يك دنيا پشت سر...يك دنيا روبرو....تكراري ديروز تمام...تكراري فردا پيش رو....ديروز جان سختي بود.....اينده همدم ترديد....نگاه كردم....از پشت بام خاطره بالا رفتم....يك بادبادك ان بالا تلو تلو ميخورد....باد ميامد.....باد هرزه گرد....كلاهم را باد برد....كلاهم را خودم سرم گذاشتم باز.....تو خنده داري....نه اشتباه كردم تو خيلي مضحكي شهر شلوغ!!! خانه هايت مقابل اسمان ابي بالا رفته اند....دوردست هم زير بي قوارگي تو مخفي شده است.....راه پله ها را پائين امدم....گلدانها تشنه بودند.....اب خنك شير خاك خشكيده را تر كرد....نگاه كردم...اتاق حجم ساده اي دارد....زواياي هميشگي....راه ميروم....گوش ميدهم به صداي اجرها.....اب كتري جوش ميايد....بخار بالا ميزند....چاي تلخ و قند حبه....سرم را ميخوارانم....يك سيگار لاغر....يك اتش لازم....دود ميكنم....رولينگ استونز ترانه باران ميبارد را با صداي بلند ميخواند....باران پايئن ميريزد...تو هم به زير باران برو!!! فكر ميكنم چه تشابهي با ذهنيت يك گروه لندني سي سال پيش با ذهن يك ادم امروزي در جائي كه جهان سوم ميخوانند بايد وجود داشته باشد!!! شايد ان پريشاني ها احساسات را يكي ميسازنند....جنس پريشاني گاهي يكي ميشود....كاري نميشود كرد...گاهي بايد سردرگم دور خود چرخيد....نگاه ميكنم....همه ادمهاي پيرامونم را تجسم كردم....اورا وقتي ميبيني هميشه يك تبسم احمقانه دارد!!! انرا وقتي ميبينم نگاهش غمي عجيب دارد.....انها را كه ميبينم كسالت ميگيرم....او زياد حرف ميزند كمتر ميفهمد....ان زياد فكر ميكند كمتر ميگويد....او را هر وقت ديدم پند ميداد و نصيحت ميكرد و هميشه بيشتر از همه شكم بارگي ميكرد!!! سر غذا چيزي نميگفت تمام كه ميشد يكبند حرف ميزد!!! بشقاب من هميشه نيمه تمام ميماند....يك گربه اگر داشتم ته مانده اش را ليس ميزد!!!صبح و بيداري هميشه عذابش بيشتر است....رخوت اولين نگاه پس از بيدار شدن در من ميريزد....شب را دوست دارم....گاهي بيقرارتر ميشوم....هميشه زياد حرف ميزنيم....نميدانم شايد زياد مفت ميگوئيم....سالهاست هميشه يكجور حرف را زيادتر شنيده ام....تو منرا حقير ميداني....من عقلم نميرسد....تو بايد هميشه با ان نگاه احمقانه اندرزم بدهي...فرقي نميكند من نباشم يك گوش مفت ديگر چانه لقت را به حركت مي اندازد....كمتر فكر ميكني...هرچه كه به زبانت ميايد زود بيرون ميريزي...اطمينان داري تمامشان درستند....اگر سوالي كنم جوابم را دوباره با اندرز ميدهي...يا ميگوئي جوان است...نميفهمد...اصلا تو هرگز جوابي نداري....تو فكر نداري تا چيزي را تصور كني...نگاه ميكنم...بيشتر كه ميبينم كمتر به شوق ميايم!!! خسته ميشوم...بايد اب مخزن ماهيهايم را عوض كنم....تزئيناتش را جابه جا كنم...ساعتي كه به انها ور ميروم تمام فكرم انها ميشوند....نگاه ميكنم....سرسختي ادمها را درك نميكنم...به دنبال يك امنيت خانگيم....چشمهايم را كه ماليدم ديدم كه همه در بيداريست و خواب نيستم....چه بيداري كسالت اوري....چندمين بار است كه ترانه باران ميبارد را گوش ميدهم....تمام مدت نوشتن اينگار اطرافم مرطوب شده بود...مرتب تكرار ميكند باران پائين ميريزد!!! پير مرد گيتاريست گروه قديمي سيگارش بر لبش چسبيده بود و مست كنار يك ديوار كه از خرابيش نم باران چكه ميكرد گيتار برقيش را همچنان مينواخت...رها كرده بود خود را در ميان نتهاي اشفته و سركش ساز....من كجا بايد رها شوم!!! لبخند مضحكانه رضايتمندي تا كجا بايد منرا همراهي كند...سكوت و گوش دادن مزخرفات تا كجا بايد همخانه باشد....نه ساز دارم و نه يك ارامش كوچك....يك قلم فرسوده كه تفكرات ذهن بيمارم را هميشه بي پرده مينويسد...نگاه ميكنم....ميدانم كه تو جوري ديگري دنيا را ميبيني...ميدانم كه هنوز براي بهتر شدنش دست و پا ميزني...همه را خوبتر از تو ميدانم...نگاهت گواه مدعاي من است....براي من اما پوچ است....باران پائين ميريزد......چكه چكه ميبارد و رطوبت خوشايندي بروي همه چيز نشسسته است....باران پائين ميريزد....حميد