من اگر مداد رنگي بودم اين روزهارا سبز ميزدم...سالن و راه پله هاي دادگاه خانواده پر بود از ادمهاي شكسته شده....روزي كنار سفره عقد ان دلها عهدي بستند و كامشان را با شيريني شيرين كردند كه در ماتمهاي زندگاني دستگير و مهربان باشند....از ان خيل پراكنده امروز مردان و زناني شكسته مانده اند كه براي رهائي فال جدائي را باز ميكنند...و اندوه چشمها و صورتهاي خيس....و ان تبسم بيخودانه گذشته و ان عشقهاي دروغين كه روزگار دجال همه شوق بعد الظهرهاي گرم انتظار را شكست و اينهمه سر در گريبان را تحويل اينده داد...و منكه باورم را قدم به قدم ميان سالن سرد ميبردم كه بدرود بگويم....و ديگر هيچ و ديگر پوچ و به رسم عاشقي تفي نثار خودم كردم و فحشي به روزگار كه دل دردمند را حاجتي نمانده است جز ارامش مرگ....انها كه به تبسم كف ميزدند و قند و شكر بر سر تازه دامادها ميريختند در خانه هايشان خوابيده اند...همه ان كف زدنها را اب برد...همه باورها را مه گرفت....مثل ديروز بود...مثل ساعتها پيش كه در بزم عاشقانه دلها جمعي گرد امدند كه جاده خوشبختي را با گل مفروش كنند كه تازه كبوترها خنديدن را سرود كنند و براي كودكان فردا نام بگذارند و زندگي را بسرايند....اين خيل شكسته و اشكبار ميان اين سالنهاي پر گلايه با صورتهاي خسته و اندوهگين همان انسانهاي ديروزند كه امروز ارزوهايشان را مهر باطل ميزنند و امضا ميكنند كه جاده خوشبختي دروغ است...و من در ميان اين جمع پراكنده مصيبت زده ميايم كه همان را تكرار كنم...و روزيكه دلم را عاشقانه ايثار كردم و انرا پاره پاره تحويلم دادند سرگشته و اسير به خيال زندگي به سراغ كسي رفتم كه در شام اندوه و ويراني تنپوش عريانيهايم شود و منرا نجات دهد و ان نشد و او كه ناتوان از درك بيهودگي هاي من ماند خود نيز شكستي بالاي تمامي باختنهايم شد و همچنان ماند و تكرار كرد كه شايد دل غمگين من به زندگي بازگردد اما نشد كه قصه شادماني تكرار شود و من ميديدم كه بيهوده است و بايد تمامش كرد...براي ازادي او رهايش كردم كه نسوزد اما خود اتش گرفتم....و كوله اي از عادتها سخت و شكننده برجا ماندند و ان تن ضعيف دور شد تا در جائي ديگر دوباره سنگفرش زندگاني را بپيمايد و من ماندم كه در شب گلايه و اشك ماتم زده گريستنم را به مهماني باختني ديگر ببرم و تا صبح چشمهايم نياسودند و اشكها امانم ندادند...و من مرگم را ارزو كردم و با تمامي احساسم دلگير از اين سراب بيهودگي به درگاه خداوند شكايت بردم كه چرا شام تارم را اندوهگينتر نمود و من دوباره ميان راه جا ماندم و بروي خرابه دلم نشستم و سر در گريبان انديشه كردم كه كدام جاده ادمها را به خوشبختي ميرساند...و كدام كف زدن سرانجامي به غير از اين خواهد داشت و شب سختتر بر من وارد شد و همه پيكر پوسيده منرا به زير سيل اشك فرو برد و نفس سنگينتر و چشمهايم انقدر گريستند كه يادم رفت در كدام لحظه منرا گذاشتند و دوباره اشفته ترم كردند...پاكت كوچك سيگار تمام شد و خواب به چشمهاي من نميايد و اشكها مسير صورتم را هنوز ميپيمايند...در شب دلتنگ تنهائي ديگر حتي دشنام يك زندگي پر عادت هم برايم نمانده است....صدائي نيست اين اجرها كر و كورند اما در ميان خويش نجوا ميكنند و هنوز طعم خاطرات را در ياد دارند....روي همين بيهودگي دو استكان چاي بود و يك سفره پهن....گاهي خنده بود وگاه دشنام...كسي صدايم ميكرد...نگاهم ميكرد...اما دركم نميكرد...تنها بودم...به نام زندگي هميشه كنار اتاق با نوشته هايم تنها بودم....سيني چاي به رسم عاشقي بروي ميز ميامد و ديگر سكوت بود و سر انجام سفره غذا و دوباره پرگوئيها و نامفهوم بود و من مانده بودم ميان بودن و رفتنم....كسي به اتش من ميسوخت كه هرگز خيال نميكردم به ادامه بيهوده اين بي سر انجام فكر كند...اما ميماند...ولي چه سود كه شوق زندگاني نبود و تضاد و نا سازگاري موج ميزد...و منكه نميدانستم كجا بايد تمامش كرد...و هرگز خودم را ميان سالن دادگاه تصور نميكردم اما رخ داد و من اشكهايم را دزديم....و شب كه امد انقدر گريستم كه همه عادتها متصورم ميشدند....در مقابلم راه ميرفتند...خواب ميديدم...دلم ميخواهد كه نفسهاي اخر بودنم باشد...اشيانه اي خراب شد...مقصر هر كه بود سرنوشت اين بود....من شكستن را نميشناسم...من هنوز گريه را ميدانم...خودم را ميشكنم كه كسي دوباره پرواز كند...و هيچكدام از انهمه ادم كه روزي بروي صفحات سفيد شعر نوشتند كه كنار هم بيايند و زندگي را بسرايند هرگز نمي انديشيدند كه بايد نشدنها را بدرود بگويند...از راه نيمه رفته بازگردند...با اشك...با هزار ارزوي تمام شده بازگردند و يادشان برود همه خنديدنهاي كوتاه را...استكان چاي و سيگار تنهائي...اشكم امانم نميدهد...چندروزيست كه قد سالها گريسته ام...اخرين حرف من موجب سرزنش ميشود...من انچه را كه ميبايست ميگفتم گفته بودم و اندوه درونم را....اما لحظات داغ خواستن نميگذاشت كه او چشمهايش را باز كند و اين مرد تنها را جدا از چشمهاي گيرايش ببيند و او نديد و امد كه از پس امدنش تضاد بيايد...دشنام و فحش و دعوا بيايد و من هر روز اشفته تر و تنها تر و تحقير شده تر انقدر بمانم كه ناگزير به بدرود گفتن بشوم....لبهاي من خداحافظ را نميشناسند...دل من شيشه ايست شكسته است اما هنوز شكسته هايش ميشكنند....چشمهايم خيره ماندند....انروزها كه منرا خورد كرديد و دشنام داديد امروزتان را تصور نميكرديد...اما امروز ديديد انچه خود كاشتيد...براي خودخواهي خود اشيانه ام را خراب كرديد...دخالت كرديد...فحش داديد...حتي زديد تا يك زخم كهنه سر باز كند و ديگر تحمل بيهودگي امانم را ببرد و ناگزير همچون انهمه شكست خورده پريشان همه عادتها را با گريه به خاطره بسپارم و تنهائي خويش را تنهاتر از هميشه به سرنوشت كج واگذار نمايم....شب فشارم ميدهد...نفس كشيدن عذابم ميدهد...و سيل اشك مجالي براي پاك كردن نميگذارد...گرم و جاري از گونه ميريزد...چكه چكه و از پشت همديگر سالها عادت پائين ميريزد تا دوباره غمي سنگين خوش امد گوي دل خرابم گردد...

