چشمهايش حيران بود.....ميترسيد اما كسي نميدانست كه يك كودك ميتواند زودتر از قرارش چيزهائي را دريافت كند و بداند.....شبهاي زيادي را كنار پدر زير كرسي خوابيده بود و قصه هاي قديمي هنوز تمام نشده چشمانش را به خواب عميقي ميبردند....همه چهار فصل انتظار را بازي كرده بود....بهارها روي گلها زنبور ميگرفت و دنبال پروانه هاي خوش خط و خال ميكرد....تابستانها كنار يك حوض و يا لگنچه اب بازي ميكرد....پائيز نقاشي ميكرد و زمستان با سنگ روي يخ ضخيم جوي اب ميزد....چهار فصل مقدر شده سالها ميامدند و كودكي را ميربودند.....اشتياق بازيها و ان سادگي عجيب تمام ميشد....بهشت و جهنم ميامد در كار....بكنها و نكنها باب ميشد....كودك پوست انداخته ديروز نميفهميد كه بهشت را به چه بها ميدهند و دوزخ را به چه....هنوز در خوابهاي مرموز رويا گونه سالها قبل جا مانده بود...هنوز به كتاب داستانهاي عكس دارش فكر ميكرد....هنوز دنبال امنيت خوابهاش ميگشت....كم كم تاريك و روشن هوا هم معني دار شده بود....جمعه ها دلتنگ ميشدند....شنبه ها كسالت بار....يكشنبه طولاني...دوشنبه تا چهارشنبه انتظار....پنجشنبه روز خوش امد گوي تعطيلي....تغييرات فصول كودك را تغيير داده بود....همه كودكها را عوض كرده بود...به فرداها ميرفتيم....به ممنوعها.....ارام ارام معناي بغض را ميفهميديم....معناي تبعيض را....فرقي نميكرد اطراف يا صفحه جادوئي تلويزيون همه گوياي تفاوتها بودند....ديوان شعر و دلتنگي جاي كتاب داستانهاي عكس دار را ميگرفتند.....راهمان از هم بازيها جدا ميشد....يكي راست ميرفت يكي چپ!!! هر دو ميگفتند درست ميرويم!!! گذشت چهار فصل مارا تغيير داده بود...شباهتمان به ديروز كمرنگتر ميشد و انگار از قالبي معصوم شكلي حيران تراشيده بودند كه هنوز همان نام كودكي را همراه خود يدك ميكشيد....كم كم ساعت روي ديوار براي ما معني دارتر ميشد....همه اوقات مارا ساعت ديواري معين ميكرد....وقت بيداري را...زمان نهار خوردن و خوابيدن را...ساعت شام را....و حتي ديدار اشنايان را زنجير به ساعت عقربه اي كرده بوديم....و اين ساعت چقدر اوقات تلخ و خوش را در حجم عقربكهايش جا داده بود....روبرويش دريچه عشق باز كرده بوديم...بوسيده بوديم....در امتداد عقربكها رفتن عشقمان را گريه كرده بوديم....امدنش را جشن گرفته بوديم و هزار تنفس عجيب زير حجم ساعت تكرار ميشد....هذيانها گفتيم...شب بيداريها...گريستنها و فحش و دشنامها به روزگاريكه زمان دگرگونش ميكرد!!! ديوار هم معني بيشتري پيدا كرده بود....كودك بازيگوش گذشته پوست انداخته بود و ميان ديوارهاي مختلف گرفتار روابط شده بود....اتاق ديوار داشت....مدرسه ديوار داشت....محل كار ديوار داشت...منو تو ارتباطمان تنها پشت ديوارها بود....و گاهي سيمهاي نازك تلفن از ديوارها عبور ميكردند و صداي اشنائي ميرسيد...دل به دل يك قصه سالها حرف ميزديم...گلايه ميكرديم...شعر ميخوانديم تا واژه پر رنگ تنهائي گم بشود....اما نميشد!!!چهار فصل عجيب همچنان ميگذشت و در هر يك از فصول عمر واژه اي جديد پيش ذهن ما پديدار و پررنگتر ميشد....از درك همديگر عاجزتر ميمانديم چراكه مسير يكي نبود و هر كس انجور كه ميخواست رفتار ميكرد....عده اي مهرباني را ميشناختند و ديگران انرا حماقت ميدانستند....همزبانهاي بيگانه با هم و چه غم انگيز بود ادمهائيكه همه يك زبان داشتند و ميليونها عقيده!!! حرف دلتنگي در درون اشفته محبوس ميماند و چهار فصل عجيب از بام زندگي ميگذشت....