سردم بود و فضاي بي رمق در من ميريخت و من سستر.....و زمستان يكبار پدرم را و بار ديگر باورم را از من گرفت....حرفي به جز سرما نيست و من در حال انجماد هرچه كه سرودم بيهوده بود....گرماي اشكهايم ديشب تا صبح مرا سوزاندند و امروز در اين اتاق خالي فقط رد پاي يك خاطره مانده است و من مثل يك ديوار خشكم زده است...احساس ميكنم بيش از اندازه زندگي كرده ام.....و خيال ميكنم هر چه بيشتر بمانم گنديده تر خواهم شد...اتاق خالي و اثاثيه هاي كارتن شده مثل هذيان دم مرگ.... نگاه كه ميكنم يادها در كارتنهاي پر شده پشت وانت ميروند با خود....نگاه هم نميكنم تا صبح گريسته ام و هنوز بغض رهايم نميكند...انكه بايد ميرفت رفته است و اين من هستم كه تا مرگم محنت خودم و نامردمي و بار سنگين فهميدنم را بايد بر دوش بكشم....شايد چيزي تا زوال من نمانده باشد...از مرگم نميترسم...حميد

coldPlay