دشت سرسبز تو....
چه كسي راست ميگويد؟!!! براستي چه كسي شهامت راست گفتن را دارد!!!
تو منرا يك ابله ساده ميداني كه هميشه لبخند ميزنم و هميشه در دستانم برايت شكلات دارم
تو هرگز اشكهاي منرا نديده اي....تو نميداني پشت چشمهاي من هزار و يك شب در به دريست
تو نميداني صورت ارام من چقدر زير سنگيني حرامزاده ها گريسته است!!!
تو هيچ نميداني!!! منرا يك كودن هميشه خندان ديده اي كه هرگز گلايه نميكند
احساسات من گاهي زير دست و پايت ميفتند انها را له ميكني تو عين فريبي
دوستت دارم خيلي وقتست كه زياد تكرار ميشود و بيهوده
شما هميشه زيبائي را دوست داشته ايد و اندام شهوت انگيز جواني را
شما ساده نبوديد.....دروغهايتان را هميشه نشخوار كرده ايد
براي من شعبده شما پوچ است من خيلي وقتست بريده ام
كلمات خسته اند زير دستهاي من... من انها را ازاد ميكنم
من خودم را روزي ازاد خواهم كرد روزيكه پايان ديدن ادمهاست
ادمهائيكه كسالت اور شده اند....دلم ميخواست ساز ميزدم
تنها پرواز نتهاست كه منرا ارام ميكند تنها پريدن علاج درد منست
در اين هواي گنديده توقف كردن به شكل ادمها شدن است
بايد گريخت راهي نمانده است بايد ساك را بست و در پشت سر تفي انداخت
بايد خاطره را به زباله داني سپرد انجا سگهائي هستند كه كارشان خاطره خوردن است جر زدن است احساس دزديدن است
من خاطره را تف ميكنم براي ليسيدنش بايد سگهائي در اين حوالي باشند!!!
فانوسم را بر ميدارم و نگاه ميكنم چه نور صادقانه اي دارد
همه اين راه بي عبور انرا مقابلم ميگيرم جاده نامردمي روشن ميشود
همراه فانوس با كوله اي پر از خستگي بسوي تو هجرت ميكنم
به دوردست تو براي بوسيدنت براي نگاهت و براي همه مهربانيت
نيمه جانم را به تو ميرسانم منرا ارام كن منرا نوازش كن
من خاطرات را به زباله داني فكرم سپردم و اينك مقابل كوه تو نگاهت ميكنم
صادقترين سلام....زيباترين ترانه سادگي...ترا ميان همه پوچيها يافته ام
ترا ميان همهمه ميان فريب ميان درد و صدايت مرهم است
اگر تو نيز از من بگذري دچار خويش خواهم ماند
دچار ترديدهاي مبهم و اينبار تلي از بي خاطره....بي منظره
سادگي را برايم معني كن....دوست داشتن از عاشقي برتر است
دوست داشتن را برايم معني كن و من براي ترس تو اغوش امني دارم
و من براي شنيدن حرفهايت گوش شنوا دارم
ساده بودي...ساده بمان....براي لمس تو بايد كه هجرت كنم
روزي ميايد كه از من هيچ نميماند نه خطي و نه نشاني
نشانم باش و شوق اخرين نفسم...
اگر لايق اغوشت نبودم نامم را به خاطر بسپار
در اخرين خط اين داستان گم ميشوم
چكه چكه نتها در خونم ميريزند...قطره قطره نور جاري ميشود
روي اين بي منظره با نور دوستت دارم را مينويسم....نورها بالا ميروند و به شكل پرنده پر ميكشند
چكه چكه صداي تنهائي من بر سقف اتاقم ميخورد....بگو....سكوت شب را به ترنمي بشكن
منرا به خودم نشان بده.....چكه چكه اشك بيهوده ميرود و صداي يك نت روشن ذهنم را چراغان ميكند
ياد تو چكه چكه در من ميريزد...خيس ميشوم و شب جاريست....و من خاموش و چشمم به دوردستهاست
انكه فريب ميدهد برنده هم باشد باز شرمنده است... بازنده است
سودي اگر در اين بازار مكاره باشد با فريبكاران است انها كه رنگشان زود تغيير ميكند
جاري منرا نتوانستند مسدود كنند....حريف اب نيستند....نكبتها در اب حل ميشوند
رودخانه من بسوي دشت سر سبز تو راهوار است...در راه اگر نامردمان تعفنشان را به من بسپارند همه را خواهم شست
جاري من با نكبت نا چيزها الوده نميشود...انها فراموش شده گانند!!!
روزگار دلتنگيست....و گاه واژه ها مرهم نميشوند....و گاه هر چه ميگويم باز انگار نگفته ام
انتهاي همه واژه ها اغاز دلتنگيهاي من است...دوباره سرودن و تعفنها را دشنام دادن
خوابم نميبرد و شب همچنان گسترده است....حميد
Richard Ashcrof
