صداي شب....امشب هوا خوب ميبارد.....ديشب را تا صبح گريستم....امشب ابرها به ياري امدند...انها ميبارند....چاي تلخ و سيگار....نتهاي ريچارد اشكرفت....اينجا لندن نيست!!! اما چشمهايم را بستم تا خودم را در يكي از بارهاي لندن احساس كنم...مست كردم....ان روبرو اسكله...مه غليظي پائين كشيده بود....نشئه بودم....سيگارم زود تمام ميشود...دوباره روشنش ميكنم....هواي خنكي زير پوستم ميرود...تلو تلو ميخورم...خوب است...دنياي بيخبري خوب است...كنار اسكله خيالي ميفتم...دود سيگار بوي خوبي دارد...و هيزم نيمه سوخته ماهيگيران....صداي كوبيدن امواج و قطرات ريز اب ميان مه غليظ.....فضاي مه گرفته بي وزني....يك نشئه تميز كه اگر تمام نشود اوج ازاديست...پنجره را باز كردم...باران تندي ميبارد...خيلي خوب است...دلم ميخواهد متوقف نشود...ساعتي در يك نشئه باراني تلخيها را با تلخي الكل و سيگار خنثي ميكنم...هوائي بهتر از هواي مستي و ريزش باران نيست...نبايد هوشيار بود...همه دروغ ميگويند...اما باران هميشه راستگو ترين است...باران را دوست دارم...و پرواز را...و بيخبري از هرچه نامش را زندگي گذاشته اند....خيس....پوچ....گنگ...باران را تماشا ميكنم....با چه نرمشي كثيفترين اوقات را ميشويد...با چه طراوتي نكبتها را دور ميكند....ميبارد...ميبارم...حميد

ترانه Break the Night With Colour با صدای Richard Ashcroft