قطرات اب از گوشه سقف نمناك بروي كليدهاي پيانو ميچكيد....

چكه...چكه...چكه...ميخورد و پرتاب ميشد....

و دستان مرد كليدها را زير انگشتانش فشار ميداد...كليدهاي سفيد و سياه جادوئي را....و هر ضرب اهنگ خيس فضاي مرطوب اتاقك را نمناكتر ميكرد....

چكه ...چكه هاي اب...زير پاهايش خيس بود از نمناكي ....خيس...مثل همان لحظه هائيكه صورتش خيس ميشد از دلتنگي....سيگار در لبه جا سيگاري دود ميكرد و اشكالي را در هوا ميساخت....و استكاني كه تهش كمي الكل باقي بود...انرا سر كشيد...گرمتر شد...پكي بر سيگارش زد و كليدها را دوباره فشار داد....نت به نت اشنائي به هوا بلند ميشد!!! قطره قطره دلتنگيش را به سخن گفتن وا ميداشت....رگبار تندي بر شيشه ميخورد....مثل يك جوي باريك اب باران از بالاي شيشه سرازير بود....در گنگي شيشه سبزي برگهاي درختان بيرون اتاق به چشم ميخوردند....هواي خنكي تمام فضاي مرطوب اتاق را پر كرده بود....قطره قطره اب از گوشه سقف نمناك پائين ميفتاد....و در يك بهت رويائي مرد در عالم ديگري فرو رفته بود...سرش از شدت الكل داغ بود و دستانش سرد.....هواي خنكي زير پوستش ميخزيد...كت كهنه و خيس خورده بر تنش چسبيده بود....و قطرات اب از موهايش بروي كليدها ميچكيد....در دلپذير ترين اوقات مستي ان مرد به كسي فكر ميكرد.... كسيكه ميتوانست ساعتها به درد و دلهايش گوش بدهد....

زندگي چه وسعتي دارد....اسمان بينهايت بار باريده است و هنوز ابرها مايوس از زمين نگشته اند...زمينيكه الودگيش را نميتوان با باران هزار ابر پاك كرد!!! اين ابرها خستگي ناپذيرند....زندگي چه وسعتي دارد اما براي مرد مست گوشه اتاق همه بزرگي ان به اندازه يك اتاق است كه از گوشه هايش چكه هاي اب بر تاقچه اش ميچكد...همه چشم اندازهاي شگفت انگيز دنيا براي يك مست خيس خورده همان نتهائيست كه به فضا ميفرستدشان....اتشي گرمتر از سيگارش نيست...و پناهي به جز ديوارهائيكه اورا مخفي نگاه داشته اند...باراني كه از سقف اسمان چكه ميكند از سقف خيس خورده اتاق پائين ميريزد....سقف هميشه سقف ميماند...اسمان باشد يا كاهگل...چه فرق دارد...براي ديدن دلتنگي چه فرق دارد اوج اسمان با سقف بالاي سر!!!

پناهي جز ديوار ها نيست....چيزيكه مرد را از چشم ديگران مخفي نگاه داشته است...امنيتيكه دلتنگ است!!! و يك مستي بي وحشت....جائيكه كسي را بي اجازه در ان راه نميدهد....يك اتاق....جائيكه وقتي باران ميبارد خيس ميخورد...و بوي نمناكيش اشتياق ساز را در خاطر ان مرد زنده نگه ميدارد...اتاقيكه در و ديوارهايش قصه گوي تنهائي شده اند....و يك تنهائي عميق كه قشنگ است....و ديوارهائيكه لاي اجرهايش بوي رطوبت و سيگار ماسيده است....بوي الكل و دود ميدهد....يك تنهائي خيس...يك تنهائي زيبا كه گريه ها همراه باران جاري ميشوند و حالت اشفتگي غريبي را در وجود مرد ميريزند....يك تنهائي خيس كه كسيرا به ان راهي نيست جز يك مرد...يك ساز...يك اتاق...يك پاكت سيگار و استكانهائي كه تهشان چيزي نمانده است....كسي مهمان اين لحظه ها نميشود....در اين بزم باران خورده تنها خاطرات حضور دارند...خاطراتي كه گنگ و مبهمند....و بوسه هائيكه سستند و نامعلوم...و مرد بياد اورد خيس ترين بوسه هاي عاشقي را در اتاقيكه سالهاست عشق را از ياد برده است و تكرار همه روزمرگيهاست....بوسه اي از بالاي سقف بر صورت خيس مرد چكيد...خيال كرد كه خواب ميبيند...اما نه!!! وقتيكه خاطره را نگاه كرد بوسه ها شبيه قطرات اب از سقف پائين ميفتادند....تنهائي تسخير كننده اي بود...و پر از اصواتيكه در گوشش ميپيچيدند....تنهائي مبهم و زيبائي بود وقتيكه ديگر از تنهائيش گلايه اي نميكرد و خودش را تسليم ان كرده بود....تسليم يك پوچي مرطوب كه دنيايش را از همه جدا ميكرد...ادمها را ميديد اما انگار نميديد...همه چيزها را احساس ميكرد اما انگار جز افكارش چيز ديگري حضور نداشت!!!

خودش بود و يك تنهائي عجيب...براي تنهائيش كسي را به اتاقش دعوت نميكرد...از كسي چيزي نميخواست....ديگر به كسي چيزي نميگفت...خودش را تسليم كرده بود...به يك پوچي مبهم و عميق كه اورا شبها به باغهاي قديمي خيال ميبرد و روزها به روياي كسيكه هميشه راست ميگفت!!!

هميشه ميدانست...هميشه نوازش ميكرد...

در وسعت دنيا... در گوشه هائي به اندازه يك اتاق محقر و تنها هنوز زندگي جريان داشت...و هنوز بهمراه مرد تكرار ميشد....تكرار....اگرچه بيهوده اما در همه تكراريش هنوز رازهائي بود....و شوقي محبوس كه خيال فرار داشت...خيال رهائي...خيال ازادي...باران بند امده بود و اسمان رنگين كمانش را به تن كرده بود...پنجره را باز كرد و غرق تماشا شد....ارامشيكه در هر بازدمش خيسي هوا احساس ميشد....حميد