ما بوديم كه ميگذشتيم....از سادگي و از مهرباني و از همه واژه هاي ساده قديمي....وبراي بقاي اين نسل تكراري ما نيز عشق را تكرار ميكرديم!!! و از ما كودكاني ميامدند و جايگزين كتاب داستان زندگي ميشدند....انها نيز چهار فصل عجيب را طي ميكردند....و سلسله وار اين قصه تا ابديت تكرار ميشد....نگاهمان نا اشناتر ميچرخيد و ديگر اعتماد كودكي رنگ باخته بود بايد ميترسيديم از پشت و دشنه!!! كينه مخفي پشت يك لبخند را به سادگي نميشد فهميد....ادمها را ديگر نميتوانستيم ساده درك كنيم....دنياي پيچيده اي بودند كه تنها نامي بر جاي مانده از كودكي را همراه داشتند....دشمني هم واژه پررنگ اينده بود....و ما روزي امد كه هم بازيهايمان را دشمن ديديم.....و يادمان رفت معصوميت بازيهاي قديمي را...و ان سيب قرمز درشت را كه روزي از دست يكي از همين دشمنها گرفتيم و گاز زديم و اورا بوسيديم....امروز روز ديگري بود....واژه ها همه چيز ديگري بودند....بايد كه در را مي بستيم و به فكر ميرفتيم....بايد كه دنبال ساده بودن در داستانهاي كهنه ميگشتيم...بايد كه غفل تنهائي و تفاوت را ميديديم و سعي نميكرديم تقلائي بكنيم....چهار فصل عجيب هم ميگذشت و همچنان فصول مارا ميبردند همراه ديدنها....تغيير كردنها....روزي امد كه درهاي رابطه را بسته ميديدم...خودم را كنار ماهيها تنها و اشفته تر ميافتم....پكهاي تلخ سيگار مرهمي بر تلخكامي بودند....گاهي مستي بي وحشت...من صورتم را تنهاتر ميديدم...و چشمهايم را مبهوتتر...و صليب نقره اي را نزديكتر به خويش احساس ميكردم....صداي بغض ابرها را بيشتر دوست ميداشتم...ترانه باران برايم زندگي شده بود....غم مبهم اينده منرا تسخير كرده بود و من نميدانستم كجاي اين سياهي لشگر بايد بميرم!!! شب گريه ها و ياد خداوند ارامم ميكرد....هوا اما بسته بود....هنوز فرق ادمها سوال بي پاسخي بود كه از خداوند ميپرسيدم!!!در ان گوشه هاي دنيا ادمهائيكه پولشان را نميشد حساب كرد و جزاير خوش اب و هوا و اشرافيت و خورد و خوراك و انچه مواهب دنيا بود فراهم بود....و ان گوشه هاي تاريك فقر و بيچارگي و سرماي خشك زمستان به دور پيت حلبي اتش!!! من نميفهميدم كه چرا فاصله اي به اين شگرفي با كودكيها گرفته بودم!!! از شدت فشارش فحش ميدادم....گريه ميكردم....هنوز چيزي تغيير نكرده بود!!! دانستنش انگار اشفته ترم ميكرد...دلم ميسوخت....خود خوري مرهم نبود تنها گلايه را ميگفت....در بهت چهار فصل عجيب من با تمامي احساسات گنگم جا مانده بودم....دستان نازك عشق هم رهايم كرده بود...و لذت شهوت انگيز بوسه اي نميامد كه لحظات را به فراموشي بسپارم....من جا مانده بودم...در خيال مسدود من يك مرغ دريائي زندگي ميكرد....وقتي پاسخي براي دردهايم نميديدم ان مرغ دريائي بالهايش را بر هم ميزد....پرهاي نرم و سفيد رنگ پرواز....بايد هجرت ميكردم...بايد به جمع مرغان دريائي ميرفتم....بايد پرواز را مي اموختم حجم قفس دل ازردگي مياورد بايد ميگريختم!!! براي رسيدن به بهشت ذهنيتم بايد كه بالهاي يك مرغ دريائي را ميگرفتم و پر ميكشيدم....شب بسته در من جريان داشت....كنار اتاق به فكر عميقي فرو رفته بودم....كسي نبود و صداي نتهائي اطرافم جريان داشت....احساس خستگي ميكردم اما خوابم نميامد....در عمق تاريكي نور كوچكي را در درونم ديد ميزدم....ديدن يك روزنه كوچك هنوز منرا به ادامه واميداشت....ذهنم را بستم....يك مرغ دريائي در من زندگي ميكرد....حميد