باغ تاریک...
متاسفم...متاسفم من به اشتباه به اينجا امده ام....قرار نبود كه در اين مهماني حضور داشته باشم....متاسفم كه اداب معاشرت شمارا نميدانم...قرار نبود كه من اينجا باشم...متاسفانه كسي از وجود اينجا به من چيزي نگفته بود!!! بله اهل مشروب هستم...براي من همين گوشه كنار اين در روبروي صحن باغ جاي دنجيست كه بنشينم....بله ممنونم از اينكه پيك منرا پر كرديد...متاسفم كه براي اين مهماني لباس مناسبي نپوشيده ام...قرار نبود كه من به اينجا بيايم...راستش همه چيز اتفاقي پيش امد...بله قرار نبود كه من به جاي نا اشنائي بروم...شايد اجبار بود...همينكه چشمانم را باز كردم منرا از ماشين بيرون اوردند و راه اين خانه را با دست نشانم دادند...وقتي كه سرم را برگرداندم هيچ كسي نبود...درست است من نميدانم كه از كجا امده ام!!! متاسفم كه شمارا بجا نمياورم...بله نام منرا به من گفتند...درست است نامم را ميدانم و ميتوانيد به اين اسم صدايم كنيد....متاسفم مهماني شما خيلي كسالت اور شده است من بايد كمي در باغ قدم بزنم....متاسفم از اينكه نميتوانم صحبتهاي كسالت اورتان را بيشتر از اين تحمل كنم....زيراكه قرار نبود به اينجا بيايم!!! بله من كمي بيقرار و بي حوصله ام زيراكه جمع شما به غير از اين مشروبي كه مهمانم كرديد هيچ چيز پر كششي ندارد...متاسفم من به اشتباه به اينجا امده ام!!! بله راه خروجي را ميدانم...من كمي بايد در حيات باغ قدم بزنم...بله مشروب ميخورم...متاسفم كه اداب معاشرت شمارا نميدانم...نه از اين بابت مشكلي ندارم...همراهم سيگار دارم...متاسفم كه رفتار من مطابق با جمع شما نبود....باغ تاريك و رويائي مقابلم و ان خانه مرموز را پشت سرم دارم!!! و مهمانهاي زيادي همچنان به عشرت و صحبت كردن مشغولند...در حيات باغ قدم ميزنم...بوي گلها و خيسي باران را احساس ميكنم...انگار سايه اي اين نزديكيهاست!!!
سايه نزديك من ميايد...انگار دختري باشد!!! چه صورت جادوئي و تسخير كننده اي دارد...به اطرافم نگاه ميكنم....نه...هيچكسي به غير از من در انجا نيست پس مطمئن ميشوم كه ان دختر بطرف من ميايد!!! متاسفم...متاسفم قرار نبود كه من اينجا باشم!!! و دخترك ارام نگاه ميكند و لبخند ميزند...متاسفم من كمي مشروب خورده ام و روي پاهايم بند نميشوم...شما نبايد كه منرا جدي بگيريد زيراكه من ناخواسته به اينجا امده ام....دخترك هنوز لبخند ميزند...نگاهش ميكنم....انگار چيزهائي بيادم ميايد!!! من كم كم به هوشياري ميرسم....دارد يادم ميايد كه قبل از اين مهماني كجا بوده ام...درست است...من صورت اين دخترك را جائي ديده ام...بيشتر نگاهش ميكنم!!! متاسفم...از اينكه بيشرمانه شمارا نگاه ميكنم متاسفم...احساس ميكنم كه شما را جاي ديگري بجز اين مهماني ديده ام!!! دخترك لبخند ميزند...اما حرفي نميگويد...كم كم هوشيارتر ميشوم!!! انگار اورا در جائي بوضوح ديده ام....درست است...چيزهائي را به روشني بياد مياورم...اما انجائيكه من بودم شباهتي به اينجا نداشت...ادمهايش چنين مبادي اداب نبودند...احساس بيگانگي نميكردم....متاسفم كه شمارا بيشرمانه نگاه ميكنم...من گيج و مبهوتم!!! نميتوانم بدرستي بياد بياورم كه شما را در كجا ملاقات كرده ام اما يقين دارم كه تصوراتم حقيقت دارند!!! و دخترك چيزي را ارام نجوا ميكند....
بهشت....
بهتم ميشكند...و چشمانم گرد ميشود!!! من اين واژه را ميشناسم....انگار درست تصور كرده ام....درست است من قبل از اين مهماني در انجا زندگي ميكردم!!! انچنان به وضوح چيزي يادم نميايد اما صورت اين دختر براي من اشناست....دخترك لبخند ميزند...بي اختيار دستانش را در دستهايم ميفشارم...با او به انتهاي تاريكي ميرويم...و گم ميشويم....او در راه به من قول داده است كه مرا به بهشت برساند....من به گفته او يقين دارم...اما دلم نميخواهد كه پس از رسيدن او از كنارم برود...و او ميگويد كه انجا با من خواهد ماند...ديگر متاسف نيستم فقط كمي خوابم ميايد....حميد
Garden Dark

It is a Dream
