هر روزيكه در تنهائيها ميگذرد ميتوانست لحظه با تو بودن باشد....و اين گرانبهاترين لحظات به پوچي ميگذرند...اما ترا باور كرده ام...زيراكه باور تو قلبم را ارم ميكند اما حسرت منرا نميتواند....هر روزيكه در اين حرفهاي تكراري روزمرگي ميگذرد ميتوانست اوج نگاه من و تو باشد وقتيكه فارغ از اطراف بهمديگر نگاه ميكرديم اما قانون اينجا را با منع كردن نوشته اند...هميشه ادمها را از دلخواسته هايشان باز ميدارند...اين لحظه كه دلتنگم شايد همانند همه روزهايم روزيست كه به انتها خواهد رسيد اما احساس من هرگز خاتمه پيدا نخواهد كرد...چيزيكه همه روزهاي فاصله را تحمل ميكند و گاهي دم نميزند اما قلب من سرزمينيست كه پر از دلتنگيهاست حتي اگر بر دهان خنده اي بيهوده مانده باشد...هنوز نميدانم كه چرا رسيدن دشوار است و همواره بايد در دورها نشست و دوست داشت اما دوست داشتن زمان و مكاني خاص نميشناسد و فاصله را در ژرفاي خود محو ميكند...در اتاقيكه بوي خودم را ميدهد به انتظار بوي تو نشسته ام...و به در اين واژه گشايش فكر ميكنم...دريكه باز ميشود...قلب من باشد و يا درب اتاقم چه فرق دارد...از هردو بايد كه كسي داخل بيايد...كسيكه منرا به انتظار خود منتظر گذاشته است...و گاه حرفي و شعري بروي كاغذها ميچكد ولي هنوز دلتنگيهاي من همراه منند...قلب من همچنان كند و ضعيف ميطپد و اتشي در ان برپاست كه همه وجودم را داغ كرده است...ترا باور كرده ام....ترا باور دارم...و براي اين باور روزهاي بسياري را در تنهائي و سكوت تنها نشسته ام....نميدانم كه انتهاي اين خوش باوريها به كجا ميرسد اما انتهايش پايان زندگي من خواهد بود...منيكه دلتنگي را توشه راهم كردم تا برسم و همواره چيزهائي را گم كردم كه باورهاي من بودند...از ديروز تا امروز همان دلتنگيها با رنگهاي ديگري بروي من ترسيم شده اند...و هر لحظه اي كه ميگذرد اگرچه يادت را همراه من كرده است اما منرا به پوسيدگي ميكشاند...شايد زندگي من براي هيچكسي مهم نباشد اما ميدانم كه هركسيكه در جائي همراهم بود و پيمانش را گسست منرا بياد خواهد اورد...مگر ميشود از يادها گريخت؟!!! منهم همه ان سستيها را بياد مياورم...همه ديروزم را و حرفهاي بيهوده و ماندگاريهاي پوچ و ادمهائيكه خواستنشان تنها به اندازه خودشان بود....اما با خود قراري گذاشته ام كه تا مرگم بر شاخه تو بمانم...ديگر فرصت و طاقت پروازم نيست...همينجا كنار يادت با همه فاصله ها اواز ميخوانم...و چشمهايم را مسيري ميكنم كه تو از روي ان عبور كني و به قلب من بازگردي...به جائيكه من براي تو روشن نگاه داشته ام...جائيكه مملو از شكستهاست اما هنوز هيزمي از يادت در ان ميسوزد و هواي سرد و بي احساس اطراف را گرم ميكند...سكوتم را با هق هقي بيادت ميشكنم و سيگاري اتش ميزنم و ترا در ميان اينهمه دوروئي تعقيب ميكنم....دوستت دارم....

اينجا من هستم كه تنهائيهايم را بازنويسي ميكنم...ميدانم كه قسمتي از انرا درك كرده اي اما همه انرا برايت نگفته ام زيراكه تنهائي من بزرگ است و قلب كوچكت نبايد ازرده من باشد....بوسه اي دلتنگ را بر بالهاي افكارم بسوي تو فرستاده ام...انرا در اغوشت بگير و نوازش كن...من ترا باور كرده ام...من ترا باور دارم...اگرچه اين تنهائيها براي منزلت عشق خواستگاه خوبي نيستند و انسان تنها در ازادي انسان ميشود اما من اين زنجيرها را براي وجود تو بر دست و پا تحمل ميكنم...در خود فرو رفته ام و تنها دستهايم حرف ميزنند و لبهايم مدتهاست خاموشند...ميدانم كه حتي اگر اينجا بودي باز دلتنگيها همراه من بودند اما ايكاش باشي تا ساز ناكوك روزگارم را اينبار با سر انگشتان تو مرتعش كنم...ترا باور كرده ام و اين باور شانه تنهائيم را خرد ميكند...اما تنهائي اسير باورهاي من نميشود و همچنان جاريست...بايد كه هنوز جاده اي ازاد براي رسيدن باشد...هنوز خون روياها در شريانهاي من باقيست اما من ان مرد سالهاي پيش نيستم...باورهاي بسياري را سست و شكننده ديده ام...اما ترا باور دارم..باور ميكنم...ياد تو خوب است اما تنهائي قويتر از اين حرفهاست...سيگاري روشن ميكنم و ترانه اي و اشكي كه ارامم ميكند و هنوز به انتظار نشسته ام....حميد