ساحل شني هوايش ابري بود....ابرهاي فشرده و زاينده....انقدر بهم ديگر فرو رفته بودند كه چند لايه تشكيل شده بود و رنگها با طيفي تاريك و روشن ادم را تسخير ميكردند....روي درياي مواج كه موجهاي سركشش به ساحل پناه مياوردند و صداي كوبيدنشان پر از گلايه ها بود بعد از صداي عجيبي ابرها باريدند...و قطرات شفاف اب بر تن ابها خوردند....مه رقيقي پائين كشيده بود....صداي پر قدرت موجها همراه با صداي ريزش باران فضاي ذهن را احاطه كرده بود....

ببار اي خوب ديروزي بر اين بازار خود سوزي

كه اين غمخانه بي مهر ندارد اب مرد افكن

كوهستان مغرور افتابي داشت بلند و روشن و بروي قله هاي سفيد از برف همواره ميتابيد....عقاب بي نيازي بر بالاي ان تاب ميخورد و زير بالهايش يك كوهستان بود و پهنه اي وسيع براي بلند پروازيهاش...و صداي خوش نسيم و بوي عطر گلهاي وحشي كوهپايه مدهوشم ميكرد و هوا خوشتر بود و منظره بي نظير...انعكاس صداي من تنها نبود وقتيكه بر تن كوهها ميخورد و بازميگشت معطر ميشد...بوي علف باران خورده ميداد و بوي شقايقهاي دامنه....و صداي پرندگان در ذهن كوهستان ميپيجيد و جاي امني بود براي فكر و كوله من درونش نان و پنيري بود و يك هيمه روشن و كتري لعابي بروي ان و چاي دم ظهر و خلوت كوهستان و تنفس كه ميكردم ششهايم پر از بودن ميشد...

اه اگر ديروز برگردد هم دم امروز من باشد

قلعه سنگين تنهائي چهار ديوارش زهم پاشد

كنار جاده در دل كوهپايه ها جنگلي بود پر از درختهاي بادام و گردو....و چشم اندازي عجيب و لاك پشتهاي بزرگ با ان لاك سنگيشان گاهي از كنار جاده عبور ميكردند و دامنه سبز پوشيده بود و جنگل عجيب در پيچ و خم معبر باريك كوهستاني جريان داشت...نگاه كه ميكردم پشت پلك من چيزي بود به اندازه عمق ان مناظر.....عشقي در مردمك چشمهايم زندگي ميكرد...قدم ميزدم و در كناره چشمه هائي از زمين ميجوشيدند و پروانه ها تن خود را بروي خيسي اب ميگذاشتند و با همه وجود تشنگيشان را سيراب ميكردند....وقتيكه غروب خورشيد كوهپايه را به پائين ميامدم غمي عجيب در من طلوع ميكرد....نگاه ميكردم...ميگريستم....پاهايم بي رمق بودند...سيگاري مرهم بود و ديگر هيچ.....لعنتي نثار دوريها و من گم ميشدم در اخرين پيچ....

بر ميگردم ديروزم را بردارم

برميگردم هنوزم را بردارم

بي ريشه ام درخت بي زمينم

بر ميگردم ميوه ام را ببينم

كوچه هاي تنگ و تكراري و يك خيابان پر ازدحام كه سيل ادمها هر روز بيشتر در ان جريان داشتند...بوي دود گرفته بود همه فضاي ذهنم...و درختها روغني بودند و برگهايشان طراوت نداشت....و ادمكها مسخ شده بودند و هواي خوشي نداشت خيابان پر همهمه و ادمهايش همه غمگين بودند...اب گل شده بود....ماهيگيرها اهن و سنگ ميگرفتند از اب گل الود و ساختمانهاي كوتاه و بلند و بي قاعده هر روز برخرابه يك باغ سر سبز رشد ميكردند....عاطفه نا پيدا بود و حرفها صحبت گلايه و دلتنگي و ادمهاي ماشيني هر روز كوكشان تا شب پر بود و شبها چراغ خانه ها زود خاموش ميشدند و صداي هيچ شوقي در انها نبود...شايد هم بود اما خفيف و بيهوده!!!در چهر ديواري بيخودي زندگي جريان داشت و فكر من دلتنگ همه جاده ها....و شوق در من زنداني بود و سكوت پهن شده بود در همه فضاها....و من فكر ميكردم...

توي قرن دود و اهن تو رفيق گل و نوري

تو عطوفت مسلم تو حقيقت غروري

عشق بال داشت....گل رزها قرمز تر بودند....ماهي تنگ بلور حوض ابي ميخواست كنار ديگر ماهيها...ديوان حافظ نجيب بود پاكيزه بود خاكش را گرفتم و بوسيدمش....گلدانها تشنه بودند كاسه ابي مهمانشان كردم خنديدند....ماهيها چشمشان دنبال دستهاي من بود غذايشان دادم....بايد ترا هم ميبوسيدم...نوازشت ميكردم....پوچ بود اما جريان داشت....من هميشه هواي خودم را نفس كشيده ام....دلتنگ ميشوم...نگاه ميكنم....بايد دوربين را بردارم به وقت چرخش ماهيها عكسي بگيرم...بايد باران كه ميبارد كوچه را خيس ثبت كنم...بايد بالاي كوهستان چشم اندازش را براي هميشه در يك تصوير به كنار اتاقم بياورم...در اين شهر دود گرفته و در همه دلتنگيها ميان صدها عكس فرو رفته ام....

اي عكس در اين جهان فاني

من فانيم و تو جاوداني

اينرا پدرم گفت....همه تصاوير را جمع كردم بر در و ديوار بيهودگي چسبانيدم....در نشئه تصاوير خوابم ميرود....سيگار هميشه روشن را دوست دارم....و هوائيكه مطعلق به من است...و عكسهائيكه پيكر گريزان منرا پناه ميدهند....ميان تمامي عكسهايم صداي نت گيتار و اتاق پر دود و من به بهشت فكر ميكنم...به يك پرواز بسته....معلق در هواي نشئگي بيخود از خويش و تنها با تصاوير عشق بازي ميكنم...اينجا كسي نيست...اما هزار منظره جاريست...ذهن من جاريست...بروي همه هيچها تصويري از چرخش ماهيها را گذاشتم!!! حميد

Rudolf Schenker