از من اگر اي يار گذشتي به سلامت

در جستجوي مزرعه سبز رهائي

از سرزنش خار گذشتي به سلامت

در حوصله دوست نگنجد غم دوست

از اينهمه تكرار گذشتي به سلامت

خدايا ان ده كه ان به...اما در اين ميانه نفسم تنگ است....تو نفسم را بگير كه بي ارزو در اين قفس پرنده را شوقي به خواندن نيست...گلويم پر از بغض است...رها كن مرا در اغوش مرگم كه من همه زواياي زندگي را ديده ام...خدايا به دنبال سعادت نيستم بميرانم كه دلم هواي مردن دارد...هواي رفتن دارد.....طاقت من نيست اين روزهاي پر اندوه تنهائي كه تكرار مجدد سالها اشفتگيند....وقتيكه كوبيدن سر به ديوار هم دردي دوا نميكند تنها ان دم پرواز اخرين چاره ساز من است...حلالم كن اگر چه تو خود بودي كه سالها زخمم زدي و نخواستي ارام جانت در كنار تو ارام باشد...بودنت انتهاي من بود و بيهوده....و حتي فراموش كردنت هم دردي از منرا دوا نكرد...سرنوشتم اين بود و ميدانم كه ازار خاطرات رهايم نخواهند كرد...تو نميداني چقدر گريسته ام...حتي زمانيكه با من يك نفس فاصله داشتي هم نديدي كه ساعتها گريستم و تو نديدي و نه خواستي ببيني....براستي كدام حرامزاده را بايد لعنت كنم!!! حميد